۱۳۸۹ دی ۴, شنبه

آدمی: موجودی دودکش ساز

امروز روز کریسمس است. از روزها پیش مسیحیان شروع کرده بودند به آویختن چراغ های رنگین از سر در و دیوار خانه های خود. یکی از همسایه های ما یک آهوی چراغان هم در پیش خانه ی خود گذاشته. این آهو تکان می خورد و به آهسته گی بر گرد خود می چرخد. همین آهوی قشنگ مرا به فکر انداخت. از صاحب خانه که پرسیدم که چه گونه ساخته اش ، لبخندی زد و گفت : "برای این یک عالم پول داده ام. من که نمی توانم چنین چیزی بسازم". حالا سوال من – البته در نزد خودم- به این شکل درمی آمد :
یعنی چه که آدم پول زیادی بدهد و یک آهوی سیمی چراغ دار بخرد و آن را برای چند روز در پیش روی خانه ی خود بگذارد؟
پاسخ یک : این آدم ها دیوانه اند.
پاسخ دو: بعضی پول زیادی دارند و برای آن موارد مصرف پیدا می کنند.
پاسخ سه: کسانی که اهل رقابت و خودنمایی اند از این طریق وضع مالی خوب و ذوق برتر خود را به رخ دیگران می کشند.
پاسخ چهار: رسم است دیگر. بعضی که  از رسم های اجتماعی  با چشمانی بسته تر پیروی می کنند آن رسم ها را رعایت می کنند و خود شان هم نمی دانند چرا.
پاسخ پنج: مردم این کار ها را می کنند چون در غیر ِ آن توان زنده گی کردن را از دست می دهند.

می توان پاسخ های دیگری هم به آن سوال داد. برای من پاسخ پنجم پذیرفتنی تر می نماید. این رسم ها دودکش های خانه ی زنده گی مایند. آدمی در زیر سقف تنهایی خیال ها می پزد. اما این خیال ها رفته-رفته خانه ی جان ِ او را پر از دود می کنند ؛ دود ِ ملال و در خود پوسیده گی. در ابتدا آدم ها برای کشیدن این دود از خانه ی جان خود حتما کارهای ساده یی می کرده اند. آن کارها هر چه بوده اند مفید بوده اند. من تصور می کنم که آدم ها از اولین ابتکار های خود در این زمینه چه قدر به هیجان آمده باشند. آن ابتکارها تکرار و پالایش شده اند و حواشی و زواید دیگر یافته اند و سر انجام پاره یی از زنده گی جمعی ما شده اند.
ما می توانیم ازدواج کنیم اما مراسم عروسی نداشته باشیم. می توانیم روزه بگیریم و در پایان ِ ماه روزه ی مان را بشکنیم اما عید نکنیم. می توانیم رسم ِ " مانده نباشی" گفتن به مسافر به وطن برگشته را از زنده گی خود حذف کنیم. می توانیم در باره ی اولین روز سال نو هیچ حرفی نزنیم و نوروز را به فراموشی بسپاریم. می توانیم این کار ها را بکنیم اما نمی توانیم این کارها را بکنیم. به خودکشی می ماند. می توانیم خودکشی کنیم اما خوب که می بینیم نمی توانیم خودکشی کنیم. ما همواره نیازمند بهانه هایی هستیم برای بیرون آمدن از تاریکخانه ی ترس آور ِ جان تنهای خود. همیشه محتاج ِ چیزهایی هستیم که مرداب ِ ملال و پوسیده گی ما را آشفته کنند و به ما حس زنده گی کردن بدهند. این است که این بهانه ها را – اگر رایگان نیایند- می خریم. برای این بهانه ها فقط پول نمی دهیم. وقت و نیروی بدنی و گاهی آبروی خود را هم خرج شان می کنیم. ما به خاطر شنیدن موسیقی به کنسرت نمی رویم. به خاطر ِ آدم هایی که به آن جا می آیند به کنسرت می رویم. و گر نه هر کس می تواند در خلوت خود هر قدر که دل اش می خواهد موسیقی بشنود. خوش حالی مان در روز عروسی به این خاطر نیست که دو نفر با هم ازدواج کرده اند؛ به این خاطر است که ازدواج آن دو بهانه یی فراهم آورده تا ما در یک چارچوب کاملا پذیرفته شده  از خود ِ ملال آور خود بگریزیم. حتا در مراسم فاتحه هم اکثر مردم خوش حال اند ، چون به همدیگر پناهنده می شوند. حتا " صاحب مصیبت" هم در اوج اندوه ِ خود می تواند جرقه های قدرتمند شادی ای را که ازهمدلی دیگران در او پدید آمده اند کشف کند.
دنیای مدرن هم رسم های خود را می سازد. اما بعضی از رسم های کهن را به گونه یی بر می اندازد که نگران کننده است- که حالا بماند.

۶ نظر:

صحرا کریمی گفت...

"ما همواره نیازمند بهانه هایی هستیم برای بیرون آمدن از تاریکخانه ی ترس آور ِ جان تنهای خود. همیشه محتاج ِ چیزهایی هستیم که مرداب ِ ملال و پوسیده گی ما را آشفته کنند و به ما حس زنده گی کردن بدهند"

به نکته قابل توجهی اشاره فرمودید... در واقع همانا عادتهای ما نیز رسمی است برای زندگی را اجبار کردن به گذزانی و طی کردنی...

