۱۳۹۱ آذر ۲, پنجشنبه

گفت و گو با یک آدم غمگین و مرد


 
سلام 
- علیکم السلام

- دیدم شما مدتی است در این جا کار می کنید، می خواستم بدانم این کاری که شما می کنید چیست؟
- برادر این کار نیست. ما برای مراسم آماده گی می گیریم.
- مراسم چه؟
-  مراسم همدردی با غلام حیدر.
- متوجه نشدم. این چه گونه مراسمی است؟
- ببین برادر، آن مردکه ی چاق و قد بلند که در کنار درخت ایستاده، غلام حیدر است. پدر کلان غلام حیدر کسی بوده به نام "بابا صفی". می گویند که بابا صفی "مهره ی مار" داشته. از کجا پیدایش کرده بوده خدا می داند. می دانی که هر کس مهره ی مار داشته باشد می تواند همه ی آرزو های خود را برآورده کند. کدام ناکس خبر می شود که بابا مهره ی مار دارد. آوازه دروازه می کند و تمام مردم را با خبر می سازد. آن وقت خر بیار و باقلی بار کن. همه ی مردم شب و روز به خانه ی بابا می آیند و از او می خواهند که با استفاده از مهره ی مار خود آن ها را به آرزوهای شان برساند. مردم عقل که ندارند. هر رقم آرزو. هر رقم خواهش. یکی می گوید کاری بکن که گاو من دیگر لگد نزند. یکی می گوید به مهره ات بگو که کاکای مرا فلج کند. از همین قسم خواهشات. آخر بابا صفی به تنگ می آید. یک شب مهره ی مار خود را بر می دارد و از خانه فرار می کند تا به یک ملک دیگر برود. نامرد زن اش که می فهمد بابا مهره را برداشته، شبانه مردم را خبر می کند که بابا فرار کرده. چار نفر از جوان های بی کار و بی بند و بار که سنگ را به هوا می اندازند و سر خود را زیرش می گیرند و برای جنجال جان می دهند به دنبال بابا صفی می افتند. بابا را در سر همین گردنه ی "شترخار" پیدا می کنند و به او می گویند که خودش هر جا می رود برود اما نمی تواند مهره را با خود ببرد. خلاصه بابا صفی تن نمی دهد و همین چار جوان آن قدر سر او را به سنگ می زنند که بی چاره جان به حق تسلیم می کند. مهره را که بابا در یک دستمال سبز به لنگ خود بسته بوده پیدا می کنند و جسد بابا را همان جا می گذارند...
- ببخشید، بابا که مهره ی مار داشت می توانست کاری کند که آن جوان ها به او نرسند یا نتوانند بکشندش...
- حتما ترسیده بوده و فراموش کرده بوده که مهره ی مار پیشش هست.
- خوب
- آری. ترس برادر مرگ است برادر. خلاصه آن جوان های بی غیرت مهره را می گیرند و از همان زمان که حالا هشتاد و چند سال می شود دیگر کسی آن ها را ندیده. خدا می داند که با آن مهره چه ناروایی ها که نکرده باشند...
- حتما آن چار نفر با استفاده از آن مهره تا حالا هم جوان و تر و تازه مانده اند.
- پس چی دیگر. فکر می کنی آدم مهره ی مار داشته باشد به عقل اش نمی رسد که خود را برای همیشه جوان کند؟
- ولی بابا صفی که خود را جوان نساخت. جوان نساخت یک طرف. حتا از خود دفاع هم نکرد. مهره که داشت...
- خوب. بابا آدم مفت نبوده. حتما حکمتی داشته که در آن شب فرار خود از مهره ی خود هیچ استفاده نکرده. حتما دل اش به خریت آن جوان ها سوخته و با خود فکر کرده که اگر من این جوان ها را خاک و خاکستر کنم خدا را خوش نمی آید. می گویند بابا خیلی آدم دل رحمی بوده. نقل می کنند که وقتی قهر می شده و زن خود را می زده و سیاه و کبود می کرده یک ساعت بعد پشیمان می شده و می رفته زن دوم خود را هم لت می کرده که به دل زن اول اش چیزی نگردد. این ها آدم های قدیمی بودند. استخوان شان پخته بود.
