۱۳۸۹ دی ۱, چهارشنبه

پیوستن به هفت هزار ساله گان


امروز به من خبر دادند که " بی بی" رفت. یک هفته پیش که تلفونی با او گپ زدم در صدای اش نشانی از بیماری نبود. گفت که هر چه از خدا به دعا می طلبد که او را از این جهان ببرد دعای اش مستجاب نمی شود. امسال هر وقت که تلفن می کردم همین را می گفت. رفتن اش سخت غمگین ام کرد. من کمتر کسی را دیده ام که مثل او صبور و استوار باشد. زنده گی اش پر بود از غم های استخوان سوز. اما طاقتی داشت که آدم را به حیرت می انداخت. مهربان و نیک اندیش بود. پاک و پرهیزگار. با همه ی تلخ کامی ها که دیده بود قصه های شیرین می گفت. باری از " سرخ آباد" بهسود می گفت. گفتم که آن دهکده را دیده ام و اضافه کردم که مادرکلان من ( مادر پدرم) هم از بهسود بود. چهره اش روشن شد. گویی در آن اشارت پیوندی یافت با خاطره هایی کهن از زنده گی در سرخ آباد و کجاب. دل اش هنوز در وطن خودش بود. در این جا با همه چیز بیگانه بود. اما سعی می کرد با محیط زنده گی خود ارتباط برقرار کند. سعی می کرد. و این یکی از جنبه های بسیار جذاب در شخصیت او بود. در آن سن دریچه ی ذهن خود را حتا برای یاد گرفتن بعضی کلمات انگلیسی باز گذاشته بود. و چه لطیفه ها که از انگلیسی او نقل نمی شد. می گفت که هر کس که تلفن کند و به فارسی حرف نزند می گویم :
No English
و این " نو انگلیش" فشرده ی احساس درمانده گی همه ی کسانی است که در سن پیری به کشورهای غربی آورده می شوند و مثل درختان بی ریشه در غربتزار ِ تنهایی از پا می افتند.

۵ نظر:

صحرا کریمی گفت...

من خیلی خوب این نوشته تان را و غربت ان " بی بی" را و تمام درگیری ادمی با سرزمین دیگر و فرهنگ دیگری و زبان دیگری را درک میکنم...
چون مادر من نیز در دوران پیری به ان سوی ابها مهاجرت کرده است و همیشه بیشترین خنده ها را من و برادرم و خواهرم به خاطر زبان انگلیسی مادرم کرده ایم... خنده ای اما تلخ... اما چاره در چیست؟
مادر من اما بسیار غریبتر این مهاجرت ها و غربتهای پی در پی را در گوشت و استخوان زندگی کرده است ... دختری از روستای کوچکی در دل کوههای سر به فلک کشیده بدخشان و سرنوشتی در روستایی در دل ارزگان و غربتی در بزرگ شهر تهران و پیری در گسترده سرزمین کانادا... زندگی چه بازیهای غریبی دارد... این نوشته تان مرا به فکر فرو برد. که ما فرزندان چقدر مغرور هستیم و به خاطر تحقق بخشیدن به کاشهای زندگی مان حاضریم گذشته و سرنوشت مادر و پدر مان را از ریشه بسوزانیم ... ما نسل امروزی ها... نسل جهانی بودن و شدن، فرزندان ظالمی هستیم...

شهرزاد گفت...

باور نمی کنم.
چه زن نازنینی بود.
خدا رحمتش کند..

مهرورز گفت...

مرا به شک انداختید که آن طرف آبها بیایم یا نه

mehrwarz گفت...

هاتف عزیز ایمیل آدرس خود را می شود برایم بدهید؟

پامیروز گفت...

استاد... تسلیت!

 
Free counter and web stats