۱۳۹۰ اسفند ۲۹, دوشنبه

حال نو تان مبارک


سال نو تان مبارک  باشد.
خوش حال ام که جمله ی " سال نو تان مبارک باشد" مثل یک جمله ی ساده و بی پیرایه خوانده می شود. خوب است که این امکان هست. و گر نه، اگر خود جمله ها به نحوی می توانستند نشان بدهند که چه گونه نوشته شده اند، خیلی بد می شد. حد اقل برای من خیلی بد می شد. علت اش هم این است که من بسیار مشکل نویس ام. نه این که نوشته های ام مشکل اند؛ در جریان نوشتن تمام جان ام درد می گیرد. آن هم برای این که چیزی که می نویسم ساده و روشن باشد. برای ساده نوشتن خودم را می کشم! و از شما چه پنهان که همین درد کشیدن برای من همان لذت نوشتن است (حالا روان شناسان زیر لب بگویند: مازوخیزم/ میزوکیزم!). با این همه، خسته شده ام. مدتی باید در این جا ننویسم. وقتی که حال اش آمد نوشتن را دو باره شروع می کنم. فاصله گرفتن از محبوبی چون نوشتن سخت است. ولی این لازم آمده دیگر. می دانم عده یی از خواننده گان از این تصمیم من ناراحت خواهند شد و خواهند گفت: " تشکر از این تحفه ی سال نو ات!". بر می گردم. مدتی که بگذرد، دل ام برای نوشتن و برای شما تنگ می شود.
 این را هم می دانم که عده یی دیگر خواهند گفت: " برادر، برو گم شو. این همه شرح نمی خواست. واقعا که پر رویی". به این دسته ی دوم می گویم: خیر است. می دانم که در این یادداشت مقداری کج دماغی دیده اید. جوش نزنید. برای صحت تان خوب نیست. آدم نمی میرد اگر به جای این همه قهر لبخندی بزند و نادیده  بگیرد.
پس تا مدتی دیگر، خدا یا شیطان( هر کدام که برای شما بهتر کار می دهد) یار تان.

۱۳۹۰ اسفند ۲۶, جمعه

نگران

سربازی که در قندهار شانزده نفر را کشت، گفته که پس از آن ماجرا نسبت به امنیت شخصی خود نگران است.

 داستان زخم و نمک را که می دانید.

۱۳۹۰ اسفند ۲۴, چهارشنبه

مشکلی دارم...

به نظر من کسانی که از نابرابری میان زنان و مردان دفاع می کنند، این کار را از موضعی می کنند که خود همان موضع قابل دفاع نیست. این را شرح می دهم:
هوش را در نظر بگیرید. اگر شما باور دارید که توانایی هوشی مردان بیشتر از توانایی هوشی زنان است، باید توضیح بدهید که از کجا به چنین باوری رسیده اید. آن گاه، شما در مقام توضیح ِ این مساله هزار نمونه انتخاب می کنید و نشان می دهید که در این هزار نمونه از آدم های بسیار هوش مند هشت صد نفر مرد اند و بقیه یعنی دو صد نفر زن.
حال، آدم باید در مورد این وضعیت از چند چیز مطمئن شود:

یک- آدم باید بداند که عدد هشت صد در برابر دو صد چه معنا می دهد. یعنی این اعداد به لحاظ کیفی به ما چه می دهند. اگر ما یک بار امتحان کردیم و به عدد هشت صد در  برابر دو صد رسیدیم و بار دیگر امتحان کردیم و به عدد هفت صد در برابر سه صد رسیدیم، آیا این تغییر معنا دار است؟ ما می گوییم مردان هوش مند تر از زنان اند. حال، در همین مثالی که آوردم اگر عدد هشت صد مرد در برابر دوصد زن نشان می دهد که مردان هوش مند تر اند، عدد هفت صد مرد در برابر سه صد زن چه چیزی را نشان می دهد؟ اگر پاسخ این است که این بار هم به این نتیجه می رسیم که مردان نسبت به زنان هوش مند تر اند، سوال بعدی این است که آیا کلمه ی " هوش مند تر" با اضافه شدن و کم شدن ِ "صد" از نظر معنایی تکان می خورد یا تکان نمی خورد؟  اگر رقم مذکور شش صد مرد در برابر چهار صد زن باشد پاسخ چیست؟ ما از کجا به بعد اعلام خواهیم کرد که دیگر به کار بردن لفظ " هوش مند تر" در مورد مردان مجاز نیست؟ اکنون، کسی که مثلا معتقد است که مردان نسبت به زنان هوش مند تر اند یا باید قبول کند که در این مورد بر برداشت های غیر روش مند و شهودی خود تکیه کرده است که هیچ مبنای معتبری ندارند، یا باید روشن کند که از کجا می داند که مردان هوش مند تر از زنان اند. 

دو- آدم باید بداند که ( در مثال هوش ِ مردان و زنان) هوش یعنی چه. ما به چه چیزی هوش می گوییم؟ وقتی می گوییم از لحاظ هوشی مردان نسبت به زنان برتری دارند، در واقع می گوییم که مردان در چه چیزی نسبت به زنان برتری دارند؟ برای پاسخ دادن به این سوال باید روشن کنیم که هوش پدیده یی است با فلان مشخصات و فلان ابعاد و مردان سهم بیشتری از این پدیده دارند. در این جا با دو مشکل سر و کار پیدا خواهیم کرد: یکی این که باید هوش را در تمام دامنه ی گسترده اش مطالعه کنیم و در تعریف خود همه ی پیچیده گی های آن را منعکس کنیم. دیگری این که باید مشخص کنیم چه کسی حق دارد در مورد تعریفی که از هوش می دهیم داوری کند. آن کس که می گوید " بلی، این تعریفی که تو از هوش داده ای کاملا درست و قابل قبول است" کیست؟ این را به خاطری ذکر می کنم که ممکن است مجموع سیستم داوری ِ ما برخاسته از یک نگرش مردسالارانه و مبتنی بر روایتی مردسالارانه از مفاهیمی چون "درست" و "قابل قبول" باشد. آن گاه، نمی توان همان چارچوبی را که خود متهم درجه اول است، به عنوان چارچوب داوری بی طرفانه برگزید. 

