۱۳۸۹ دی ۲۸, سه‌شنبه

چندی غلغله نینداختن


 عاقبت منزل ما وادی خاموشان است
حالیا غلغله در گنبد ِ افلاک انداز
                                       حافظ
تا وبلاگ نبود ، ماجراهای اش هم نبودند. اصلا خود ِ همین که با خود می گوییم " باش ببینم چه کسی چه چیزی نوشته؟" چیز تازه و جالبی است. از پیدایش این پرسش – به این گونه که امروز ما تجربه اش می کنیم- مدت زیادی نمی گذرد. ما پانزده سال پیش این پرسش را با خود در میان نمی نهادیم. حالا به مدد ِ وبلاگ هر روز با آن در گیر ایم ( حتا اگر از وجود آن در ذهن خود به روشنی آگاه نباشیم).
 کسانی که خود نیز وبلاگ نویسی می کنند درگیری دیگری هم دارند و آن این است : چرا می نویسم؟ من هم این سوال را بارها از خود پرسیده ام. پاسخ اولیه ی من این است که چون نوشتن را خوش دارم. اما این کل پاسخ نیست. به جز خوش داشتن ، من طرفدار ترویج بعضی چیزها هم هستم. به خاطر آن چیزها هم بوده که می نوشته ام. " آن چیزها" چیستند؟ فعلا قصد ندارم به این پرسش پاسخ بدهم. اگر خواننده یی مدت ها وبلاگ مرا خوانده باشد طبعا برایش روشن است که من در این سال ها برای ترویج چه چیزهایی قلم می زده ام.
اما دیگر از وبلاگ نویسی – و نه ازمطلق ِ نوشتن- خسته شده ام. اگر علت این خسته گی را شرح بدهم ( و می دهم) عده یی ناراحت خواهند شد. خواهند گفت : " آقا تو چرا فکر می کنی که عددی هستی؟". قبول دارم که نوشتن در باره ی این که من ، همین من ، خسته شده ام و شما بخوانید که چرا من خسته شده ام با نوعی خودخواهی همراه است. در دل این کار ، گونه یی از خود را " مهم پنداشتن" هست. خوب، هست ؛ انکار نمی کنم.  من فکر می کنم که وبلاگ نویس مهمی بوده ام. و از این که کسی مرا از این توهم بیرون بیاورد هم ناراحت نمی شوم. اما گناه این توهم تنها بر گردن من نیست. بر گردن ِ خواننده گان هم هست. به این شرح :
کسی شروع می کند به نوشتن. خودش فکر می کند که چیزهای خوبی می نویسد و نوشته های اش به حال جامعه مفید می افتند و در گسترش بعضی آگاهی های کلیدی نقش بازی می کنند. او به نوشتن ادامه می دهد. اما چون  بعضی از خواننده گان اش فقط به او می گویند که " عالی بود" و یا " کثافت پدر لعنت ! این چه بود که نوشتی " ، او فکر می کند که یا خیلی خوب نوشته یا خیلی مزخرف. و باز به نوشتن ادامه می دهد. سال ها می گذرند. سر انجام  او چون نمی تواند خود را به عنوان " کثافت پدر لعنتی که مزخرفات می نویسد" بپذیرد ، لاجرم خود را یک نویسنده ی خوب فرض می کند که چیزهایی مفید می نویسد. اما در این مورد هم مطمئن نیست. چرا که از خود می پرسد : " من از کجا بدانم که چیزهایی که نوشته ام کارآمد و مفید بوده اند؟". راه بسته است. چون فقط در گفت و گوهای عمیق با خواننده گان است که او می تواند بفهمد که به کجا می رود و اهمیت آنچه می نویسد واقعا چه قدر است. وقتی که چنین گفت و گویی نباشد او هرگز نخواهد فهمید که میزان تاثیر گذاری نوشته های اش تا چه حد بوده است. شاید آنچه او نوشته هیچ تاثیری نداشته.  شاید نوشته های او زیان بار بوده اند. شاید...
برای من این وجه نوشتن  رفته –رفته دلسرد کننده شد. در یک گوشه ی دنیا نشستن و در تاریکی سنگ انداختن.

