۱۳۹۱ خرداد ۱۱, پنجشنبه

از ندانستنی ها


کاش حافظه ی آدم دکمه یی می داشت که با آن می شد  روشن و خاموش اش کرد. حافظ می گفت (نه ، واقعا از اول قصد داشتم بیتی از حافظ را بیاورم--- ربطی به کلمه ی حافظه نداشت!)... بلی، حافظ می گفت:
حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم بر او
ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم
این دو برخورد سر ِ چشم ها. اما یک وضع دیگر هم هست که حافظ در باره اش چیزی نگفته ، و اگر می گفت هم نمی شد توصیه اش را به کار بست. آن وضع این است : یکی می آید و چیزی می گوید که خطا نیست، یعنی راست است و از یک واقعیت خبر می دهد. با وجود این ، تو نمی خواهی آن خبر ِ صادق را بدانی. نه این که از دانستن متنفری. نه این که با کسی یا چیزی مخالفی. فقط نمی خواهی بدانی. مثلا کسی می گوید: " خبر داری که زن ِ فلانی ، که همه می گفتند از شوهر خود طلاق گرفته، طلاق نگرفته و در این اواخر پسر کلان خود را از خانه بیرون انداخته و...". یا کسی می گوید:" می دانی تنها در دریای ِ فلان چه تعداد تمساح زنده گی می کنند؟" و از این قبیل.
تو نمی خواهی این چیزها را بدانی. اما وقتی کسی این چیزها را می گوید، این ابزار کج و معوجی که گوش می نامیم اش و بر دو طرف سرهای مان نصب شده  کار خود را می کند. حافظه ی ما هم نشسته و داده ها را تنظیم می کند و هر چیز را در یک جای مناسب می گذارد. چند ساعت می گذرد و شب می شود و تو سرت را بر بالشت می گذاری. ناگهان چیزی در آسمان خاکستری خاطرت می جهد: " آن دریا که آن قدر کلان نیست. من در نقشه دیده ام اش. امکان ندارد آن تعداد تمساح در آن زنده گی کنند"! خواب رفت دیگر. تو که گفته بودی جدل با سخن حق نکنی، حالا می خواهی فردا گریبان آن آدم را بگیری و از او بپرسی که چرا حافظه ات را با آن گونه اطلاعات پر می کند؟
من شبیه همین مشکل را در دوره ی مکتب داشتم. با خود می گفتم: کاش معلم به ما سوالی بدهد و از ما بخواهد که برویم پاسخ آن را در فلان کتاب تاریخ پیدا کنیم و بعد آن پاسخ را از روی کتاب خوانده و برای دیگران شرح کنیم. آن وقت اگر خوب شرح کردیم معلم به ما نمره ی خوبی بدهد و اگر شطح و طامات گفتیم نمره ندهد. اما این کار نمی شد. معلم می گفت که بنویسید که معاهده ی گندمک در کدام سال و در کجا و توسط چه کسی امضا گردیده ، با مثال روشن سازید. 

تا نگفته اید که برادر حافظه ی ما برای این چیزها ساخته نشده ، بس کنم.