سه- آدم باید بداند که وقتی کسی به باوری چون " مردان نسبت به زنان هوش مند تر اند" می رسد، در تحت چه شرایطی به این باور می رسد. به این معنا که ما چه گونه اطمینان حاصل می کنیم که ما به این باور رسیده ایم صرفا به این خاطر که این باور واقعیت دارد. این پرسش مهم است، چرا که این امکان وجود دارد که ده ها عامل ِ دیگر ( جدا از واقعیت هوش مند تر بودن مردان) بر نگاه و برداشت و نتیجه ی جست و جوی ما تاثیر گذاشته باشند و ما را به سوی این نقطه رانده باشند که مردان نسبت به زنان هوش مند تر اند. قاعدتا ما برای این که بتوانیم به این نتیجه برسیم که مردان نسبت به زنان هوش مند تر اند باید عوامل مزاحم را از سر راه خود برداشته باشیم. به بیانی دیگر، اگر می خواهیم بدانیم که زنان هوش مند تر اند یا مردان، باید شرایطی فراهم کنیم که در آن بتوان هوش مردان و زنان را به گونه یی مقایسه کرد که عوامل تاثیر گذار بیرونی برای هیچ یک از آن دو مزاحمت خلق نکنند یا یاری نرسانند. آیا ما هوش مردان و زنان را در تحت چنین شرایطی مطالعه و مقایسه کرده ایم؟ آیا در مثل می توان عامل مزاحمی به نام "سرگذشت تاریخی" را از میان برداشت؟ 

به نظر نمی رسد که کسانی که به نابرابری زنان و مردان معتقد اند، توضیح مقبولی در مورد این سه ملاحظه که آوردم عرضه کرده باشند.  این است که موضع شان در این زمینه موضع معتبری نیست. این که بگوییم زنان و مردان با هم تفاوت دارند، سخن پیش پا افتاده و حتا مسخره یی است. کسانی که از برابری زنان و مردان دفاع می کنند هم منظور شان این نیست که مثلا اندام تناسلی مردان و زنان باید هم شکل و یک سان شوند و کارکرد واحدی پیدا کنند. مساله ی برابری و نابرابری وقتی چالش انگیز و پر پی آمد می شود که عده یی سعی می کنند تنها با اتکا بر برداشت های بی بنیاد شهودی خود مثلا از برتری هوشی مردان نسبت به زنان دفاع کنند. وقتی این موضع را برگزیدیم، دیگر به آسانی نمی توان توضیح داد که منظور مان از برابری حقوقی زنان و مردان چیست. یعنی با این موضع دفاع مان از برابری حقوقی زنان و مردان هم بی وجه می شود. چرا که اگر کسی بنا به تعریف کمتر هوش مند باشد، منطقی تر آن است که چنین کسی مسئولیتی را بر عهده نگیرد که در آن هوش مندی یک شرط اساسی باشد. آیا مثلا مقام ریاست جمهوری چنین مقامی هست یا نیست؟ اگر ریاست جمهوری هوش مندی می خواهد ، آن گاه باید قبول کرد که وقتی مردان خود را نامزد ریاست جمهوری کرده باشند زنان باید از چنین کاری منصرف شوند. به بیان روشن تر، در این صورت خلاف عقل است که به زنان اجازه داده شود تنها بنا بر اقتضای برابری حقوقی خود را نامزد ریاست جمهوری کنند. حالا این رشته را در دیگر موارد هم دنبال کنید.  

۱۳۹۰ اسفند ۲۳, سه‌شنبه

آیا زنان و مردان برابر اند؟

 ساکی (نویسنده ی وبلاگ چون درخت فروردین...) در مورد یادداشت جناب مهرورز (نویسنده ی وبلاگ افغانستان امروز) در پست قبلی این نظر را نوشته است:

چند نکته در مورد نظر آقای مهرورز که در وبلاگ تان نشر کرده اید، پشت سر هم به ذهنم رسید:

1. جناب مهرورز با پایین دانستن توانایی فکری زن در واقع جمله هایی ابتدایی شان را نقض کرده اند. تبعیض وقتی وجود دارد که همین پایین بودن توانایی فکری زن را بپذیریم. آن وقت تبعیض کاملن معقول و پذیرفتنی است. آن وقت چرا باید زن با فکر پایین تر در همه ی عرصه ها حق برابر با مرد داشته باشد؟ شما در رای دادن، حق برابر برای دو مردی قایل می شوید که یکی شان عاقل است و دیگری ناقص العقل؟ طبیعی است که تبعیض به وجود می آید و بسیار پذیرفتنی است که حق رای دادن را از مرد ناقص العقل بگیریم. این باور، خودش می تواند بنیان تبعیض در مورد زنان باشد.

2. در ایران که درس می خواندم، مطلب جالبی را در یکی از کتاب های درسی ما گنجانده بودند. تساوی یا برابری؟ این را طوری توضیح داده بودند که بپذیریم زن و مرد مساوی نیستند اما ببه تناسب توانایی شان می توان برابری برقرار کرد. در نتیجه چون توانایی زن کمتر است، مثلن دیه ی کشتن زن کمتر از دیه ی کشتن مرد است و شهادت یک مرد برابر است با شهادت دو زن.
من شخصن به عنوان بشر و یک زن، می خواهم داشته باشم حقوق و ارزش هایی را که یک مرد برای خود قایل شده و جامعه هم پذیرفته و حمایت می کند.

