۱۳۸۹ تیر ۲۴, پنجشنبه

در آسیاب حسرت



شهرزاد از " مکث" نوشته. مکثی بزرگ میان امید و نا امیدی. و هیچ کس نمی گوید که جاوید کجا رفته. از هر کس که می پرسم می گوید که امیدوار است او برگردد. اما اگر او بر گشتنی بود ، باید تا حالا خبری ازش می شد. از دست رفتن جاوید زیرک مثل چلیپا خوردن ِ اولین جمله یی است که بنا بود شروع یک اثر بزرگ و پایا باشد.  آدم هایی چون جاوید در یک نسخه می آیند و به آسانی قابل تکثیر نیستند. در جاوید چیزهای نادری در هم آمیخته بودند. در روزهای آینده در این مورد خواهم نوشت.
چند سال پیش گفت که می خواهد به افغانستان برگردد. در اینجا تحصیل کرده بود و از این که شش سال به قول خودش " کار شاق" – یعنی تحصیل- اش تمام شده بود خوش حال بود. ساعتی پیش از رفتن اش نظمی نوشتم ( خطاب به او) و آن را برایش فرستادم: 

کنون می بینم ات در چارچوب ِ در ، برو ، بدرود!
از اینجا می کشی پر تا دمی دیگر ، برو ، بدرود !

تماشا کن خودت را خوب در آیینه حالا که
دلت کرده هوای باغ ِ خاکستر ، برو ، بدرود!

قدم آهسته زن در باغ ِ خاکستر که می ترسم
نشیند بر سرت گرد ِ هزاران سر ، برو ، بدرود!

صدایت را بزن صیقل که آنجا می دوانندش
درون ِ سرمه زاری خامشی پرور ، برو ، بدرود!

در آن جا سیب ها را می کنند از شاخه با " پی کا"
حیا را می کشند از باغ با خنجر ، برو، بدرود!

در آن جا می خورد ابریشم ِ ناز ِ نسیم ِ صبح
به صد جبهه هوای ِ عف عف و عرعر ، برو ، بدرود !
***
کنون می بینم ات در چارچوب ِ در ، ولی افسوس
گل ِ تصویر آسان می شود پرپر ، برو ، بدرود!

دل ِ چون آهن من حالیا برگی سبک خیز است
شده از بس به آه انگیخته با هر " برو ، بدرود!"
***
در پیشاور جاوید هنوز نوجوانی بود. خاموش بود و مودب و کنج کاو. اگر چیزی می گفتی که به گفتن می ارزید می توانستی انعکاس مثبت اش را در چهره ی او ببینی. اگر چیز مزخرفی می گفتی ، باز می شد در آینه ی چهره ی او ببینی که چه گفته ای. برای من حالت چهره و چشمان او " ارزش سنج" ی معتبر بود. دانش اش هم در همان نوجوانی خیره کننده بود. روزی دنبال معادل انگلیسی یک مفهوم بغرنج در زبان فارسی می گشتم. در " فرینچ بیکری" که قرارگاه شامگاهی ما بود مشکل ام را از جاوید پرسیدم. بی ذره یی مکث بهترین معادل آن کلمه را گفت. و دانستن آن معادل معنایی جز این نداشت که او با زمینه ی کاربرد آن مفهوم خوب آشنا بود. از آن پس دیگر درخشش های او متعجب ام نمی کرد. باری ، من کارگاه های حقوق بشر یکی از موسسات را گرداننده گی می کردم. در پایان یکی از جلسات از شرکت کننده گان خواستم که مجموعه ی کار ما در آن کارگاه را ارزیابی کنند. جاوید نوشته بود که همه ی جلسات عالی بودند جز این که او خوش تر داشت که میان بحث از وجوه انتزاعی بحث حقوق بشر و راه حل های عملی برای چالش های حقوق بشری در افغانستان ارتباطی محکم تر برقرار شود. وقتی برگه های ارزیابی را جمع کردیم به همکارم گفتم : من از کل این عرق ریزی ها همین یک نکته را آموختم.
***
در طول سال ها ، من نامه های بسیاری به او نوشتم و از او گرفتم. نامه های اش آن قدر خوب بودند که همیشه پیش از باز کردن ای میل او با خود می گفتم : کاش زیاد نوشته باشد.
پارسال که دیدم اش همان جاوید قدیمی بود. متواضع ، پر نیرو ، نکته سنج ، بلند پر، دور نگر ، خوش برخورد ، متبسم.
...
در باره ی جاوید بیشتر خواهم نوشت. می خواهم در روزهای آینده بخشی از ای میل های مان را هم در اینجا بیاورم.
در پانزدهم فبروری سال دو هزار و هفت جاوید در وبلاگ خود ( تکه -پاره ها) در باره ی مرگ مادر-کلان خود نوشت. در بخشی از یادداشت خود به این واقعیت اشاره کرد که آدم مرگ عزیزان خود را نمی پذیرد ، ولی این " پذیرش" رفته -رفته در جان آدم می نشیند. نوشت :
In some ways, I have still not come to terms with the news of my grandmother’s death. And it has been almost a year now. In the beginning, it seemed as if nothing was lost, she was not gone, she was still there -like before, away from me, but still there.
But in other, quite unknown ways, I feel like my whole outlook on life has changed -slowly, and gradually, and painfully, and reluctantly- as I have slowly realized what it means to lose somebody close to you. And the effects still continue to set in, to this day.