اما باید در دفاع از خواننده گان هم چیزی بنویسم : یک خواننده حق دارد که چیزی را بخواند و در مورد آن چیز با نویسنده وارد هیچ گفت و گویی نشود. یک خواننده حق دارد از کنار نوشته ی شما بگذرد و حتا نیم نگاهی هم به آن نیندازد. نیز ، او حق دارد که به هیچ یک از چیزهایی که شما در پی ترویج شان هستید معتقد نباشد و راه خودش را برود. این ها حق های مسلم اویند.

نتیجه؟ نتیجه ی چنین وضعیتی این می شود که هم به نویسنده حق بدهیم که از خیر وبلاگ نویسی بگذرد و هم به خواننده حق بدهیم که همان طور باشد که راحت است. و این یکی از عیب های ذاتی وبلاگ نویسی است که برای وضعیت فرهنگی خاص جامعه ی افغانستان زیان آور است. خواننده می گوید : "خوب ، این وبلاگ است دیگر. ما هم که قرار نیست سر چیزی یا پروراندن فکر و افق فکری خاصی با هم کار کنیم. نویسنده که میل اش آمد می نویسد. من هم دلم شد می خوانم ، دلم نشد نمی خوانم. واجب هم نیست که حتما با او وارد گفت و گو شوم". نویسنده ی وبلاگ هم معمولا همین فکر را در باره ی وبلاگ دارد. یک روز سه خط در باره ی درد معده ی خود می نویسد. فردا یک مقاله ی سیاسی می نگارد. پس فردا یک آهنگ کلاسیک را معرفی می کند و بعد برای دو ماه گم می شود. در این میانه روز کسی سیاه می شود که نقش وبلاگ را کمی جدی تر از این ها بداند و فکر کند که می ارزد وقت خود را سر وبلاگ نویسی/ وبلاگ خوانی صرف کند.

من تصمیم گرفته ام که از این پس تا حد زیادی عقب نشینی کنم. یعنی وبلاگ را در همان نقشی ببینم که بسیاری می بینند: جایی برای گه گاه چیزی نوشتن- بی خیال آن که نوشته ها چه کار باید بکنند.

برای من وبلاگ نویسی یک وجه عاطفی هم داشت و دارد : من با همه ی این عقل عقل کردن هایم شما را بسیار دوست دارم. شما خواننده گان را. تو را. هر کس که هستی. در هر جای دنیا که هستی. تو که هر بار که می بینی " رهانه" به-روز شده است چشم ات گرم می شود و با مهری که به کلمات من می بخشی ، به نحوی – اگر چند در سکوت- آن مهر را بر خشکسار تنهایی من نیز می بارانی. تا باز نوشتن بدرود!  

۲۳ نظر:

ناشناس گفت...

سلام هاتف عزیز

مشکل به نظر من در این است که ما نقش خواست های شخصی را در کارهای مان نادیده می گیریم. این درست نیست. در افغانستان وقتی از یک کودک می پرسند که وقتی کلان شوی می خواهی چه کاره شویم می گوید می خواهد به وطن اش خدمت کند. این چیزی است که او از بزرگان اموخته است. در کشورهای مدرن کسی چنین چیزی را نمی گوید.

حال شما هم خوب بود می گفتید که یکی از دلایل مهم نوشتن همان احساس رضایت شخصی، احساس کسی بودن و بیهوده نبودن، احساس گناه بیهودگی که در تمام انسانها وجود دارد را از ذهن پاک کردن و در میان سر ها سری جنباندن دلایل عمده ای نوشتن است. لااقل من این طور فکر می کنم. حتی همین که کسی میخواهد چیز های را ترویج کند در حامعه در حقیقت ریشه در خود خواهی ادمی زاد دارد.