۱۳۹۱ خرداد ۹, سه‌شنبه

نجس است دیگر


امروز با یکی از دوستان در باره ی شجاعت ِ فکر کردن و بر گذشتن از بعضی مفاهیم بدیهی شده بحث می کردم. گفت و گوی ما بر سر کلمه و مفهوم " نجس" بود. گفتم که نجس به هیچ واقعیتی در این جهان اشاره نمی کند و مهر نجس زدن بر هیچ چیزی واقعیت آن چیز را تغییر نمی دهد. گاه فراموش می کنیم که قدرت کلمه یی چون "نجس" از ذهن ما می آید و نه از واقعیت هیچ چیزی در این جهان. ما از وقتی که تنبلانه پذیرفته ایم که نجس بر دسته یی از واقعیت ها دلالت می کند، به این مفهوم قدرتی بخشیده ایم که دیگر حتا نمی توان در سلطه ی سنگین اش رخنه یی هم افکند. سگ نجس است و گوسفند نجس نیست. خر چیست؟ خر "کناش" است. البته "کناش" معنایی ندارد. خود ما وضع اش می کنیم و در ظرف اش معنایی می ریزیم. چه طور است چیزی را که نه نجس است و نه نجس نیست و احساس می کنیم که چیزی بینابین است، کناش بگوییم؟ بعد این کلمه ی "کناش" در طی چند قرن یکی از مفاهیم سخت جانی می شود که حتا سخن گفتن از تغییر یا حذف اش جگر شیر می خواهد.  به همین خاطر است که اگر کاسه ی ما را گوسفندی بلیسد، مشکلی نداریم اما اگر سگی به آن لب بزند دلی از ما بد می شود که نپرس. آخر سگ نجس است و گوسفند نیست.
 از کجا می دانیم که سگ نجس است؟ از کجا می دانیم که نجس بد است؟  پاسخ  : سگ اگر نجس نمی بود که نجس اش نمی گفتند. حتما نجس بوده که گفته اند نجس است. در ضمن این سوال که " از کجا می دانیم نجس بد است" سوال احمقانه یی است. خوب، نجس بد است دیگر. نجس که نمی تواند خوب باشد.
این پاسخ کسی است که فراموش کرده واقعیت زشت و بدی به نام " نجس" در این جهان وجود ندارد. خود ما صفتی ساخته ایم به نام " نجس" ( که بار معنایی منفی دارد) و آن گاه حیوانی چون سگ را به این صفت متصف کرده ایم و رفته- رفته چنان شیفته ی این برساخته ی مفهومی خود شده ایم که از یاد برده ایم سگ پیش از آن که ما نجس اش کنیم نجس نبود. البته این تعصب ما نسبت به "نجس" به حال سگ مفید افتاده. و گر نه هر روز یکی از آن ها را می خواباندیم ، کارد بر گلوی اش می کشیدیم ، تکه تکه اش می کردیم و نوش جان اش می فرمودیم. همان ماجرایی که بر گوسفند ِ بی چاره می رود. شاید به همین خاطر هم هست که وقتی کسی از بلاد ِ کفر به کشور ما می آید نه فقط به او کاری نداریم بسیار با روی گشاده استقبال اش هم می کنیم. کاری به کفرش هم نداریم. اما اگر یکی از شهروندان مملکت خودمان از دین اسلام خارج شود، بر چوبه ی دار می فرستیم اش. حکم است که بفرستیم. می گویند کافر نجس است. اما مسلمانی که از اسلام خارج شود مثل گوسفندی است که بخواهد سگ شود. این است که پیش از آن که به آرزوی سگی – یعنی نجس شدن- برسد، گردن اش را می زنیم و نوش جان اش می کنیم. در این جا هم ماجرا همان ماجرای همیشه گی است: با استفاده ازابزار مغز و زبان و خیال خود مجموعه یی از عقاید تولید می کنیم، آن گاه در پای همین عقاید سر به زمین می گذاریم و این کار را چندان تکرار می کنیم تا فراموش کنیم که خود ما تولید شان کرده ایم. بعد اگر کسی در مورد همین مجموعه چونی پرسید و چرایی آورد، یک دفعه متوجه می شویم که آن کس کلا نجس است و مستحق هوا خوردن بر چوبه ی دار.

۱۳۹۱ خرداد ۸, دوشنبه

دری فارسی نیست، فهمیدید؟


در افغانستان مناقشه بر سر فارسی و دری گویی تا ابد ادامه خواهد یافت؛ هر روز به بهانه یی.  در این میان آنچه اعصاب آدم را خراب می کند استدلال کسانی است که سعی می کنند اثبات کنند که فارسی و دری یکی اند. آخر این استدلال کار دارد؟
من می نویسم :
" دیروز موش ِ غول پیکری بلندگو به دست بر بام همسایه ی ما نشسته بود و اعلامیه ی گاو ها در مورد اعتصاب غذای سیب زمینی ها و بادرنگ ها را می خواند".
حال، شما اگر در ایران و افغانستان می فهمید که در این جمله ی دو قسمتی چه گفته شده ، همین کافی است که بگوییم زبان فارسی و دری یکی است. اگر در افغانستان نمی دانیم که "سیب زمینی" چیست و اگر در ایران نمی دانیم که "بادرنگ" چیست، مهم نیست. بقیه ی جمله را که می فهمیم. من که فارسی/دری را از مادر و پدر خود آموخته ام و تردیدی نیست که زبان من و آن ها یکی است، وقتی می گویم " سپهر" مادرم نمی داند سپهر یعنی چه. اما این زبان من و مادرم را دو زبان نمی سازد.  این چه منطقی است که مثلا در یک کتاب ِ فارسی صدهزار کلمه را بخوانیم و بفهمیم و آن وقت به خاطر ده کلمه یی که نفهمیده ایم بگوییم: " والله این کتاب به زبان دیگری جز زبان مادری من – یعنی زبان دری-  نوشته شده."! چه طور است که مثلا صدهزار کلمه ی مشترک فارسی را دری و دری را فارسی نمی کنند، اما دو کلمه ی سیب زمینی و بادرنگ فارسی و دری را به دو زبان متفاوت تبدیل می کنند؟
اکنون ، به عکس ِ وضعیت بالا توجه کنید و این جمله را بخوانید (یعنی واقعا بخوانید): 

