۱۳۹۰ بهمن ۲۵, سه‌شنبه

روز عاشقان



روز ِ عاشقان روز کسانی است که به معنای متعارف و مشهور کلمه عاشق اند. یعنی این روز روز عاشقان خدا و میهن و هنر و ...نیست. روز آدم هایی است که آدم هایی دیگر را دوست دارند. بعضی از عشق زمینی سخن می گویند. گویی چیزی به نام عشق آسمانی هم هست یا ممکن است. برای من تصورش سخت است. جواب دندان شکن این جمله ام را خودم این جا می گذارم و هر کس  عصبانی شد آن را از طرف خود به من بگوید: " کاملا درست است. حالا که تصور عشق آسمانی برای تو سخت است ، پس حتما عشق آسمانی وجود ندارد. چرا که تو مرکز عالمی. همین که عقل تو به عشق آسمانی نرسید ، کار ختم است دیگر! قربان دماغ ات شوم". البته این قسمت آخری را می توان نگفت.
ولی جدی می گویم. مگر ممکن است آدمی هیچ چیزش بتواند آسمانی شود؟ اصلا خود همین کلمه ی " آسمانی" – با هر معنایی که به آن بدهیم- یک مفهوم زمینی است که مربوط به دورانی است که ما آدم ها فکر می کردیم آسمان واقعا وجود دارد و مثل سقفی بر سر ما استقرار یافته.
اگر عاشق اید و این جمله ها را می خوانید حتما می گویید : لطفا روز ما را با این حرف ها خراب نکن.
بسیار خوب. پس روز تان مبارک باشد. اما فراموش نکنید که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها. کدام مشکل ها؟ بسیاری از عاشقان از هجران می نالند. بعضی از جفای محبوب گله دارند و از دیده خون-آب می ریزند. انواع مشکل ها. اما مشکل اصلی در جایی دیگر است: بزرگ ترین مشکل عشق برداشته شدن فاصله ی شما با کسی است که عاشق اش هستید. عشق مثل عید است. روز عید تا نیامده "روز ِ عید" است. شما تا وقتی که می پرسید " روز ِ عید کی است؟" ، روز عید برای تان روز متفاوتی است. همین که روز عید فرا برسد ، روز عید تمام شده است. خود روز عید روزی است مثل بقیه ی روزها. یعنی روز عید را همان روزهایی روز عید می سازند که شما در انتظار عید سپری شان می کنید. اگر شما کاملا بی خبر باشید و کسی در نیم روز ِ عید بیاید و به شما بگوید" امروز عید است" ، کل هیجان روز عید از میان خواهد رفت. عشق هم تا هجران دارد ، عشق است. هجران را که برداشتید، در واقع همان چیزی را برداشته اید که چرخه ی عشق با آن می گردد. هیچ کس در عالم واقع آن قدر خوب و خواستنی نیست که آدم بتواند واقعا عاشق اش بماند. ما عاشق کسانی می مانیم که در دنیای واقعی ما وارد نشوند. عاشق در طلسم ِ خیال ِ آزاد عاشق می ماند. وقتی کسی که عاشق اش هستید پا به درون زنده گی واقعی تان می گذارد، این طلسم باطل می شود و خیال ِ آزاد شما دربند ِ واقعیتی می افتد که اندازه ی مشخصی دارد. محبوب ِ شما حوصله دارد و ندارد ، می فهمد و نمی فهمد، خشم برش می دارد وبر نمی دارد، خسته می شود و نمی شود، مهر می ورزد و نمی ورزد... و بسیار چیزهای دیگر که به تناوب می آیند و می روند. محبوب شما پیر می شود. محبوب شما یک عالم محدودیت دارد. او همان موجود فرارونده یی نیست که از هر گمانی بر می گذشت و در قالب هیچ وصفی نمی گنجید. او که خیال می کردید طلای ناب است، مس ِ پر زنگاری است مثل خود شما. حالا وقت آن است که عشق ِ خام تان را به عشقی پخته بدل کنید. با خود می گویید: " اکنون ، فرصتی برای عشق واقعی دارم. شگفتا! من چه قدر دل بسته ی مجاز بودم. چه قدر خام بودم و همه چیز را در هیجان های خام می دیدم". اما باور کنید شما شروع کرده اید به عاقل شدن. شروع کرده اید به وداع با عاشقی. اسم اش را از عشق خام به عشق پخته تبدیل کنید ، اما اصل ماجرا همان ورود به جهان حساب گری های عاقلانه است. عاقل شدن فوق العاده است. اما هر قدر هم درخشان و سودمند باشد دیگر عشق نیست. برای همین من فکر می کنم ( و امیدوارم این بزرگ ترین خطای زنده گی ام باشد) که عشق چیز مزخرفی است. 



*تصویر از:creativefan

۷ نظر:

علی تابش گفت...

این همه عاشق نوشته های شما بودم...خرابش کردید دیگه...ای بابا...

شوخی کردم. حرفهای شما هم چیزی بود، تفسیری بود میان هزاران تفسیری دیگه...پس به عنوان یک تفسیر میپذیریم.

شاد باشید هاتف عزیز و دوست داشتنی.

Saki گفت...

بهترین مزخرف زندگی همین عشق است، هر چند عمرش کوتاه باشد.

مهرگان گفت...

یکی از علامات پیری این است.

شب ستا گفت...

حالا که اینطور شد, می خواهم صد سال سیاه هم از نزدیک نبینم تان! (چه جمله ی نفرت آمیز زیبایی)

غلام نبی افضلی گفت...

هاتف عزیز سلام،
از سالها پیش همین طور می اندیشیدم، مگر از گفتن آن می ترسیدم، همین دیروز همکارم از من پرسید که valentaine day چیست؟ تمرین تمرد نموده گفتم هیچ چیزی جز یاد روز و نکو داشت عاشق شدن و یا دوست شدن زنان و مردان، یا دختران و پسران نیست و هر نوع تعریف دیگر ازآن، چیز های ذهنیست و البته تعریف ملموس ، زنده و عینی از عشق ارجمند است، من به این روز ارج میگذارم. این روز حد اقل بما (اگر عاشق شونده باشیم) می آموزد که عاشق شویم، نه توسط دیگران عاشق ساخته شویم.
دیروز این سخنان را با ترس می گفتم، سپاس از شما که با خواندن یاد داشت شما ترس از ذهنم بیرون شد.

ناشناس گفت...

مثل اینکه کارد عشق به استخوان رسیده است؟ به زبان رمز میفرمایی:
به غم عشق مبتلا نشوید، دوستان من شدم شما نشوید.

کنجکاو

سخیداد هاتف گفت...

کنجکاو عزیز ،
از ظرافتی که در این نظر تان بود واز بیتی که آوردید بسیار خوش ام آمد. اما نه ، من عاشق نیستم و نبوده ام. و راست اش از این بابت کمی حسرت هم دارم.
شادکام باشید.

 
Free counter and web stats