3. یافتنِ دلیل مساوی بودن یا نامساوی بودنِ توانایی های جسمی و روانی زن و مرد را هم کار بیهوده ای می دانم چون اگر ادعا کنیم که مساوی اند، تفاوت های آشکار روانی و جسمی را نادیده گرفته ایم. اگر ادعا کنیم که برابرند و مساوی نیستند، جا برای سوء استفاده های بیشمار باز گذاشته ایم؛ همان طور که در آموزه های دینی وجود دارد. اگر ادعا کنیم که کلن زن پایین تر از مرد است، ادعا کاملن نادرست است. استدلال آقای مهرورز را هم از بیخ رد می کنم که می گویند نادرست است که
"دلیل عقب ماندن زنها این است که مردها هیچ وقت موقعیت مساوی با مردان را برای آنها ایجاد نکرده اند که خود را بروز بدهند".
و بعد مثال هایی که آورده اند به نظر من همه بر همین اساس نادرستی ادعای بالاست. حتی آنجا که مثال از عقب بودن زن در عرصه های هنری می آورند. تاريخ ادبياتم جالب نيست. اما تا آنجا كه آموخته ام بيشتر شاعران مرد در قديم, توسط حاكمان وقت حمايت می شدند و اين در حاليست كه مثلن رابعه اشعارش را برای حفظ جانش مخفی می كرده. واقعن مجالی نبوده براي زنان. پشت همه ی اینها این باور بوده که زن اگر مشغول کاری غیر از مدیریت خانه می بود، باید نهان می ماند. اشعار عاشقانه ی رابعه پرده دری محسوب می شده که پنهانش می کرده. در حالی که اشعار عاشقانه ی مردان همدوره اش با چنان محدودیتی روبرو نبوده. نقاشی و مجسمه سازی و موسیقی و اینها که در فرهنگ ما گناه بوده و کماکان هنوز هم همان است و زن هم که به باور فرهنگ ما یک موجود پاک و معصوم باید بماند. چطور می توانسته در این امور دستی و پیشرفتی داشته باشد؟
از معاصران، فروغ هم گويا شعرش توسط بعضی اطرافيان از جمله همسرش مورد تاييد قرار نمی گرفته. مثال خودمانی: من هر وقت در کودکی نقاشی می کشیدم، پدربزرگم -که بسیار دوستش می داشتم- به آن نگاه نمی کرد و می گفت با نقاشی کشیدن گناه می کنم. اگر فرهنگ ها و کشورهای ديگر را هم در نظر بگیریم، هرگاه كه زن توانسته يا اجازه يافته كه از قيدهای جامعه عبور كند, كارهايی نه مساوی اما از لحاظ ارزشی همسنگ مردان انجام داده. بارزترين شان در هنر, آنها كه من می شناسم, فريدا كالو, ويرجينيا وولف, كلارا شومن... هستند.

4. می گویم مقایسه به شیوه ی آقای مهرورز صحیح نیست. چرا؟ من با پایین بودن توانایی جسمی زن تا حد زیادی موافقم. با این هم موافقم که زن در چیزهایی استعداد دارد که مرد ندارد. اما من به عکس این قضیه هم باور دارم اما آقای مهرورز گفته اند: نه. شما می توانید ادعا کنید که دست چپ و راست تان عینن با هم یکی هستند؟ به یک اندازه توانایی دارند؟ اگر به دست چپ تان مجال بیشتری داده اید، توانایی های آن را بیشتر پرورش داده اید و در نتیجه دست چپ را تواناتر می بینید و اگر راست دست هستید، دست راست را. همین طور است تفاوت توانایی آدم ها. نمی توان زن و مرد را این طوری مقایسه کرد که ایشان مقایسه می کنند. خیلی عوامل دخیل هستند که با مقایسه ی آقای مهرورز نادیده گرفته می شوند.

5.  یک مثال دیگر: آقای مهرورز، شما مادرتان را مهربان، باحوصله و نجیب توصیف می کنید. آیا می توانید به راحتی بگویید پدرتان در این خصایل مساوی با مادرتان است؟ یا مادرتان در فضایلی که پدرتان دارد، با او مساوی است؟

6. اگر مدیر فلان شرکت که زن است، باعث می شود ارزش سهام شرکت مثلن 15 درصد افزایش پیدا کند، دستمزدش- به طور منطقی- باید مساوی دستمزد مدیر مردی باشد که همان مقدار افزایش را نصیب شرکت مشابهی می کند. ولی آیا این طور است؟ در بسیاری از موارد در آمد زنان کمتر از مردان است. فکر می کنید این چقدر در انگیزه ی زن و میزان موفقیت هایش تاثیر گذار است؟ و این وضع تقریبن در همه جا -حتی در کشورهایی هم که به نظر می رسد زن و مرد در آن مساوی اند- وجود دارد. آمار را ببینید.
پس نمی توان گفت شرایط برای زن همان است که برای مرد. و زن دست روی دست گذاشته یا چون همه ی وجودش پایین تر از مرد است، نمی تواند پیشرفت کند.

7. به نظر من اندازه ی بازده آدمی، زن یا مرد، به تناسب همان است که با در نظر گرفتن فراهم بودن زمینه، در او پرورش یافته. فکر کنیم به همان مثال آشپزی که می تواند برای بیش از 50 نفر غذا آماده کند. شما ممکن است به هر تعداد که می خواهید، آشپز زن و به همان تعداد آشپز مرد را در محیط یکسان دو آشپزخانه از کل زندگی شان ایزوله کنید و توانایی شان را مقایسه کنید. آیا نتیجه ی آزمایش تان معتبر است؟ آن هم وقتی کارایی شان را تنها براساس جنسیت شان بررسی می کنید و بر این فرض که آنها را کاملن ایزوله کرده اید؟ احتمالن آزمایش های این طوری انجام شده اما من که نتیجه را هر چه باشد نمی پذیرم. چون با توجه به همان نکته که در بالا گفتم، عوامل بسیاری در کارایی زن و مرد دخیل هستند. و با توجه به این که آشپزی کاریست با استرس بالا و انفجار انرژی روانی در مدت معین، کمتر اتفاق می افتد که زن -که وزیر است و استرس روانی بیشتری در زندگی متوجه اوست- بر مرد - که عمومن شاه است و خیالش آسوده- پیشی بگیرد. همین زنِ وزیر در اموری سررشته دارد که اگر از انجام شان غافل شود، نردبان می لرزد و شاه سرنگون می شود. همان طور که نویسنده گفتند، یکی نقص های دیگری را تکمیل می کند. واقعیت دارد که پشت هر مرد موفقی زنی است. این زن می تواند مادر باشد، معشوق باشد، همسر باشد.