ناشناس گفت...

اما به نظر من پاسخ چهارم پزیرفتنی تر به نظر میرسد. وقتی در روز عاشورا دیگران میگریند من کوشش میکنم نگریم اما نمیشود که نمیشود. باید یک کاری کنم که گریه ام گیرد. در غیر آن صورت خودم را تنها و بیگانه و بریده از دیگران احساس میکنم.
رسم است دیگر.
این رسم برای من که چنین است. اما برای (ما) را هیچگاهی نمیتوانم تضمین کنم.
از کجا معلوم که همه ی آدمیان موجودات دودکش ساز نباشند؟ و آنگاه من آنان را مجبور و یا محکوم به دود کش سازی کنم؟

حیدری گفت...

سلام هاتف صاحب.
من مطمئینم که انسانها با برگزاری واجرا کردن مراسمات مختلف طبق عقائید خودانگیزه زیستن وزنده ماندن را برای خود تقویت میکنند.
موفق باشید.
راستی همیشه تصورم این بوده که حضرت عالی قبل از اینکه نویسنده خوب باشی یک سخنران خوب هستی.
یعنی در مورد همین موضوع هزاران کلمه دیگر هم میتوانی به راحتی بنویسی. وبه اخر هم نرسد.

سخیداد هاتف گفت...

حیدری عزیز ،
تعریف تان از سخنران خوب جالب بود. اما یک چیز در مورد پشت صحنه ی نوشته های خود بگویم: خیلی کم پیش می آید که من چیزی را که مایه یی از تحلیل هم داشته باشد فورا و ابتدا به ساکن بنویسم. خمیره ی بسیاری از همین نوشته های ساده ی بی زحمت در شش ماه و یک سال پیش و پیش تر از آن ها است. من معمولا همیشه با سه- چهار سوال غامض درگیر ام. گاهی این سوال ها در من پاسخی نمی یابند. گاهی پاسخ های غبار آلودی می یابند و گاهی جواب های نسبتا روشنی می یابند. گاهی ساعت سه صبح که بیدار می شوم احساس می کنم که اگر در فلان مورد آدم از فلان زاویه نگاه کند به پاسخ بهتری می رسد. گاه این طور می شود که مثلا من در کتابی می خوانم که کسانی که با چیزی در درون خود مخالف می شوند معمولا در بیرون به تبلیغ به نفع آن چیز می پردازند. آن گاه روزی سایت بی بی سی را باز می کنم ( بعد از یک سال) و می بینم که حامدکرزی - در مثل- بسیار دموکراسی دموکراسی می گوید. یادم از آن تئوری می آید. با خود می گویم : ببینم این همان نیست؟یعنی در پرتو پرسش ها و تئوری ها اخبار و رویدادها معنا می یابند.

نوبت نوشتن که می رسد اعتقاد من این است که مخاطب باید بدون زحمت بسیار بفهمد که ما چه می گوییم.قبول کرد یا نکرد مساله ی دیگری است. من برای روشن نویسی بسیار زحمت می کشم. و این ممکن است توسط خواننده دیده نشود. خودم همیشه متوجه هستم که ممکن است نوشته هایم از فرط ساده گی در شمار خطابه های بالبداهه ی منبری یا مجالس ختم گذاشته شوند.اما باور کنید آسان نوشتن - اگر انتخاب شود- آسان نیست.

ناشناس در یک آهنگ محلی خود کلمه ی " مشهور" را به شکل منشور می خواند ( چون مردم عامی آن را به شکل منشور در آن بیت ثبت کرده اند). من از این کار او خوشم آمد. آگاهانه اصلاح اش نکرده. شاید شما هم کلمات "مراسمات" و " عقائید" را همین طور در نظر تان به کار برده باشید. می خواهم بگویم که اگر این یک انتخاب آگاهانه برای نوشتن عامیانه باشد یک معنا می یابد و اگر مثلا به خاطر کمبود آشنایی آدم سر آدم تحمیل شود معنایی دیگر. چرا که اگر تحمیلی باشد صلاحیت آدم برای قضاوت در مورد دیگران را هم کم وزن می کند.

شادکام باشید.

شهرزاد گفت...

مثل همیشه نوشته تان چراغی در ذهنم روشن کرد.
اینجا بسیار یادتان می کنیم.

حیدری گفت...

سلام هاتف صاحب!
تشکر وسپاس از شما.
1-بنده همیشه فکر میکردم شاید جناب عالی در کمترین زمان یک مطلب را تحریر میکنید. البته این را میگذاشتم به حساب دانایی و"خلته پر"تان.
2- صفدر توکلی در یک ترانه اش خورشید را خورشٌید میخواند. وچند بار هم تکرار میکند. مسلما" این کار از روی آگاهی نبوده . قضاوت چیست نمیدانم.
3- من مثل شیشه صاف هستم وقتیکه نگاه کنی آنطرفم پیدا است.حال اگر عقاید را"عقائید" نوشتم بر اثر کم سوادی هست. شما به دل نگیرید.
موتور من با روغن سوخته باقی مانده از "بوسراغ" پوخته شده مادرم راه می افتد.
موفق باشید.

 
Free counter and web stats