 ( من هنوز  پس از تقریبا یک سال ، نمی توانم مرگ مادر کلان ام را قبول کنم. در آغاز چنان می نمود که گویی کسی را از دست نداده ام. او اینجا بود ، نرفته بود. گرچه دور بود اما بود. از آن سو ، این که  با درد و اکراه و به کندی وتدریج دریافته ام که از دست دادن آن که دوست اش داری یعنی چه ، کل دیدگاه ام در مورد زنده گی را به نحوی دگرگون کرده. هنوز آثار این از دست دادن اندک اندک در جان ام می نشیند).

هنوز سالی نگذشته بود که جاوید مادر خود را از دست داد. در سی ام مارچ دوهزار و نه در یادداشتی وبلاگی خود را ملامت کرد که چرا وقتی برای آخرین بار مادر خود را در میدان هوایی اسلام آباد دیده او را سیر تماشا نکرده است و چرا وقتی که در تابستان همان سال در افغانستان بوده همه ی وقت خود را به سفر به دور افغانستان گذرانده . جاوید این بار که می خواست از میدان هوایی اسلام آباد پرواز کند ، چشم اش به مهر خروجی ای افتاد که چند سال پیش بر صفحه ی پاسپورت اش خورده بود. آن دفعه با مادر خود به میدان آمده بود. نوشت :
"it was at islamabad international airport and my mom, dad, my two sisters and my youngest brother had accompanied me. my mom and youngest brother were the last i bid farewell to, and they came the farthest. i was stupid and non-chalant and had much bravado and excited about going back to school and i did not say a proper farewell. what did i know that it many ways it would be my last substantive encounter with my mother? she stood there eying her son, and holding my brother’s hand in both her hands. making up for my hands which she could not hold. she later called me to say that the two months had been too short and that she in some ways felt cheated of my presence because we spent most of it on the roads. i had, once again, been stupid and nonchalant and too excited about my summer travels around afghanistan than to pause and spend some time with her. what did i know that it would be our last year together? the exit stamp brought all of these and the urge for some tears. august 19, 2005. islamabad international airport. hot summer day"...
( میدان هوایی بین المللی اسلام آباد بود. مادرم ، پدرم ، دو خواهر و خردترین برادرم همراه من آمده بودند. برادر خرد و مادرم آخرین کسانی بودند که خدا حافظی کردند و فاصله ی زیادی را با من آمدند. من احمق و سهل انگار بودم و آن قدر دماغ داشتم و از برگشتن به کالج { درامریکا} آن قدر هیجان زده بودم که با آن ها درست خداحافظی نکردم. چه می دانستم که این آخرین دیدار مهم ِ من با مادرم بود؟ مادرم ایستاده بود و مرا نگاه می کرد. هر دو دست برادرم را در دست های خود گرفته بود تا غیبت دست مرا که نمی توانست بگیرد جبران کرده باشد. بعد تر به من زنگ زد و گفت که در مورد دو ماهی که من در افغانستان بودم احساس غبن می کند چون بخش مهمی از این وقت را من در سفر { به ولایات} بودم. من چه قدر احمق بودم که به جای بودن با او همه ی وقت ام را در سفر به دور افغانستان ضایع کردم. چه می دانستم که این آخرین سالی بود که ما با هم بودیم؟ آن مهر خروجی – نوزده آگست دوهزار و پنج- این خاطره را در من زنده کرد و بغضی در گلویم پیچید. یک روز داغ تابستانی. میدان هوایی بین المللی اسلام آباد..." ).