8. یک سوال که کنجکاوم پاسخ آقای مهرورز یا کسانی را که با ایشان همفکر هستند، بدانم:  اگر اوباما باشید و مردی "به قوت" خانم کلینتون باشد، آن مرد را به جای خانم کلینتون ترجیح می دهید؟ و چرا؟

۱۳۹۰ اسفند ۲۲, دوشنبه

زن ، مرد ، برابری

یکی از دوستان- جناب مهرورز- در پای مطلب " برای روز ِ زن" نظر خود را نوشته بود. چون ایشان زحمت کشیده و نظر مفصلی گذاشته است و در ضمن دیدگاه ایشان می تواند زمینه ی یک بحث خوب شود، فکر کردم که اگر آن نظر را به متن بیاورم بهتر است. نظر ایشان این است:
" من متاسفانه باورمند به این نکته نیستم که زن و مرد برابرند. اگر بحث این باشد که حقوق مرد و زن برابر است و مردان نباید نسبت به زنان برتری طلب کن، نباید مردها زن ها را مورد زورگویی و ظلم قرار دهند، باید با زنان مهربان بوده و به آنها کمک کنند، نباید با داشتن یک زن زن دوم اختیار کنند و امثال این حرفها بنده هیچ اعتراضی ندارم. من هم چون خیلی های دیگر معتقدم زن هم نیمه ی کامل کننده ی هر مردی است و هیچ کدام بدون همدیگر زندگی نمی توانند. من معتقدم وقتی ظلمی به کسی می رود خواه او زن باشد و یا مرد، طرف مقابل باید بازخواست شود و صدای مظلوم چه زن و چه مرد به یک اندازه باید شنیده شود و تبعیضی در این زمینه نباید قایل شد. اما اگر بگویید عقل زنها هم به اندازه مردهاست، توانایی های فکری و جسمی زنها هم برابر با مردهاست، من مخالفم. متاسفانه توانایی فکری و ذهنی زنها به طور اوسط پایین تر از مردان است و به همین سبب مردها باید در اموراتی که به تصمیم گیری دقیق نیازمند است دخالت بیشتری داشته باشند. امور حساسی چون مملکت داری و قضاوت بهتر است به زنان واگذار نشود.
اکنون جوی در دنیا حاکم است که همه داد از حقوق زن می زنند. فهمیده یا نفهمیده زن را با مرد مساوی می دانند. در این میان شاید – البته نه شاید بلکه حتما- کسانی هم هستند که در زیر دل عقیده به این شعار ها ندارند اما آنها هم به کر کر رمه می روند و همین شعار ها را همصدا با دیگران سر می دهند. زنها با مردها اساسا متفاوت هستند. همانگونه که مرد ها از نظر فیزیکی قوی ترند ، از نظر فکری و عقلی هم قوی ترند. این تفاوت عقلی که بین مرد ها و زن ها بر قرار است اینطور نیست که استعداد هایشان متفاوت باشد و هر یک در زمینه خود مقتدر تر باشد بلکه در تمام عرصه ها به طور اوسط مردها پیشتاز ترند. یک تئوری هم این است که می گویند زنها در مهارت های زبانی و گویشی قوی ترند و مردها در ریاضیات و منطق. من حتی این را هم نمی پذیرم. حتی در زمینه مهارتهای گویشی و زبانی هم مردان پیشگام تر و موفق ترند.
من چند دلیل دارم که موید این نکات است. 1- در کشورهایی که سالها و بلکه ده ها سال است تبعیض جنسی رفع شده است و یک زن اختیار کامل زندگی خود را دارد و اصلا زن بودن هیچ مشکلی هم ندارد باز هم ببینید که تعداد سیاستمداران زن بیشتر است یا مرد؟ تعداد وزیران زن در کابینه بیشتر است یا مرد؟ تعداد دانشمندان مرد بیشتر است یا زن؟ تعداد نویسندگان زن بیشتر است یا مرد؟ این تفاوت تعداد اندک نیست بلکه بسیار فاحش است. در بسیاری از کابینه ها که وزیرانی از قشر زنان حضور دارند در واقع به خاطر گریز از اتهام تبعیض جنسی و یا جذب آرای زنان است. شما فکر می کنید در امریکا مردی به قوت خانم کلینتون وجود ندارد که او را وزیر خارجه گماشته اند؟ پس اینکه میگویند به زن ها میدان داده نشده تا خود را به اثبات برسانند و دلیل عقب ماندن زنها این است که مردها هیچ وقت موقعیت مساوی با مردان را برای آنها ایجاد نکرده اند که خود را بروز بدهند حرف درستی نیست. می بینیم که حتی در کشورهایی که موقعیت ها و فرصتهای مساوی برقرار است باز هم زنان در هیچ عرصه موفق تر از مردان نیستند.
2- بسیاری از عرصه ها در زندگی اجتماعی هستند که امکانات خاصی نمی خواهند. مثلا شعر و ادبیات خیلی آزادی نمی خواهد. همین که دسترسی به کتاب داشته باشی می توانی در این زمینه پیشرفت کنی و اگر استعداد ذاتی داشته باشی می توانی مثلا شعر بسرایی. در چنین عرصه هایی نباید بین تعداد زنان و مردان موفق تفاوت چندانی داشته باشد. البته در بعضی موارد مرد بودن خودش امتیازی برای پیشرفت است. نظر به محدودیت هایی که در جوامع است مثلا اگر یک زن بخواهد انجنیر لایقی باشد برایش مشکل است. او نمی تواند به راحتی بر سر کارها و پروژها برود و تمرین کند تا یک انجنیر خبره شود. محدودیت برای او فراوان است.( تصورش را بکنید که بر سر یک پروژه ساختمانی در افغانستان یک خانم مهندس برود و به کارگر ها راه و چاه یاد بدهد). در این موارد آنانیکه محدودیت های اجتماعی را برای زنان بهانه قرار میدهند چاقویشان دسته پیدا می کند. اما قاعدتاً در مواردی که محدودیت های اجتماعی وجود ندارد و مانع پیشرفت نمی شود نباید زنان پسمانده تر باشند. مثلا برای نقاشی کشیدن چه محدودیتی برای زنان وجود دارد؟ برای خطاطی و خیاطی چطور؟ یک زن می تواند بدون دسترسی به امکانات آنچنانی شاعر، نقاش، خطاط و نویسنده شود. اما چرا نمی شود؟ البته می شوند اما به تناسب مردان بسیار کمتر. این کمتر بودن هم از لحاظ کمی است و هم کیفی. به طور مثال قوی ترین زنان شاعر در میان فارسی زبانان کیها هستند؟ شاید پروین اعتصامی و فروغ و سیمین را نام بگیرید. آیا آنها قابل مقایسه با سهراب، نیما، شاملو و یا حتی کاظم کاظمی هستند؟ تازه من معاصرینش را نام گرفتم. نخواستم آنها را با حافظ و سعدی مقایسه کنم. پس اینکه میگویند به زنان میدان داده نشده که استعداد خود را به نمایش بگذارند درست نیست. میدان هایی که آزادی نمی خواهند هم در تصرف زنان نیستند.
3- دلیل دوم می تواند این گونه هم تعبیر شود که اگر زنان به گفته بعضی از دانشمندان در عرصه های احساسی و گویشی استعداد برتر دارند درست باشد می بایست زنان در شعر و ادبیات و نقاشی و تخیل جلوتر از مردان باشند در حالی که این طور نیست.  4- جالب تر از همه اینست که زنها حتی در رشته هایی که مخصوص بانوان است هم سرآمد نیستند. مثلا آشپزی کاری است که از قدیم تا کنون توسط زنان انجام می گرفته ولی در آشپزی هم شما یک آشپز حرفه ای مرد را با یک آشپز حرفه ای زن مقایسه کنید کدام موفق ترند؟ در هتل های پنج ستاره و رستورانت های معروف دنیا، زنها آشپزی می کنند یا مردان؟ در همین افغانستان خودمان وقتی تعداد مهمان های یک مراسم از 50 بگذرد دیگرکار زنان نیست. باید از آشپز مرد کارگرفت. یا به طور مثال خیاطی کاری است که یک سر پنجه ظریف زنانه می خواهد. اما در همین کار ها می بینید که ورزیده ترین و ماهر ترین خیاط ها هم مردان هستند. پس زنها حتی در رشته هایی که مخصوص خودشان است هم عقب ترند.
5- چرا در مسابقات مختلف زنان را هرگز با مردان مسابقه نمی دهند؟ شاید در جواب بگویید تو کله ات خراب است. یک زن چطور مثلا در مشت زنی یا کشتی گیری با یک مرد مسابقه بدهد؟ اما من فقط مسابقاتی را نمی گویم که در آن اندام مردانه برنده است. مثلا چرا مسابقات شطرنج مردان و زنان جدا گانه است؟ شطرنج مثلا چه ربطی به جنسیت یا اندام دارد؟ چرا مسابقات علمی مردان و زنان جداگانه است؟ این به خاطر اینست که مسابقه مرد و زن مسابقه غیر عادلانه است. در این مسابقات هرگز بردی برای زنان نخواهد بود. حالا شما بگویید که زنان در کدام رشته پیشتازند؟ فکر نمی کنم حتی یکی را هم بتوانید بگویید. حذف
البته تمام آنچه در بالا گفتم نباید بی احترامی به زنان حساب شود. من مانند تمام انسانهای دنیا مادرم را خیلی دوست داشتم. مادرم یک فرشته بود. خیلی مهربان، با حوصله و نجیب. اکنون همسرم را هم خیلی دوست دارم. همیشه به میلش رفتار می کنم. هیچ وقت طاقت دوری اش را ندارم. من معتقدم زن زیباترین جلوه ی هنرنمایی خداوند است. زن اوج ظرافت و زیبایی و طنازی است. زن فقط از مرد یک چیز می خواهد: محبت و عشق. اگر این را به او دادی همه زندگی اش را فدایت خواهد کرد. زنها صدبرابر مردها با حیاتر، نجیب تر، با وفاتر و مهربان تر هستند. با تمام اینها حقیقت این است که مردها از نظر جسم و اندام و نیز از نظر توانایی های فکری و عقلی از زنان تواناترند".