" بتیب ان دش کهنا بور کتامین سا مشکل نیگ توامی فاکولته شیها سمونکریتو". 

خیلی هیجان دارد، نه؟! در این جمله کلمه ی " مشکل" و کلمه ی " فاکولته" را فهمیدیم. با وجود این، هیچ آدم عاقلی به خاطر این که در این جمله دو کلمه ی دری آمده اند ( مخصوصا فاکولته اش) نمی گوید که این جمله به زبان دری نوشته شده است. همین طور کسی نمی تواند بگوید که این جمله به زبان فارسی نوشته شده. خوب، اگر دو لغت مشترک میان دو زبان نمی تواند آن دو را یکی کند، دو لغت متفاوت در یک زبان هم نمی تواند آن زبان را به دو زبان تبدیل کند.
در جمله ی " دیروز موش ِ غول پیکری بلندگو به دست بر بام همسایه ی ما نشسته بود و اعلامیه ی گاو ها در مورد اعتصاب غذای سیب زمینی ها و بادرنگ ها را می خواند"، شما می توانید به عنوان یک فارسی زبان یا یک دری زبان بگویید که آنچه در این جمله آمده کاملا مزخرف است اما نمی توانید بگویید که اصلا نفهمیده اید در این جمله " چه " گفته شده. شما یا اساسا نفهمیده اید در این جمله "چه" گفته شده ( و در آن صورت شما نه فارسی می دانید و نه دری)، یا فهمیده اید که "چه" گفته شده ( و در آن صورت شما هم فارسی می دانید و هم دری). 

همین فردا یک ایرانی و یک افغان به من می گویند : " من با این نظری که در تازه ترین نوشته ی وبلاگ ات آورده ای موافق نیستم. به نظر من فارسی و دری دو زبان اند".
 و من ناگزیر باید بگویم: " حتما یکی از شما دروغ می گویید. امکان ندارد آن یادداشت من همزمان هم برای یک فارسی زبان و هم برای یک دری زبان قابل فهم بوده باشد". 

بعضی از هم وطنان ما گاه استدلال هایی از این نوع هم می کنند که چون رژیم سرکوبگر جمهوری اسلامی ایران در امور افغانستان پیوسته دخالت می کند و ما این دخالت ها را به شدت محکوم می نماییم بنا بر این از نظر علمی واضح و مبرهن می گردد که دری و فارسی یکی نبوده و خداوند بزرگ به ما توفیق عطا کند که از بنده گان صالح او بوده و باز هم محکوم می نماییم.

۱۳۹۱ خرداد ۴, پنجشنبه

زنانی که آبرو می برند


در افغانستان ، یکی از دلایلی که برای توجیه برخورد های سرکوبگرانه در برابر زنان و دختران عرضه می شوند این است که زنان و دختران گاهی "آبرو"ی خانواده را می برند.
من به این می اندیشیدم که در جامعه ی ما شناخت ما از " آبرو" چه گونه شکل می گیرد. به بیانی دیگر، وقتی می خواهیم چیزی چون " آبرو" را برای خود مفهوم کنیم، چه کار می کنیم؟ آبرو یک مفهوم انتزاعی است ، یعنی نمی توان به هیچ چیز عینی و مشخصی اشاره کرد و گفت که آن چیز آبروی ما است. این است که فهم ما از آبرو فهمی مستقیم نیست. ما آبرو را – مثل بسیاری از مفاهیم دیگر که تن به فهم مستقیم ما نمی دهند- به کمک یک استعاره برای خود مفهوم می کنیم. منتها به نظر می رسد که ما آبرو را در دو وجه عاطفی/ اخلاقی و مادی اش می فهمیم و برای هر کدام از این وجوه استعاره ی متناسب اش را تولید کرده ایم. 