من وقتی که یادداشت او را خواندم به فکر فرو رفتم. خودم این حسرت را در مورد پدرم داشتم. همیشه خودم را ملامت می کردم که چرا به حد کافی پیش پدرم نبوده ام و او را سیر ندیده ام. در پای آن یادداشت جاوید نوشتم :
" سلام همیشه ی عزیز
می دانم از چه سخن می گویی. دردی است بی درمان. تیری از کمان جسته . اما من با آنچه تو بلاهت یا خامی یا حماقت خوانده یی موافق نیستم. چیزی به نام ” سیر دیدن ” وجود ندارد. ما گمان می کنیم که اگر همه ی هوش و حواس خود را جمع می کردیم و مثلا در فلان موقعیت با مادر مان حرف می زدیم و و وقت می گذراندیم امروز حسرت کمتری می داشتیم. گمان می کنیم درد بی درمان جدایی و فراق درمانی دارد. فقط ما به حد کافی پخته نبودیم تا به آن اکسیر درمان بخش برسیم.
اما این فقط خیالی است. این درد جاودانه ی فراق خاصیت این جهان و پاره یی درمان ناپذیر از آدمیت ماست. شما حالا که آن تابستان تان را دور از خانه گذرانده اید می توانید به سناریوی جاگزین ( یعنی در خانه بودن و با مادر بودن ) فکر کنید. اگر آن تابستان در خانه می بودید حالا دل تان از حسرتی دیگر می سوخت. حسرتی در باره ی مادر اما از جنسی دیگر. این که ما در فرصت حیات ِ مادر مان به ” با او بودن" زیاد توجه نمی کنیم ناشی از بلاهت مان نیست. علت اش این است که کار زیادی نمی توان کرد. محدودیت عاطفه و تن و مغز مان اجازه نمی دهد که آن قدر که می خواهیم مادر مان را سیر ببینیم یا آن گونه که دوست داریم با او وقت بگذرانیم. نمی شود. بعد وقتی او رفت تخیل مان آزاد می شود و ما امکانات گسترده یی را در تخیل خود گشوده می بینیم. آن گاه فکر می کنیم که کوتاهی کرده ایم. در واقعیت مادر را بیش از آن که تجربه کرده ایم نمی توان تجربه کرد. همه ی روزها و شب ها و لحظه ها برای بودن با مادر کافی نیستند. به محضی که از دست اش بدهیم و تخیل مان از قید محدودیت های تحمیل شده توسط واقعیت تن و مغز مان رها شود حسرت به سراغ مان می آید و وارد قلمرو امکاناتی می شویم که در تخیل می توان شان دید اما در عالم واقع نمی توان تجربه شان کرد. ما محکوم به حسرت خوردن ایم . این پاره یی از بودن در این جهان و خشتی از خانه ی وجود خود ماست. گمان نکنیم که حسرت مان ناشی از کوتاهی کردنی است که می شد ازش پرهیز کرد. کوتاهی کردن و غفلت کردن و بلاهت ( از نوعی که خودت روایت اش را داده ای) در ساخت هستی ماست. ما کوتاهی کردن ایم. ما غفلت ایم. ما بلاهت ایم. شادکام باشی".

امروز که این جا نشسته ام خودم سرشار از حسرت ام. با خود می گویم : کاش به جاوید بیشتر زنگ می زدم ، کاش بیشتر نامه می نوشتم ، کاش بیشتر می دیدم اش.

بد بختی این است که آدم تنها وقتی می فهمد که چه کسی را از دست داده است که به جای خالی او نگاه کند. تا کسی هست ما نمی دانیم که اگر او نباشد دنیای ما چه گونه خواهد بود. تا او هست ما از خود نمی پرسیم : این آدم چه خالی گاهی را پر کرده است؟

۸ نظر:

مهرگان گفت...

قدم آهسته زن در باغ ِ خاکستر که می ترسم
نشیند بر سرت گرد ِ هزاران سر ، برو ، بدرود!

شما از قرار معلوم می دانستید که در باغ خاکستر چه اتفاق می افتد.
هر باری که مادرم یادم می آید، هیچ کلمه ی نمی تواند همان ثانیه را پر کند. فقط می گویم "حیف شدی مادرک" و حالا هم فقط می توانم بگویم "حیف شد".
امیدوارم درد نداشتن این عزیز زودتر در شما پخش شود...