۱۳۹۰ اسفند ۲۱, یکشنبه

درست و سوزنده

ما دو هم صحبت ایرانی داریم (گاهی). یکی انجنیر و مذهبی و طرفدار دولت ایران. دیگری بازرگان و فیزیک خوانده و ضد مذهب و مخالف دولت ایران. هر دو آدم های لایقی اند. معمول این است که بحث های ما اگر در مورد فواید زردآلو هم باشند سر انجام به دین و مذهب می رسند. تفاوت این دو آدم در این است که انجنیر بسیار با حوصله است و بازرگان گاهی حرف های تندی می زند. مثلا می گوید که آدم یا عقل دارد و دین ندارد یا دین دارد و عقل ندارد. حد وسطی نیست. یک بار گفت که دین داران گاو اند. و در همه ی این احوال، انجنیر می خندد و رو به ما می کند و می گوید: ببینید، شما روشنفکران این قسمی هستید!

و در این زمان حرمله ی علیه اللعنه تیری در کمان نهاد... می خواهم گریزی بزنم.

بلی. سال ها پیش در مزار شریف گاهی دور هم می نشستیم و بحث می کردیم. بحث ها گاهی داغ می شدند و "مرد" آن بود که صدای خود را بلند کند و از جایی که نشسته بود پیش تر بخزد. در این میان ، یکی از دوستان ( امان) نه صدای خود را بلند می کرد و نه هرگز بی حوصله می شد. همیشه با تبسم حرف می زد. امان سابقا در سازمان مجاهدین مستضعفین بود. در دهه ی هفتاد شمسی دیگر خیلی سخت بود که کسی از مبانی فلسفی-ایدئولوژیک مجاهدین دفاع کند. یعنی لزومی نداشت کسی رگ گردن به حجت قوی کند تا دیدگاه های امان را به چالش بکشد. اما معمولا این امان بود که پیروز می شد. نه به این خاطر که موضع فکری و فلسفی بهتری داشت. بل به خاطر این که می توانست آن هیجان ناشی از خود-حق-بینی را که در همه ی ما هست بهتر از دیگران در خود مهار کند.