اما ایمان نداشتن به چیزی که ادم می گوید می تواند مایه ای دلسردی شود در صورتی که پی هم از دیگران به به و چه چه نشنود. کسی که به افکار خود باور محکم تر دارد دیگر نیازی زیادی حتی به تایید دیگران ندارد.

تا حدودی که من متوجه شده ام شما میان درستی و نادرستی افکار تان به نتیجه ای نرسیده اید. خود تان به درستی انچه می گویید شک دارید. از طرفی نوشتن برای شما هنوز اهمیت بنیادین نیافته است. هنوز شک دارید به اهمیت قاطع نوشتن.

البته این خصوصیات شما سود هم دارد. این به شما قدرت خوداصلاحی می دهد. اما گاهی می تواند باعث بی ثباتی شود.

به هر صورت تشکر

جانعلی

سخیداد هاتف گفت...

جانعلی عزیز تشکر از نظر تان.

شهرزاد گفت...

من این را دوست دارم که شما ما را دوست دارید. من رهانه را دوست دارم. نوشته هایتان را دوست دارم. مرا وادار می کنند فکر کنم. اما تنبلی مانع یک گفتگو سازنده می شود و میدانم این دلسرد کننده است... شاید این مجازات تنبلی است که دیگر کمتر چشمم گرم شود.. هنوز هم امیدوارم اینطور نشود.. و سخاوت شما،زود زود این وبلاگ را بروز کند.

ناشناس گفت...

سلام
همیشه نوشته هایتان را میخوانم و همیشه این ترس را داشتم که اگر یک روز تصمیم به ننوشتن بگیرید چکار کنم
خواهش که بنویسید مثل همیشه با شور با شعور گرم و آگاهی بخش

حسرت گفت...

درود

من هنوز دلگرم تردیدی ام که دراین نوشته بروشنی دیده می شود. شما نگفته اید که نمی نویسید، بل دیر دیر یا نا منظم می نویسید. به هرحال، بعدازین به سراغ عنوان درشت شده ی وبلاگ شما به انجمن وبلاگ نویسان افغانستان نمی روم، بجای آن، به امید نوشته ی تازه وجدید، مستقیم به سراغ آدرس وبلاگ شما می آیم. منتظرم تا چیزی تازه ی اینجا ببابم.

ناگفته های یک شهروند گفت...

سلام هاتف گرامی،
تشکر از لطف ات نسبت بما. من هم طبق معمول دوست دارم وبلاگ ات را بخوانم. بسیار اتفاق افتاده است حوادثی اتفاق می افتد و ما خیلی ساده از کنار آن رد میشوم و بعد اهمیت آنرا و چگونگی وقوع و احیانا بررسی دقیق آنرا در نوشته های شما می یابم. همیشه میخوانم و نوشته هایت من را به تفکر وامیدارد.
نویسا باشید...

شیرمحمد حیدری(میرافغان) گفت...

عجب!
وبلاگ نویس قدیمی وبه اصطلاح پیشکسوت ما را ببین!
به نظر من وبلاگ نویسی مانند چهره انسان میماند که هروقت به آینه نگاه میکند از یک جایی صورتش خوشش می آید.
فکر میکنم هر نوشته هر وبلاگ نویس قسمتی از چهره او است.
حال این چهره بستگی به این دارد که چطوری آرایش بشود(بزک بشود) تا در نزد خلق الله زیبا بیفتد.
از انجایکه سلیقه ها مثل هم نیستند طبیعتا" هر کسی از یک نوع آرایشی خوشش می اید وبه آن توجه میکند.
و وبلاگ نویس هم باید به دنبال سلیقه ها باشد.
البته نوع آرایش برمیگردد به فرهنگ وسواد وتحصیلات شخص که در کجا وطبق کدام شرایط تربیت شده وچه مواد برای آرایش موجود میباشد.
ولی انچه مهم تر ازهمه هست هر وبلاگ نویسی فکر میکند که مفید است مانند هر انسان که فکر میکند زیبا هست.
واگر روزی به این نتیجه برسد که به درد نمیخورد فکر کنم ترک وبلاک نویسی که هیچ! خود کشی میکند.
البته عادت به نوشتن را هم نباید فراموش کرد.
روزی نسیم فکرت نوشته بود:
امی وبلاگ غم منده را نمیتوانم رها کنم وگرنه مثلا به فلان کارم بهتر میرسم.
خب یکی نیست بکوید مگر کسی مجبورت کرده که حتما بنویسی؟
کلام آخر اینکه در وبلاگ نویسی به سختی میتوان فهمید که چه قشری از جامعه مشتری شما هست.
و خیلی دیگه اینکه اگر ننوسی اسمان همان رنگی خواهد بود که هست تصمیم با خودت.

