۱۳۸۹ مرداد ۷, پنجشنبه

کلمات ِ داغ افروز

آدم همیشه در زبان دقت نمی کند. در بیشتر مواقع زبان ابزاری برای ارتباط های ساده است. در این حالت ها چیز هایی می گوییم و می نویسیم و می گذریم. اما به محضی که از حوزه ی ارتباط های معمولی بیرون می رویم ناگزیر می شویم در زبان دقت کنیم. در دستور زبان مفهوم " مترادف ها" را داریم. چند کلمه را کنار هم می گذارند و می گویند این ها با هم مترادف اند. قبول می کنیم. می پذیریم – در مثل- که "صدا"ی شمس الدین مسرور همان " آواز" شمس الدین مسرور است. معمولا در وقت سخن گفتن در باره ی شمس الدین مسرور درنگ نمی کنیم و از خود نمی پرسیم : آواز مسرور بگویم یا صدای مسرور؟ یکی را می گوییم و می گذریم. ولی در حوزه ی دیگری از کاربرد ِ زبان ، مثلا در حوزه ی شعر ، دیگر چیزی به نام کلمات مترادف وجود ندارند. چرا که اگر  در شعری  با عبارت ِ " صدای ِ سوختن ِ سنگ" رو به رو شویم در این جا تنها با مجموعه یی از مفاهیم سر و کار نداریم،  با نوعی موسیقی هم سر و کار داریم. موسیقی ِ سه تا "س". در این مورد حتا اگر آواز بتواند به لحاظ مفهومی جانشین صدا شود ، به لحاظ موسیقیایی نمی تواند نقش صدا را بازی کند...*. بگذریم.

اگرچه دقت در کاربرد ِ کلمات یا ممارست در این کار ممکن است به آدم این توانایی را بدهد که همواره از زبانی بهتر استفاده کند و با قدرت بیشتری مقصود خود را به مخاطبان منتقل کند. اما حد اقل در یک جا نه دقت دست آدم را می گیرد و نه ممارست ، و آن وقتی است که باید به خاطر مرگ کسی به نزدیک ترین بازمانده گان او تسلیت بگوییم. می گوییم " ما را در غم خود شریک بدانید". می گوییم " از درگاه خداوند متعال برای تان صبر و تحمل می خواهم". می گوییم " ..." ، چه ها که نمی گوییم. این کلمات و جملات را هم به آسانی انتخاب نمی کنیم. با خود می گوییم : "چه بگویم؟". بهترین جواب احتمالا این است که هیچ. اما نمی شود هیچ نگفت. فرهنگ ما به ما یاد داده که چیزی بگوییم.
یک چیز روشن است : ما می خواهیم با تسلیت گفتن ( در هر سبک و شکل و مایه یی) مرهمی بر داغ ِ دل کسی بگذاریم که عزیزی را از دست داده است. آدم داغداری که جملات ما را می شنود هم قبول دارد که ما می خواهیم با او همدردی کنیم. اما جدا از این که ما چه می خواهیم و مخاطب ِ ما چه تفسیری از تسلیت گفتن ما دارد ، آنچه ما می گوییم در واقع چه کار می کند؟ به بیانی دیگر ، نیت نیک ما و مخاطب ما به کنار ، تسلیت گفتن در واقع چه قدر تسلی بخش است؟ آیا به این امکان هم فکر کرده ایم که شاید تسلیت گفتن ما شعله ی آن داغ را بلندتر و سوزان تر کند؟ من این سوال را می پرسم چون در مغز ِ بیمار ِ من این سوال می گردد : چرا ما فکر می کنیم که تسلیت گفتن ما لزوما همان کاری را می کند که ما قصد کرده ایم؟ ما در ده ها مورد دیگر چیزی می گوییم و نتیجه چیز دیگری می شود. این را به تجربه می دانیم. چرا نوبت به تسلیت گفتن که رسید ، همه ی شک های مان را کنار می گذاریم و فکر می کنیم که کلمات ما دقیقا همان کاری را می کنند که ما می خواهیم بکنند؟
در این جا می توان پاسخ داد که پس چه کار کنیم؟ تسلیت نگوییم؟ این که نمی شود. پاسخ دیگر این است که ممکن است جملات ِ بد و نسنجیده اثر معکوس داشته باشند ، اما سخنان نیک و پخته واقعا هم بر داغ از دست دادن عزیزان آدم مرهم می گذارند. حال ، سوال این است : آیا کلمه و جمله یی سراغ داریم که آن قدر به جا ، نیکو و پخته باشد که بتواند در کوه غمی که بر شانه ی آدم داغدار است رخنه یی بیفکند؟ تمام کلمات خوب ِ عالم در برابر غمی در این حجم ، به قطره هایی می مانند که برای سرد کردن یک آتشفشان مهارناپذیر به کار برده شوند.