ناشناس گفت...

We still have hope and praying for a miracle, I do respect everyones feelings here but it really hurts the relatives and families who still believe for his safe return.

سخیداد هاتف گفت...

ناشناس عزیز
اگر درست باشد که جاوید با همکار خود در آب ناپدید شده ، دیگر معجزه یی اتفاق نخواهد افتاد. اما اگر کل ماجرا مبهم و مشکوک است کسی لطف کند و کمی مساله را روشن کند. در مورد نزدیکان و خویشاوندان نظر شما درست است. اما اولا این خبرها دیگر مثل گذشته مکتوم نمی مانند و ثانیا به تاخیر افتادن یک خبر برای یک هفته - مثلا- سودی به حال کسی ندارد. من پس از یک هفته سکوت واقعا فکر نمی کنم که کسی در چهارسوی جهان مانده باشد ( از جمع نزدیکان و آشنایان) که این خبر بد را نشنیده باشد. شادکام باشید.

Danesh گفت...

با سلام !
از آشنائی با شما و وبلاگ خوب شما خوشحال شدم. نوشته هایتان خوب است .
من هم با 180 میلیون دالر باج خواهی بروز هستم .
محمدتقی دانش
www.qanonmandi.blogfa.com

سعیدی گفت...

هاتف عزیز درود! مراتب تاثرم را به شما که دوست دیرینه جاوید بوده ابراز می دارم. امروز با خواندن این پست آخرین امیدهایم به زندگی جاوید قطع شد. آمدم که پیام بگزارم پیامخانه فعال نبود. از شما سپاس که سرزدید وغم شریکی کردید

حمزه واعظی گفت...

هاتف بسیار عزیز سلام! جاودانه شدن "جاوید" را برایت تسلیت می گویم. ماه مارچ امسال برای اولین بار جاوید را بصورت اتفاقی در اتریش دیدم. در مراسم سالگرد شهید مزاری، دقایقی صحبت کرد.اورا بزرکتر از سنش، وسیع تراز زمانش وعمیق تر از سکوت هایش یافتم.صبوری وفکوری جاوید، وجدی بر دلم افشاند که چندین روز پس از آن دیدار با یاد آوری اش، لذتی بر من تجدید می شد. چند روز پیش که این خبر تلخ را شنیدم، تا صبح، جانم می سوخت. ساعتها بر زبانم جاری بود که " ای مرگ بر مرگ" که چنین دژخیمانه زهر بی عدالتی برکام نیکان می ریزد. آنان که چون "بن لادن " و" ملا عمر" مرگ می آفزینند وتعفن " نیستی" بر زمین می پراکنند، "زندگی" جولانگه هوس و قساوت آنان می گرددد؛ ولی آنان که چون "جاویدِ" جوان، طراوت زندگی وعطرامیدونیکویی بر زمانه می افشانند، شکار دژخیم مرگ می شوند!!
امشب با خواندن این متن لطیف وبارانی تو، بازهم سخت دلم گرفته وابری وتاریکم...

محمد ظاهر نظری گفت...

هاتف عزیز، به قرار تماس تلفنی امروز با یکی از همکاران زیرک صاحب داشتم، خبر تازه ای از (زنده یا مرده) وی نداشت، چند روزی است که تلاش هایی برای یافتن جنازه وی در مسیر رودخانه پنجشیر از پل صیاد الی سروبی ادامه دارد و برای مردم قریه های مسیر هم گفته شده و جایزه هم اعلان شده اما تاکنون هیچ خبری نشده است.

نعمت الله سعیدی گفت...

انالله واناالیه راجعون
بتاریخ 05 سپتامبر2010 درشهرمبلورن استرالیا مراسم باشکوه برای یادبودجاویدعزیزبرگذارگردید.محترم مدیراسحاق زیرک پدر،انجنیرمحمدجوادزیرک برادرجاوید که بتازگی ازافغانستان تشریف آورده اندحضور داشتند.ومحترم داکترافضلی زنده گی نامه ومرام جاوید راکه برای زندگی داشت قراًت کرد. دوستان افغانی ازهرگوشه وکناراسترالیاشرکت کرده بود. خداوند روح جاوید را شاد گرداند.

 
Free counter and web stats