در وجه عاطفی/ اخلاقی استعاره ی رایج برای آبرو این است:  آبرو لباس/پرده است.
در وجه مادی/معیشتی استعاره ی رایج برای آبرو این است: آبرو دارایی است. 

به کمک پدیده های ملموس و عینی لباس و دارایی استعاره ی " آبرو لباس/پرده است"  و " آبرو دارایی است"  را تولید می کنیم و از این طریق آبرو را برای خود مفهوم می کنیم. شاید بپرسید که چرا لباس؟ چرا دارایی؟ ممکن است بگوییم : آبرو چراغ است. چرا نتوانیم از استعاره ی چراغ برای مفهوم کردن آبرو استفاده کنیم؟ البته استفاده از استعاره ی چراغ ممکن است، اما این استعاره با تجربه های جاری در جامعه ی ما سازگاری ندارد. اگر بگوییم " آبرو چراغ است"، باید توجه کنیم که استعاره ی " دانش چراغ است" را هم داریم. اگر هم آبرو چراغ است و هم دانش چراغ است، آن گاه می توان گفت که دانش آبرو است. عکس اش هم صحیح است. یعنی بی دانشی بی آبرویی است. اما می دانیم که این گزاره ی آخری در جامعه ی ما مخصوصا در مورد زنان صدق نمی کند. بسیار نیستند کسانی که فکر  می کنند مثلا بی سوادی دختران شان مساوی به بی آبرویی خانواده است. اگر این طور می بود که دیگر کسی حاضر نمی شد بی سوادی دختران خود را تحمل کند. یا شاید خیلی کم اتفاق بیفتد که دختری مثلا در امتحان مکتب یا دانشگاه  ناکام بماند و اعضای خانواده ی او از این بابت احساس " بی آبرویی" کنند.  بنا بر این می توان گفت که در جامعه ی ما برای مفهوم کردن " آبرو" از استعاره ی چراغ استفاده نمی شود. اگر کسی استعاره ی " آبرو چراغ است" را در ذهن داشته باشد و مثلا بگوید که آبروی فلانی " خاموش" شد، این سخن برای عموم مردم نا آشنا جلوه خواهد کرد. اما اگر بگوییم " آبروی فلانی بر باد رفت"، همه می فهمند چه می گوییم. چرا که با استعاره ی " آبرو دارایی است" آشناییم. می دانیم که دارایی کسی برباد رفتن یعنی چه. همین طور اگر کسی بگوید " فلانی لچک است" ما می فهمیم که منظورش این است که فلانی بی آبرو است، چون استعاره ی " آبرو لباس است" را داریم ( کسی که لچک است همان کسی است که "لچ" و عریان است، یعنی در بند پرده نیست/ پرده در و بی پرده است). اما اگر مثلا بگوییم " فلانی تاریک است" یا " فلانی خاموش است" ، کسی آن را به این معنا نمی فهمد که آن کس بی آبرو است. به خاطری که استعاره یی چون " آبرو چراغ است" در سیستم اندیشه ی استعاری ما نا شناخته است.
حال، ما از کجا می فهمیم که یک زن به آبروی ما آسیب می زند؟ پاسخ روشن است: ما به سیستم تفکر استعاری خود مراجعه می کنیم و می بینیم که آیا فلان استعاره ی مشخص در مورد آبرو توسط گفتار و رفتار فلان زن نقض شده است یا نشده است. مثلا وقتی که زنی اصرار می کند که باید لباس های بلند بپوشد و هیچ کس نباید بدن او را ببیند، این کار او با استعاره ی " آبرو لباس است" در نمی افتد. در واقع آن نگرش او با این استعاره برای آبرو کاملا سازگار است. به همین دلیل وقتی که با چنین رفتاری از سوی فلان زن خانواده ی خود مواجه می شویم، احساس نمی کنیم که بی آبرو می شویم. ما مفهوم مجرد " آبرو" را با پدیده ی عینی ای چون "لباس" برای خود مفهوم کرده ایم و بنا بر این هر قدر که لباس زیادتر می شود مفهوم آبرو برای ما عینی تر می شود. از آن سو،  کم شدن لباس با کم شدن آبرو تناسب پیدا می کند.