در بحث های این دوستان ایرانی ما هم آن کس که منطق قوی تری دارد آن بازرگان فیزیک خوانده است. اما من همیشه احساس می کنم که انجنیر مذهبی در موضع بهتری است. پرورده گی شخصی - از این لحاظ که گفتم- هم وزن صحت درونی اعتقادات است. 

۱۳۹۰ اسفند ۲۰, شنبه

زبان

دیروز به یک وب سایت جالب بر خوردم. این وب سایت برای کسانی که زبان دوم و سوم و... می آموزند خوب است. شما کلمات و جملات را تایپ می کنید و کسی (یعنی صدایی) آن کلمات و جملات را برای شما می خواند. با لهجه های مختلف هم می خواند. مثلا هم با لهجه ی انگلیسی و هم با لهجه ی امریکایی یا استرالیایی. برای کسانی که زبانی را خوب آموخته اند این چیز مهمی نیست. ولی برای بسیاری کمک کننده است.
شما می توانید به طریق های دیگر هم از این وب سایت استفاده ی بهینه! بکنید. مخصوصا در محیط کار. اما آن اش بماند برای تخیل خودتان. من که نیم ساعتی از وقت ام را ضایع کردم تا خودم را بخندانم!

۱۳۹۰ اسفند ۱۸, پنجشنبه

برای روز ِ زن

ما ، در برابر ِ تو، برای بسیاری از نامردمی ها و بی رسمی های خود دلایل محکمی داریم. دلایل ما اکثرا خیلی موجه اند. منطق ما چندان قوی است که تو جز آن که در برابرش سکوت کنی چاره ی دیگری نداری. ما کار جالبی کرده ایم: وضعیتی بر ساخته ایم که در آن هر چه تو بگویی به صورت طبیعی غلط باشد و هر چه ما بگوییم آشکارا درست. آن وقت نتیجه این می شود که کسی که همه یا اکثر حرف های اش غلط باشند احتمالا عقل درستی ندارد. از آن سو، هر کس که همه یا اکثر حرف های اش صحیح باشند قطعا عقل زیادی دارد. چند مثال بدهم:
 ما تصمیم گرفته ایم که هر جا ترا تنها یافتیم آزارت بدهیم، تهدیدت کنیم و اگر هوس مان مهار نمی شد با تن و روان ات بازی کنیم. وضع را طوری ساخته ایم که در آن این کار ها را بتوانیم. حال، تو می گویی این که می گویند زن نباید تنها به سفر برود حرف غلطی است. ما می گوییم این سخن نه فقط غلط نیست ، بل از عمق ِ خردمندی می آید. تو می گویی و ما می گوییم و به نتیجه یی نمی  رسیم. آخر تو لج بازی می کنی و تنها به سفر می روی. مدتی بعد از سفر بر می گردی. دل ات شکسته و روان ات خسته است. سرمای ترس هنوز در نگاه ات هست. خبری شده؟ می گویی که آزارت داده اند. اذیت ات کرده اند. تعقیب ات کرده اند. مسخره ات کرده اند. در حق ات اهانت روا داشته اند. و ما تعجب نمی کنیم. نگفته بودیم؟ چه قدر تکرار کردیم که ما وضعیت را می شناسیم و تو باور نکردی. همیشه در برابر ما می ایستی، اما آخر کار معلوم می شود که آنچه ما می گفتیم درست بود.
ما نمی گذاریم زنی مدیر شود. اجازه نمی دهیم هیچ زنی بر مردها نظارت کند. مجال نمی دهیم زنان در مقام گرداننده ی امور بنشینند و در روند آزمون و خطا پخته شوند. نمی گذاریم زنان مدیریت را در تجربه بیاموزند. آن گاه می گوییم: ببین ، تو نمی توانی مدیریت کنی. تو زنی و اساسا زنان چون هم هوش کمتری دارند و هم خیلی بنده ی احساسات خود اند، نمی توانند مدیر شوند. مدیریت قابلیت می خواهد و کنترول داشتن بر احساسات و هیجانات خود یکی از توانایی هایی است که مدیران باید از آن برخوردار باشند. تو می گویی که نه این طور نیست. اصرار داری که زنان هم می توانند مدیریت کنند و در صورت لزوم بر احساسات و هیجانات خود مهار بزنند. ما می گوییم و تو می گویی و به نتیجه یی نمی رسیم. چند تن از زنان مدیر می شوند. آن گاه یکی پس از دیگری شکست می خورد. آن گاه فریاد شان بر آسمان می رود که کسی از ما حساب نمی برد. ما که گفته بودیم زنان نمی توانند مدیر شوند.
ما به کارهای خانه دست نمی زنیم. غذا نمی پزیم، لباس نمی شوییم، طفل را تر و خشک نمی کنیم و در پاک کردن خانه سهمی نمی گیریم. تو می گویی که مردها هم باید بخشی از مسئولیت ها را بر عهده بگیرند. ما می گوییم که خانم ، نمی شود. تو می گویی می شود. ما می گوییم و تو می گویی و به نتیجه یی نمی رسیم. آخر ما ناگزیر می شویم غذا بپزیم. چه شده؟ نمک اش زیاد شده؟ سوخته؟ خام مانده؟ خوب تو اصرار داشتی که آشپزی کن. ما که از اول استدلال می کردیم که برای این کار ها ساخته نشده ایم.
ما با تو قهر می کنیم. با تو حرف نمی زنیم. در بسترت نمی خوابیم. غذایی را که پخته ای نمی خوریم. از خانه فرار می کنیم و می رویم پیش رفقای مان. تو دلتنگ می شوی. تو نمی توانی فرار کنی و پیش رفقای ات بروی. تو که حرف نزنی چه کار می کنی؟ با ما حرف نزنی که از غصه بمیری؟ می آیی و معذرت می خواهی. اعتراف می کنی که زنی و نمی دانی چه گونه حرف بزنی. قبول داری که همیشه با حماقت هایت ما را ناراحت می کنی.  خوب، ما که از اول می گفتیم  که زن ها کم عقل اند و سر ِ هیچ و پوچ آدم را عصبانی می کنند و بعد به حماقت و جهالت خود پی برده و پشیمان می شوند.
می بینی که همواره آنچه اثبات می شود این است که هر چه تو بگویی غلط است. هر چه ما می گوییم همیشه صحیح است. ما هوشیاریم. کاری کرده ایم و ساختاری ساخته ایم که در آن هر چه تو بگویی به گند تبدیل شود و هر چه ما بگوییم به قند تبدیل شود. حالا تو بگو که اگر در جامعه به قند ارزش بیشتر می دهند ، گناه ما چیست؟