الهام غرجی گفت...

هاتف عزیز
من چون خود نمی نویسم شاید حق ندارم از تو بخواهم بنویسی.... من نمی نویسم به چند دلیل ساده: گاهی موضوعی برای نوشتن پیدا نمی توانم. گاهی واقعا چیزی برای گفتن ندارم. گاهی تنبل ام. گاهی واقعا وبلاگنویسی برایم بیهوده می نماید.... از این میان بیشتر دلیل دوم صادق است.

اما از زمانی که وبلاگنویسی نمی کنم خودت سلام و علیک ات را با من قطع کرده ای. همین طور خیلی کسان دیگر. ضرر ننوشتن این است.

اینکه می نویسی حد اقل ما می دانیم که هستی و در چه فکرهای استی. اینقدرش هم غنیمت است.

از وبلاگ نویسی انتظار داشتن حرف های کلان ( تغییر و اصلاح و براه انداختن یک جریان و...) اصلا غیر واقعبینانه است. وبلاگ رسانه نیست... مکتب و اکادمی هم نیست ( شاید بتواند باشد) یک ابزار ارتباط است. دلت افکارت را دران نشر می کنی یا برای کسی نامه عاشقانه می نویسی.

ما را این ارزیابی ها منحرف کرد

بنویسی برای ما بهتر است.

ساعی گفت...

هاتف ارجمند و عزیز سلام برشما. مخاطب نوشته های شما در رهانه، قشر خاصی از جامعه است. این قشر خاص تأثیرات لازم خود را از رهانه می گیرد ولو که تعداد زیادی از مخاطبان تان وارد یک گفتگوی دایمی باشمانباشند. می دانم که انتظار ندارید تا از هر نوشته ی تان غوغایی برپا شود ولی استدلال تان در بسیاری موارد، روی نحوه تفکر مخاطب مؤثر است. آن چه که من شاهد بوده ام نوشته های شما در تلطیف فضای وبلاگنویسی افغانی کمک زیادی کرده.
البته اصرار مردم بی نواو یک خواننده ساکت و غیر فعال هم به گوش شما نمی رود یقینا. حالا که تصمیم به خسته شدن گرفته اید، خوب اختیار باشماست. ولی لطف کنید دَمراسی را زیاد طول ندهید. شادکامی تان مستدام

پویا گفت...