استعاره ی " آبرو دارایی است" با موقعیت و رفتار زنان درجامعه ی ما چه نسبتی می یابد؟ اگر چه زنان در جامعه ی ما بیشتر از وجه عاطفی/ اخلاقی ِ آبرو (آبرو لباس است) مورد ستایش و ملامت قرار می گیرند، اما می توان نسبت استعاره ی " آبرو دارایی است" را هم با موقعیت اجتماعی زنان کاوید. به تجربه می دانیم که دارایی چیز خوبی است. وقتی که می خواهیم مفهوم مجرد ِ آبرو را در وجه مادی اش قابل فهم کنیم، از استعاره ی "آبرو دارایی است" استفاده می کنیم. در این جا هر کس که دارایی مادی خانواده را افزایش می دهد، در واقع به فهم و تحقق عینی چیزی چون "آبرو" در خانواده کمک می کند. از آن جا که بیشتر زنان جامعه ی ما در نقش هایی کار نمی کنند که بتوانند بر دارایی خانواده چیزی بیفزایند، نتیجه این می شود که در گسترش و افزایش آبروی خانواده هم سهم چندانی ندارند. بیشتر زنان افغان با کالاهایی که ارزش مصرفی ( و نه مبادلاتی) دارند سر و کار دارند و کارهای شان هم بیشتر ارائه ی خدمات درون خانه است که ارزش مبادلاتی در بازار ندارند. این است که زنان خانواده نه تنها افزاینده ی دارایی و بنا بر این آبروی خانواده نیستند ، بل پیوسته به عنوان تهدید بالقوه یی در برابر دارایی های که مرد گرد می آورد ( مبنای مادی آبرومندی اش) نیز عمل می کنند. البته دختران جوان می توانند خود در نقش "دارایی" عمل کنند و به بالا رفتن آبروی خانواده کمک کنند. این دختران ( در صورتی که بسیار زیبا باشند و در وجه عاطفی-اخلاقی ِ آبرو به خانواده زیانی نرسانده باشند) می توانند پیوند دهنده ی خانواده ی خود با مردمان صاحب اعتبار شوند و از این طریق بر اعتبار و آبروی خانواده ی خود بیفزایند. دخترانی که از زیبایی بهره یی نبرده باشند ( و در بدترین حالت،  به همین علت در خانه مانده باشند)، به عاملی لطمه زننده به آبروی خانواده تبدیل می شوند.
این دو وجه ِ آبرو ( وجه عاطفی/ اخلاقی آبرو از یک سو و وجه مادی/معیشتی آن از سویی دیگر) به هم پیوسته اند و در پیوند با هم زنان افغانستان را در معرض سرکوب و بهره کشی و ناتوانی قرار می دهند. آنچه این دو جنبه را به هم متصل می کند این نگاه تقلیل دهنده و مالکانه ی رایج در فرهنگ مرد-محور ما است که اولا زن چیزی نیست جز تنی که فقط می تواند خدمات جنسی عرضه کند و ثانیا مالک این تن هم نه خود زن بلکه مردان خانواده اند.
نکته ی مهم در این میانه این است که بدانیم استعاره هایی از این نوع که در این یادداشت آورده شدند معمولا در لایه های زیرین ذهن ما می نشینند و در حالت عادی از چشم ما دور می مانند. اهمیت دانستن این نکته از این جهت است که تا بسیاری از این استعاره های سخت جان و نهان نشین تغییر نکنند، چارچوب قضاوت های ما در باره ی زنان و نقش و جایگاه اجتماعی شان هم چنان ثابت خواهد ماند ، حتا اگر شعارهای مان صد و هشتاد درجه تغییر کرده باشند.  