باز- جرقه


مهرگان در وبلاگ اش نوشته:

« مدتی می شود دست و دلم به شعر یا خاطره ی نمی رود که برای تان اینجا بگذارم، دلزده شده ام برای این که در عوض برایم پیشنهاد همخوابگی می دهید. برایم آدرس هوتل با شماره تلفون می نویسید. و چون عکس العملی نمی بینید مرا به همدیگر مثل یک توپ، پاس می دهید و بعد از شما رفیق تان از آن سر کره ی خاکی به گفته ی ایرانی ها لاس زدن را شروع می کند. اوایل عصبانی می شدم، فحش خواهر و مادر می دادم. بعد ها فکر می کردم که چرا چیزی نوشتم که باعث شده این گونه فکر کنید. بعد ها گریه می کردم. بعدتر ها نوشته های وبلاگم را حذف می کردم. حالا ولی آدم ها را از زندگی ام حذف می کنم. این یعنی عکس العمل یکی از طالبانی که در من زندگی می کند».

این یک متن اصیل است. از کسی که با شجاعتی کم نظیر پیش گام تولید این گونه متن ها در افغانستان بود. ولی وقتی تلخ کام تر شد خواننده گان خود را محروم کرد.

۱۳۹۰ اسفند ۱۶, سه‌شنبه

از تو چه پنهان



از صاحب کتاب فروشی پرسیدم :" ببخشید ، در این بازار دکان کست فروشی نیست؟". جواب داد :" ما هم سی دی و نوار داریم". ردیف سی دی ها و نوارها را به من نشان داد. گفت که فیلم یوسف پیامبر را هم دارد ( در سی دی اصلی). من دنبال آهنگ های قدیمی افغانی می گشتم. نداشت شان. مومن تر از آن می نمود که آهنگ های گمراه کننده را به دکان خود راه داده باشد. به دکانی دیگر رفتم. در پس کوچه یی. یک عالم سی دی داشت. کست هم بسیار داشت. اما در میان آن همه که داشت ، آن چیزی را نداشت که من در جست و جوی اش بودم. می دانستم جسارت می شود و ای بسا که مسخره به نظر بیاید ، اما دل کردم و پرسیدم :" از یعقوب قاسمی چیزی نداشتید؟". صاحب دکان نگاه ِ کی اندر چی عمیقی به سراپای من انداخت و جواب داد که یعقوب قاسمی را نمی شناسد. 

-زلاند هم ندارید؟
-نه. ما خواندن های نو می آوریم. خواندن های کهنه در بازار نمی آید و کسی هم آن ها را نمی خرد. 

راست می گفت. با خود گفتم کاش در پیشاور پاکستان می بودم که به دکان معلم ظفر می رفتم. این معلم ظفر در محله ی بازار قصه خوانی پیشاور دکان کست فروشی داشت. انصافا همه چیز داشت. از کهنه و نو. من وقتی که در پیشاور بودم گزیده یی ازآهنگ های مورد پسند خودم گرد آورده بودم. به این ترتیب مجبور نبودم همه ی آهنگ های یک مجموعه را به خاطر آن یک یا دو آهنگی که دوست داشتم تحمل کنم. توجه دارید که در آن زمان برای رفتن از یک آهنگ به آهنگی دیگر باید فیته را "تیر" می کردید.  
در میان آهنگ هایی که برگزیده بودم یکی از ظاهر هویدا بود: گر زلف پریشان ات در دست صبا افتد/ هر جا که دلی باشد در دام بلا افتد.
هویدا رفته است. می گردم و این آهنگ را نمی یابم. کمک مان می کرد. قصه ی ما را می گفت. ما اهل اشتیاق بودیم و نگفتن. اهل حیا و نهفتن. حالا کسی قصه ی ما را نمی گوید. حالا خواننده ها عینک سیاه بر چشم می گذارند، از مرسدس بنز پایین می شوند و دست دختر جوانی را می گیرند و شروع می کنند به گفتن چیزهایی که هر چه باشند قصه ی ما نیستند. قصه گوی ما رفته. آدم قریب است بگرید.  

۱۳۹۰ اسفند ۱۵, دوشنبه

به یک فرع شناس



آقای شورا، جناب علما سلام،
از خداوند منان متشکریم که منت نهاد و جناب شما را از کتم عدم بر نطع ِ وجود آورد ( علمایی اش چه قسم می شود؟ من دیری است سبق ام را مرور نکرده ام و عربی ام خراب شده). به هرحال، منت خدای را که شما را داریم. صحت مبارک شما خوب است؟ وضع مزاج تان چه طور است؟ البته منظورم فقط آن بخش خاص از مزاج نیست. در مجموع احوال تان را می پرسم. گفتم نامه یی بنویسم و از شما تشکر کنم که با وجود این همه مشغله  دل تان از وظیفه ی مقدسی که بر عهده دارید هیچ سرد نمی شود. سرد نمی شود سهل است، دل تان هر روز گرم تر هم می شود. در ضمن ، برای من سوالی پیش آمده بود که می خواستم با شما در میان بگذارم:

آقای شورای علما،
در شرایط حساس کنونی ( حساس و کنونی به مدت چهل سال) بسیاری از مردم افغانستان احساس می کردند که باید مشکلی که از ناحیه ی زنان این مملکت رو نما گردیده در اسرع وقت حل و فصل شود. همه می دانیم که خداوند (ج) مرد (رض) را اصل و زنان – لعنه الله علیهن- را فرع قرار داده. سوال من این بود که معنای حقیقی این اصل و فرع چه بوده و آیا این اصل و فرع دارای درجات مختلف می باشند؟
شاید برای تان این پرسش پیش بیاید که من چرا در این باره سوال می کنم. علت اش این است که من با آن که می دانم مرد اصل است و زن فرع ، شب و روز به این فرع فکر می کنم. راست اش دچار نوعی تشویش فلسفی بسیار عمیق شده ام. گاهی از خود می پرسم: من چه گونه اصلی هستم که یک فرع مرا این قدر گرفتار خود کرده؟بر اساس ضوابط منطقی می دانید که قاعدتا باید فرع دنبال اصل برود. اما در این مورد خاص قضیه کاملا  برعکس است. شما یک بار بیایید به کوچه و ببینید که اصل ها چه گونه محو تماشای فرع ها هستند. بسیاری از این اصل ها بین خود که هستند همه ی افتخار شان این است که فلان فرع طرف ِ شان نگاهی کرده. خود من همین دیروز از پی یکی از این فرع ها راه افتاده بودم. آخر بر گشت و با جسارتی که از یک فرع انتظار اش نمی رفت گفت : " برو گم شو نا اصل ِ پدر سگ"! خیلی از اصل بودن خود خجالت کشیدم. راستی ، پدر سگ گفتم یادم آمد که یکی از شاعران اصیل زبان فارسی گفته است:
سحر آمدم به  کویت به شکار رفته بودی
تو که سگ نبرده بودی به چه کار رفته بودی
می دانم  شاعر ِ این بیت که یک مرد یعنی اصل است می گوید که ای زن ِ بی عقل! ای فرعی! ای نامرد! چرا مرا با خود نبرده بودی؟ از عصبانیت اش خوش ام می آید. اما به نظر شما بد نیست که یک اصل پیش یک فرع خود را سگ بسازد؟ تنها شاعران نیستند. من علمایی را می شناسم که حتا اگر تمام جهان در آتش بسوزد هم لحظه یی از فکر کردن به این فرع ها خلاص نمی شوند. خیلی فرع باز اند. چه طور می شود یک اصل این قدر تحت تاثیر فرع باشد؟ 

به امید تن درستی و موفقیت هر چه بیشتر شما در مبارزه با فروع.  

۱۳۹۰ اسفند ۱۴, یکشنبه

یاد

ایوب آروین گزارشی نوشته - در بی بی سی- در باره ی واکنش ها در برابر اعلامیه ی شورای علما. در این گزارش گفته ی ِ رفیق ما نعیم نظری ( از مسئولان شبکه جامعه مدنی و حقوق بشر) را هم آورده :
 "پیش از این دیدگاههای متفاوتی (در مورد مسائل زنان) از رئیس شورای علما، آقای کشاف، در کلیپ های مختلف تلویزیونی دیده ایم و ایشان حمایت بسیار گسترده خود را از تامین حق زن ابراز کرده. در همین شب و روزها هم این کلیپ ها به مناسبت هشتم مارچ (روز جهانی زن) پخش می شوند". 

من و نظری هم صنفی بودیم. همیشه بحث می کردیم. گاه با هم کتاب می خواندیم. معمولا از من می خواست که کتابی را با صدای بلند بخوانم و او گوش می داد. یک بار کتابی از خواجه نصیر طوسی آورده بود. محو هوش مندی و ظرافت او شده بود. خودش هم هوش مند و ظریف بود و به همین خاطر در بیشتر موارد به او نمی شد بگویی "نه". خودت را به هر آب و آتشی می زدی سر انجام می دیدی که با او همراه شده ای. معمولا راهی پیش پای آدم می نهاد که از قدم گذاشتن در آن نمی شد ابا ورزید. 
امروز که آن قول نقل شده از او را در بی بی سی خواندم ، خندیدم. در همان گفته ی کوتاه، آن فشار ِ پنهان  ِ مخصوص را که او معمولا برای عبور از خط  ِ دفاعی طرف مقابل به کار می بست دیدم. 

۱۳۹۰ اسفند ۱۳, شنبه

من آن ام که بابای من چیز بود


امروز در جایی خواندم که یکی از ناموران میهن سر به فلک کشیده ی ما حتا به قرار دادهای کاری پدر خود هم افتخار کرده تا بر حجم شخصیت از قبل والای خود باز چیزی بیفزاید. 

چندی پیش به اتلانتا رفته بودم. در آن جا آقای داکتر حسین سامعی را دیدم که فعلا در دانشگاه " اِموری" تدریس می کند. ایشان یکی از سه نفری است( همراه با مرحوم علی محمد حق شناس و خانم نرگس انتخابی) که فرهنگ بسیار خوب "هزاره" را به جامعه ی فارسی زبان عرضه کرده اند. فرهنگ انگلیسی به فارسی هزاره شاید از بسیاری جهات خوب ترین فرهنگ دو زبانه ی موجود باشد. در فرصت گفت و گویی که با آقای سامعی داشتم در این باره سخن گفتیم. وقتی من در باره ی خوبی های این فرهنگ گفتم ، آقای سامعی همه ی آن خوبی ها را به داکتر علی محمد حق شناس نسبت داد. تمایلی نداشت که به خود نمره یی بدهد. اما از سخنانی که در مورد چند فرهنگ دیگر و دشواری های کار فرهنگ نویسی گفت پیدا بود که خود ایشان در کارآمدتر کردن فرهنگ هزاره نقش مهمی داشته است. تواضع و حق شناسی ِ داکتر سامعی در مورد حق شناسی که از این ورطه رخت برون برده است زیبا بود. اگر به جای او آن نامور میهن عزیز ما می بود حتما با خود می گفت :" حالا که فلانی نیست تا روایت مرا تکذیب کند ، بیا همه ی خوبی های کار او را هم به پای خود بنویسم".
 
Free counter and web stats