هاتف عزیز سلام ! تا کی اینگونه بنویسی و که ما از ترس نا نوشتن ات مهر سکوت از کیبورد برداریم و بنویسیم که بنویس ! شما از خود گفتی بگذار من هم کمی از خود بگویم . از سال دو هزار و دو با پدیده ی وبلاگ آشنا شدم . دوستی برایم وبلاگی ساخت و من هم شروع کردم مثلآ به وبلاگ نویسی و نویسندگی . وجدانآ هر کاری که دلم خواست با ان وبلاگ کردم اما افکارنا بسامانم را سامان داده نتوانستم . از اینکه از من هم نویسنده ی ساخته خواهد شد ، نا امید شدم و وبلاگ را به امان پرشین بلاگ رها کردم . این مدت با وبلاگ ها و وبلاگ نویس های مختلفی آشنا شدم و مشتری دایمی بعضی از وبلاگ ها گشتم . برای من رهانه و ریخته ها از جمع اولین ها بودند و هستند که به محض متصل شدن به انترنت بلادرنگ سراغ شان را گرفته ام . البته اول رهانه و بعد اگر ریخته ها بروز بوده از رهانه مستقیم رفته ام آنجا ! از شما و از رهانه خیلی آموخته ام . قلم تان و طرز نوشتن تان و طریق استدلال تان همیشه خوشم آمده است . گهگداری هم با نوشته های تان موافق نبوده ام . شما وبلاگ نویس جدی بودید و من هم کوشیده ام وبلاگ خوان جدی باشم . و دیگران هم شاید مثل من . انترنت اگر اعتیاد آور باشد من معتاد رهانه بودم و هستم . اینجا می آیم اگر نوشته بودید می خوانم و اگر ننوشته بودید ، منتظر نوشته می مانم.باید اعتراف کنم که گاهی از حس مغرورانه و خود مهم بینانه یی که در لابلای نوشته های تان وجود داشت و احساس می کردم که نگاه تان از بالا به پائین هست ، بدم می آمد . شاید این گونه بود یا شاید من این گونه احساس می کردم . به هر حال ... موفقیت تان را آرزومندم . شاد باشید

حسین زاهدی گفت...

هاتف عزیز سلام
من میگویم بنویس حتی اگر یک خواننده داشته باشی و آن را نیز نشناسی، مطعینا نوشته هایت بی تاثیر نیست وقتی میگویم بنویس چون توانایی نوشتن را داری و همچنان تاثیر گذارهستی، همین که یک نفر عاقلانه با رویداد های دوروبرش برخورد کند کافی است که بدانی زحمت خودت هدر نرفته است.

صحرا کریمی گفت...

سلام
بنده مدتی دور بودم از این دنیای مجازی ... در کنار تمام اتفاقات جور واجور، آقای هاتف عزیز سوالهای خطرناک فلسفی از خودشان می کنند گاهی.
بنده شدید خواننده شما هستم در هر گوشه که میروم حتی در این دشمنستان پر از دود و باروت... از ان سوی پنجره " زردک سیری 30 افغانی" داد میزند تمام فلسفه دنیا را و مغزم را سنگین میکند از چراهای بی پاسخ و در این سوی پنجره چند وبلاگ و چند نفر نویسنده و شاعر و طنز پرداز و نقد نویس که از جمله شما در راس لیست قرار دارید دلگرمی میدهید...
زنده باشید و بنویسید اگر واقعا خوانندگانتان را دوست دارید...

پامیروز گفت...

سلام استاد
چند شب پیش با خودم فکر می کردم که اگر من انگشت هایم را از دست بدهم, چه خواهد شد؟

من آرشیفی از تمام نوشته های شما در وبلاگ های مختلف را در گوشه یی از کمپیوترم ذخیره کرده ام. حتا یک عکس از شما با مقاله ی وصیت نامه.

شب به امید نوشته یی جدید به کوچه ی هاتف سر می زنم. روز درباره اش فکرها می کنم.
نوشته های تان را می خوانم, فکر می کنم, لذت می برم, می خندم, بغض می کنم, یاد می گیرم... نقل قول ها می کنم.
رهانه جزی از زنده گی من شده بود. در طول دو سه سال گذشته کسانی را از دست دادم. به حال شان نه گریه کردم و نی اندیشیدم. چون هیچ وقت با آنها رابطه یی نداشتم. یا حداقل خاطره یی از آنها ندارم.
ما به "از دست دادن" عادت کرده ایم. این از دست دادن خیلی چیزها بوده می تواند.
ولی از دست دادن رهانه برایم سخت تمام می شود. نمی دانم چه شد که شما به یکباره این تصمیم را گرفتید. (شاید مرچ های هندی چاره ی تان را کرده... لول)

کامنت نماندن مان از بی سوادی است. من جوان چیزی برای گفتن نداشته ام جزینکه چند بار هر نوشته ی تان را بخوانم.

به هر حال وجود امثال شما استاد عزیز مایه ی دلگرمی, نوشته های تان باعث خوشحالی و کم آفتابی شدن تان باعث ... نگرانی ماست.