۱۳۹۱ خرداد ۲, سه‌شنبه

شکیلا و تاریک-خانه ی عدالت افغانی


سه ماه پیش دختری به نام شکیلا در بامیان به قتل رسیده. جزئیات این قضیه از چه قرار اند؟ چه کسی شکیلا را کشته؟ در کجا؟ کی؟ چه گونه؟ چرا؟
بر اساس گزارش ها شکیلا در روز هفتم ماه دلو سال گذشته در خانه ی کسی به نام واحدی بهشتی (از اعضای شورای ولایتی بامیان) به قتل رسیده است.  این آقای واحدی بهشتی محافظی داشته به نام " قربان". همسر قربان ثریا نام دارد و ثریا خواهر پانزده ساله یی داشته به اسم شکیلا ( فرد مقتول). قربان و همسر و خواهر همسرش با آقای واحدی بهشتی و خانواده اش در یک حویلی زنده گی می کرده اند.
چه کسی شکیلا را کشته است؟ آقای واحدی بهشتی گفته که او این کار را نکرده است. قربان هم گفته که شکیلا را نکشته. کس دیگری هم پا پیش نگذاشته و مسئولیت این قتل را بر عهده نگرفته است. خود شکیلا هم نیست که گواهی بدهد چه کسی او را کشته است.
حال، در تمام جهان وقتی که پولیس با این وضعیت سر بسته مواجه می شود، تعجب نمی کند. در این گونه قتل ها، وضعیت همیشه همین طور است. پولیس و تیم تحقیق کننده اش می دانند که باید این وضعیت سر بسته را باز کنند. سعی می کنند تا آن جا که ممکن است از موضعی کاملا حرفه یی نقطه ها را به هم وصل کرده و ابهام ها و تناقض ها را ثبت کنند. داوری نهایی با قاضی است ( گاهی با حضور هیات منصفه). 

در ماجرای قتل شکیلا چیزهای عجیب-غریبی هستند که نمی بایست حتا از چشم غیر حرفه یی ترین آدم ها هم پنهان بمانند.
1-آقای واحدی بهشتی در جلسه ی علنی دادگاه گفته که شکیلا به ضرب گلوله ی کلاشینکوف کشته شده ، اما او که در فاصله ی هفت متری از شکیلا مشغول نماز خواندن بوده صدای فیری نشنیده است. 

2- محمد ظاهر نظری (صاحب وبلاگ زنده گی در بامیان) در همان روزهای نزدیک به این قتل در وبلاگ خود نوشت

" امروز به شورای ولایتی رفته بودم از آقای واحدی بهشتی که همسایه مان نیز هست جریان را پرسیدم. وی با تأسف گفت این حادثه بعد از ظهر روز جمعه در حویلی ایشان اتفاق افتاده است، وی افزود خانواده محافظم نیز در حویلی ما به عنوان همسایه زندگی می کرد، از یکسال پیش خواهر خانمش  که حدود 15 ساله بود با ایشان بود. آن دخترک خیلی دوست داشت پلیس شود، آن روز حادثه محافظم در شورا بود،  بچه ها مشغول آوردن آب از نل بودند. آن دختر در خانه تنها بود و اسحله محافظم (دامادشان) نیز در خانه بود. آن دختر با اسلحه بازی می کند که ناگهان صدای فیر از خانه شنیده می شود. من در خانه بودم بلافاصله رفتم به خانه محافظم دیدم که هنوز نفس داشت، زنگ زدم به محافظم، او آمد، وی را فوری به شفاخانه منتقل کردیم که بعد از مدتی وی جان به جان آفرین تسلیم کرد". 

 در این گزارش که آقای واحدی بهشتی می دهد ( من در خانه بودم ، بلافاصله رفتم به خانه محافظ ام...) تقریبا روشن است که " بلافاصله" رفتن او به خانه ی محافظ اش به این علت بوده که صدای فیر را شنیده است. اگر او نماز می خوانده و هیچ صدای فیری نشنیده است، لابد بلافاصله هم به خانه ی محافظ خود نرفته.
می گوید :" دیدم که او هنوز نفس داشت، زنگ زدم به محافظ ام. او آمد. وی را فوری به شفاخانه منتقل کردیم". معنای این سخنان این است که آقای واحدی بهشتی اولین کسی است که ماجرا را در اولین دقایق اتفاق افتادن اش دیده و به کسی دیگر اطلاع داده است. آیا این آدم نباید ساعت ها تحت شدیدترین تحقیقات قرار می گرفت؟ آیا نباید هر سخنی که او در دقایق پس از قتل گفته بود ثبت می شد و با سخنان بعدی او در طی این سه ماه مقایسه می شد؟