ما با تسلیت گفتن خود چیزی شبیه این می گوییم : تو تنها نیستی ( اما بدان که تنهایی). ما را در غم خود شریک بدان ( اما می دانی که ما در غم تو شریک نیستیم). برای تان صبر و تحمل می خواهم ( اما وای به حالت ، صبر کدام است؟ تحمل چیست؟). خدا این غم را غم آخر تان کند ( اما این غم به هیچ وجه غم آخر تان نخواهد بود).

این دنیا – هر قدر هم که زور می زنیم زیباتر و قابل تحمل تر اش کنیم- به یک کفش کهنه نمی ارزد. جفا کار است.


* بیل کازبی کمدین معروف امریکایی در یکی از کتاب های خود می نویسد که اسم فرزندان تان را از میان کلماتی انتخاب کنید که حرف آخرشان صدا دار و کشیده باشد،  مثلا یلدا یا علی. چرا؟ برای این که بعدها که سرشان فریاد کشیدید این امکان را داشته باشید که صدای تان را خوب کش بدهید و مثلا بگویید یلداااااااااااااااااااااااااااااااا ! اما اگر اسم فرزندتان مثلا ببرک باشد امکان فریاد کشیدن تان هم کم می شود!

۴ نظر:

مهرورز گفت...

به خدا قسم من هم مدتیست به این نتیجه رسیده ام که دنیا دو روپیه نمی ارزد.
یک روز پدرت را می بینی که بر بالین احتضار است و کنار او نشسته ای و نیک می دانی که می میرد و تو هیچ کاری نمی توانی بکنی.
در یک روز آفتابی ناگهان خبر تصادف فرزندت را می شنوی...
روزی به داکتر می روی و می بینی که نتیجه آزمایشات وجود سرطان را در بدنت تایید کرده اند...
...

دنیا اصلا جای زیبایی نیست. غمهایش با شادی هایش اصلا قابل مقایسه نیست. یک غم اش کافی است که شیرینی ده ها شادی را به زهر تبدیل کند.

ناشناس گفت...

اعلانات
همه ی مریدان و مقلدان سخیداد هاتف به حلیمی صاحب رای دهند و بر ایشان است تا فرض خود را ادا نموده و بری ذمه از مسوولیت گردند.
دفتر حضرت هاتف

Danesh گفت...

آقای هاتف سلام !
موضوع جالبی بود. استفاده کردیم. وبلاگ خوب شما را هم پیوند زدیم . خوشحال می شویم تا از نظرات خوب شما هم استفاده کنیم.
موفق باشید
محمد تقی دانش
www.qanonmandi.blogfa.com

سخیداد هاتف گفت...

ناشناس گرامی که " اعلانات" را نوشته اید ،
اگر شما بخواهید دیگران به نامزدی رای بدهند چه کار می کنید؟ لابد برای این که کژ-اندیشی چند فکر نکنند که شما خود را مرجع تقلید می دانید، می گویید : " یک نفر که نمی دانم شایسته هست یا نیست خودش را چیز کرده ، کاندید کرده ، نمی دانم به او رای می دهید نمی دهید ، خوب دل تان دیگر".
شادکام باشید.

 
Free counter and web stats