نمی دانم چرا همه اش یاد این مصرع از یکی از آهنگ های احمدظاهر می افتم. شاید بی ربط باشد:

محروم از نیاز رفیقان شب نشین
رفیقان شب نشین
چون شمع مرده یی به مزاری فتاده ایم
گمراه و سر به سینه ی صحرا نهاده ایم

شرمنده که اصل اندازه را رعایت نکردم. امیدوارم این "گه گاه" که گفته اید, زیاد طول نکشد.

از زحماتی کی طی این سال ها کشیده اید از شما استاد گرانقدر سپاس گذاری می کنم, دست تان را از همین جا می بوسم.

ساکی گفت...

جناب هاتف، ملت را هول برداشت. من صد در صد و بیش از آن با نظر آقای جانعلی در مورد خواست شخصی وبلاگ نویس و احساس رضایت شخصی موافقم. این طور که شرح دادید، وبلاگ نویس با سابقه ای هستید. تا حال رضایت شخصی از ترویج بعضی چیزها دست و قلم(کیبورد) شما را فعال نگه داشته، تا وقتی این حس رضایت هست، می نویسید. وقتی نبود، حتمن کار دیگری جایش را پر می کند.

یک انتقاد: درست است که بعضی موضوع هایی که شما انتخاب می کنید، می طلبند که طولانی و با تفصیل باشند، اما نمی شود از یک تکنیکی، تاکتیکی، اسلوبی، روشی، حقه ای، جادویی چیزی استفاده کنید تا نوشته هایتان کوتاه تر شوند؟ قشری از خواننده های شما، از جمله من، تنبل تشریف دارند و با عذاب وجدان از بخشی از بعضی از پست های شما می جهند به بخش بعدی.

سایه گفت...

سلام بر نویسنده ی محترم جناب آقای هاتف

رهانه یکی از عزیزترین مکانهایی است که هرشب با شوق سر میزنم و از آن در صحبتهایم استفاده میکنم و آنچنانکه از نظرات دوستان برمی آید مورد دلخواه بسیاریست سوال من اینست آیا میتوانید ننویسید و آگر جوابتان آری است چه کاری میخواهید انجام دهید که شرف دارد بر چنین نوشتن ؟
من هنوز نتوانستنم درک کنم نویسندگانی جون شما که هم حرفی برای گفتن دارید و هم زبان نوشته ی بسیار قوی و دلنشین آیا میتوانند ننویسند
شاید خاصیت دیگری با همین کیفیت یا برتر از این داشته باشید خدا میداند
اما نوشتن را هم ادامه دهید مخاطبین شمافقط با سوادان نیستند من برای مادر بیسوادم هم از تحلیلهای شما میگویم و ارشاد میشود با سن بالایش و گاهی به من میگوید از رهانه چه خبر؟ چه بگویمش جناب؟
با حوصله و با انگیزه میخواهمتان

ناشناس گفت...

سلام هاتف عزیز

وبلاگ نویسی هم مثل بسیاری کارهای دیگر برای کننده اش دلایل متفاوت دارد. این کار وقتی خیلی برای آدم غمگین گننده، خوشحال کنند، نا امید کنند و یا هم امیدوار کننده می شود که آدم به آن به با نگاه عمیق تری سیل می کند.

به نظر شما یکی از آن وبلاگ نویس هایی هستید که نه تنها دغدغه ای اجتماعی بلکه دغدغه ای فکری هم دارید. این کار را سخت می کند. مثل این است که یک استاد فلسفه بیاید در چهار راه در مورد مفاهم فلسفی سخنرانی کند. آن وقت آدم می تواند حال و روز این استاد را بفهمد.

در وبلاگ آدمهای کم سواد، بی سواد، بد دهن و بی تربیت هم سری می زنند. اما در اینجا یک وبلاگ نویس باید بتواند خار ها را به خاطر گل قبول کند. این است که من فکر می کنم شما بعد از سالها نوشتن در وبلاگ اینک مخاطبان خود را جمع کرده اید. این مخاطبان به نظر من غنیمت اند.