3-قربان – محافظ آقای واحدی بهشتی- به عنوان متهم به قتل بازداشت شده است. چرا؟
تحت تحقیق قرار گرفتن قربان کاملا درست و منطقی است. بالاخره او عضوی از خانواده ی مقتول است و بیرونی ها نمی دانند که نقش او در این ماجرا چه بوده. اما چرا متهم به قتل؟ مگر واحدی بهشتی نگفته که قربان در زمان قتل در خانه نبود و در شورای ولایتی بود؟ مگر این واحدی بهشتی نبوده ( از زبان خود او) که به قربان زنگ زده و ماجرا را به او اطلاع داده؟ 

4- آقای واحدی بهشتی که آن روز به محافظ خود زنگ زده تا از شورای ولایتی به خانه بیاید، اکنون به عنوان شاهد ماجرا نمی گوید که قربان قاتل شکیلا نیست.
چرا واحدی بهشتی که "بلافاصله" در صحنه ی قتل حضور یافته و ماجرا را از طریق تلفون به سمع ِ قربان ( محافظ خود) رسانده ، حالا رسما و علنا نمی گوید که قربان بی گناه است؟ بر اساس بعضی شنیده ها واحدی بهشتی به خانواده ی قربان قول داده که در صورتی که آن ها دامن ماجرا را جمع کنند او هم کمک خواهد کرد که قربان آزاد شود. معنای این سخن این است که واحدی بهشتی می تواند به آزاد شدن قربان کمک کند. اگر این طور است، او که می داند قربان بی گناه است؛ پس چرا از قدرت خود برای آزاد کردن او استفاده نمی کند؟ مگر قرار نبود که شکیلا به صورت تصادفی و در حین بازی با کلاشینکوف کشته شده باشد؟ 

5-قربان را متهم به قتل دانسته اند و دلیلی که گفته اند این است که چون کلاشینکوف مربوط به او بوده بنا بر این باید او شکیلا را کشته باشد.
این هم شد دلیل؟ اگر انگشت نگاری و تست دی ان ای و روش های جرم شناسی پیش رفته ی دیگری در بامیان هستند که قربان را قاتل نشان می دهند، چرا از این روش ها برای روشن کردن نقش واحدی بهشتی و خانواده اش هم استفاده نشده است؟ چرا آن بالشت نمناک و به قولی خون آلود و تسبیحی که در آن جا بوده ( و اصلا هر چیزی که در محیط قتل بوده) تحت آزمایش های جنایی قرار نگرفته اند؟ 

6-آقای واحدی بهشتی و اعضای خانواده اش مورد تحقیق قرار نگرفته اند و جزئیات گفت و گوی پولیس جنایی با شاهدان قضیه نیز ثبت نشده اند.
می توانستند به واحدی بهشتی و خانواده اش بگویند: ما شما را پیشاپیش قاتل یا بی گناه نمی شناسیم، اما برای این که ماجرا کاملا روشن شود ناگزیریم شما را در محل قتل و در مکان های دیگر مورد تحقیق قرار بدهیم. آن گاه همین کار را می کردند و همه ی جزئیات تحقیق را هم ثبت می کردند. کجاست آن تحقیق و نتایج و اسنادش؟ 

7- رئیس سارنوالی بامیان گفته است: "به خاطر حفظ آبروی خانواده مقتول و متهم به قتل، ما نمی توانیم که موضوع قتل را آشکار سازیم".
خود همین جمله نشان می دهد که مساله فراتر از " بازی کردن یک دختر پانزده ساله ی مشتاق پولیس شدن با کلاشینکوف" است. خیلی خوب، موضوع قتل و نتایج تحقیقات را از سر بام ها به مردم ابلاغ نکنید. فقط به وکیل مدافع قربان و نماینده های جامعه ی مدنی و نهادهای حقوق بشری ( آن هم به صورت سری) بگویید که ماجرا از چه قرار بوده است.  

8-وکیل مدافع "قربان" از ادامه ی وکالت برای موکل خود منصرف شده و گفته که تهدید شده است.
چه کسانی این وکیل را تهدید کرده اند؟ چرا تهدید کرده اند؟ جزئیات این تهدید چه بوده ؟ 

می دانم عده یی خواهند گفت که برادر، این جا افغانستان است و تو هم چه قدر خوش خیالی. ولی به نظر من همه ی ما باید در این مورد به هر نحوی که می توانیم خواستار عدالت شویم. هر روز در گوشه یی از افغانستان زنی یا دختر جوان و نوجوانی قربانی می شود. 
 
Free counter and web stats