اگر واقعا احساس می کنید که هنوز چیزهایی برای گفتن دارید بگویید. حتی یگان یاداشت کوتاه می تواند خیل وبلاگ نویسی فکری و اندیشه پرداز را پر رنگ نگه دارد.

اکثر وبلاگ های ما کتابچه ای خاطره نویسی است.

م. هزاره

ناشناس گفت...

هاتف عزیز !
هر قسم که دلت ات است رفیق شنیده بودم که گفته بود << دلت بایسکیلت که چپه سوار میشی یا راسه >> ولی به قول دوست ما که از خواننده گان همیشه و دایمی هستیم و حتی گاهی شده که خواب بی بینیم که داریم رهانه میخوانیم، پیش از آی دی و فیس بوک و اینها اول سراغ رهانه میرویم و از رهانه چیز های زیادی آموختیم و با وبلاگ نویسان همیشه گی و لایق آشنا شدیم ولی تنبلی از خواننده گان وبلاگ است که در هیچ گفتمانی شرکت نمیکند و هر وقت که کسی وبلاگ را ترک گفت باز هزار عذر و خواهش میکند که بنویس .
چند بار شده که آمده ام سری زدم اما همان است که همان فقط نظریه ها در لیست ات اضافه شده و بس !
موفق باشی اگر ننویسی هم رفیق .

غلام نبی افضلی گفت...

نگران نباشید!

سلام هاتف عزیز،
سلام دوستان.
پای یاد داشت پیشین هاتف جان نوشته بودم:

سلام هاتف عزیز ، موضوع را خوب باز نموده اید و من آن را دوست میدارم، باید اینهارا در جای بنویسی که خوانند گان بیشتر داشته باشند چنانچه نوشته های شما بخواندن هم خوب می ارزد ، بگذارید یک سخن را به شما بگویم و آن اینکه: شما با تمام پختگی ها وتوانای های خود یک خامی هم دارید و آن اینکه شما گاهی قهر هم میکنید - درست میگویم؟
نمیدانم رهانه خوانندگان کم دارد یا خانندگان دارد چون من که از تنبلی به تأیید نظر حل معما نمو ده و بعد از خواندن نظر نمی دهند اگرچه پسندیده باشند - راستش من هیچ گاه در نوشته های شما چیزی را نمی بینم که با ان مخالف با شم ، شاد و امید وار باشید.

ژانویهٔ ۱۵, ۲۰۱۱، ساعت ۱۴:۴۹
Blogger سخیداد هاتف گفت...

سلام افضلی عزیز ،
تشکر از نظر تان.
نمی دانم از کجا برداشت کرده اید که من گاهی "قهر" می کنم. اگر منظور تان از ننوشتن من در سایت جمهوری سکوت است ( چون گفته بودم که در آن جا نمی نویسم) باید بگویم که آن سایت کارکرد خاص خود را دارد. من متوجه شدم که آدم هایی مثل من آن کارکرد را مختل می کنند.

اما رهانه :
وبلاگ من روزانه در حدود هفتاد-هشتاد نفر خواننده دارد ( گاهی بیشتر). این رقم رقم کوچکی است. اما متاسفانه همین است که هست. البته بسیاری از وبلاگ های افغانی روزانه پانزده نفر خواننده ندارند. برای من به هر حال مهم این نیست که چند نفر به وبلاگ من " سر می زنند". مهم این است که هر روز ده نفر خواننده ی اهل گفت و گو داشته باشم. اما این هم نیست. یعنی کمتر کسی گفت و گو را جدی می گیرد و برای آن وقت می گذارد. خودم هم دچار هیچ توهمی نیستم. شاید چیزهای به درد بخور و گفت و گو انگیز نمی نویسم. شاید به حد کافی سعی نمی کنم.
این روزها در این فکرم که رهانه را تعطیل کنم و فقط در ریخته ها بنویسم. باقی وقت ام را بگذارم سر همان کاری که بیش از هر چیز دیگر دوست اش دارم : کتاب خواندن.
----------------------------
نگران نباشید، هاتف ما توان مند تر از آنچه هست بر خواهد گشت. شما را اطمینان میدهم!!!
شاد و امید وار باشید.

سخیداد هاتف گفت...

دوستان عزیز سلام ،
از مهربانی تان بسیار سپاسگزار هستم. لطف دوستان ننوشتن را مشکل می کند. البته من هم نگفتم که مطلقا دست از وبلاگ نویسی بر خواهم داشت. گاه- گاه خواهم نوشت و شاید بیشتر. با نگاهی متفاوت تر به وبلاگ نویسی.

هر جا هستید شادکام باشید.

شیرمحمد حیدری(میرافغان) گفت...

سلام
یک دوستی در وبلاگم کامنت گذاشته است واگر اشتباه نکنم بار دوم است که گوش زد کرده من مطالب این وبلاگ را خوب درک نمیکنم.
وگفته نوشته های هاتف صاحب sarcasm
است.
من خیلی تشکر میکنم بابت تذکر ان دوست خوبم.
جهت اطلاع دوستان که کامنت را خوانده اند عرض میکنم که اگر من معنی sarcasm
را میفهمیدم مطمئا" وقت عزیزم را با وبلاگ نویسی هدر نمیدادم.
دوحالت اینجا وجود دارد یا من متوجه مطلب هاتف صاحب نشدم ویا آن دوست من متوجه کامنت من نشده است.
مجبور هستم در وبلاگم در این مورد چیزی بنویسم.
یا حق

ناشناس گفت...

دوست عزیز شیر محمد اوغان

به نظر من در کامنت اول شما کنایه وجود دارد. کنایه گفتن از شخصیت ادمهای با دانش و با هوش به دور است. شما گفته بودید که از هاتف ننویسد اسمان به همین رنگ که هست خواهد ماند. این است کنایه و نیش زدن خاله زنکی.

خوب دوست عزیز من از اینکه هاتف ننویسد ناراحت می شوم. چرا من ارزش این را نداشته باشم که هاتف قبل از ننوشتن توضیحکی بدهد؟

من از شما می پرسم که وقتی سر حسین را یزید برید رنگ اسمان تغییر کرد؟ وقتی خمینی مرد رنگ اسمان تغییر کرد؟ وقتی بر فراز دو شهر جاپان بمب اتب فرود امد رنگ اسمان تغییر کرد؟ وقتی محمد مرد و یارانش بر سر تقسیم اولجه به سر و صورت همدیگر چنگ انداختند رنگ اسمان تغییر کرد؟ حتما می گویی نه. پس هدف شما بیان یک حقیقت نبوده است بلکه کنایه و نیش خند بوده است.

دوست عزیز در روان شناسی بزرگترین لغزش انسانها را کودن پنداشتن انسانهای دیگر می دانند. این اشاره را گرفته چرت بزن تا آخر که نتیجه ای این کودن اندیشی چه می شود.

لطفا بیایید کمی به همدیگر مهربان باشیم. کمی به احساسات همدیگر حساس باشیم. وقتی جوال دوز را به جهان دیگران می زنیم همیشه تلاش کنیم تا حس کنیم درد فرو رفتن یک سوزن را در وجود خود. آن وقت شاید بتوان با درک بهتر و تفاهم بیشتر زندگی کرد.


گل اقا شاران

شیرمحمد حیدری(میرافغان) گفت...

سلام به گل آقا
قصد ندارم پاسخ بدهم که از این کار بی زارم.
یک کلام:
مه خیلی کودن هستم.
شما هم مانده نباشید.

ناشناس گفت...

http://www.youtube.com/watch?v=b90oCSkQogM
این مصاحبه را حتمآ ببنیدو قضاوت نمایید.این مصاحبه از یک جنایت و خیانت ناموسی پرده بر می دارد.

 
Free counter and web stats