- بسیار خوب. حالا این مراسم همدردی با غلام حیدر به خاطر کشته شدن بابا صفی است؟
- بلی. بعد از پرواز بابا صفی هر سال...
- معذرت می خواهم بعد از پرواز بابا صفی؟
- بلی. در بین مردم ما فناجت بابا را پرواز او می گویند.
- چی؟ فناجت چیست؟
- برادر تو به کلی از دنیا بی خبر هستی. فناجت را نمی فهمی؟ همین که یک نفر بزرگ را در تاریکی شب با سنگ شهید کنند فناجت است دیگر. ما هر سال مراسمی به خاطر فناجت بابا صفی داریم.
- درست. ولی این افرادی که من در این جا می بینم خیلی خوش حال به نظر می رسند.
- خوب. مراسم چند روز بعد شروع می شود. دل ات هست که از همین حالا خاک عالم را بر سر خود کنیم؟ برادر تو مثلی که از کره ی مریخ آمدی. هاهاها. یک دفعه قهر نشوی. من با همه مزاح می کنم.
- نه، نه .
-  این جوان هایی که حالا خوش و خندان هستند چند روز بعد جزای خوش حالی خود را می بینند. ههه ههه هه هههههه.
- چه طور؟
- ما در یک قسمت مراسم فناجت بابا سر چوب ها را آتش می زنیم و پشت و پهلوی این جوان ها را با آن داغ می کنیم. این ها را در بغل من می بینی؟ همه داغ های آتش اند.
- چرا؟ چرا این کار را می کنید؟
- برادر این مراسم فناجت است. عروسی که نیست. خداوند در هر امری که کرده یک مقصد داشته.
- ببخشید. خداوند امر کرده که این کار را بکنید؟
- ببین. خوب نیست ما در باره ی امر خداوند حرف بزنیم. ولی تا جایی که من خبر دارم این کار برای روحیه ی جوان ها خیلی خوب است. محکم می شوند. یک داکتر داریم که در جرمنی تحصیلات کرده. می گوید که جوانی که بدن اش به این شکل با آتش داغ داغ شود تا زنده است مریض نمی شود. همه ی میکروب های وجودش از بین می رود. باور به خدا کنی که من در کل زنده گی خود یک دفعه زکام نکرده ام. بچه کاکایم این کارها را نمی کرد. هر روز پیش داکتر است و خریطه خریطه دوا می خورد. این یک طرف گپ. طرف دیگرش این است که خوب این امر خداوند است و ما نمی توانیم سر کشی کنیم. ده پشت ما این مراسم را اجرا کردند. تو فکر می کنی سه قرم چهار قرم پیش پدران ما مثل ما پول و پیسه داشتند؟ بی چاره ها نان خوردن خود را نداشتند اما مثل مرد همین مراسم فناجت را ادامه دادند.
- شما می گفتید که هشتاد و چند سال پیش بابا...
- برادر،برادر. یک دقیقه صبر کن. من از تو یک سوال دارم: به نظر تو آدم بیست و چهار ساعت یله گردی کند و سطرنج و قطعه بازی کند خوب است یا در غم و خوشی مردم خود شریک شود و مثل مرد در میدان بیاید؟
- صحیح، یله گردی خوب نیست.
- خلاص دیگر. انسان باید همیشه رسم و رسوم پدری و دین و ایمان خود را محکم بگیرد.
- درست.
- امسال چند حاجی هم کمک کرده اند. شش لک افغانی مصرف می کنیم. دشمن ها از همین حالا شب و روز می سوزند. پارسال یک نامرد از استرالیا قول داده بود که پیش از مراسم 19 هزار دالر جمع آوری می کند و می فرستد. نفرستاد. خیلی پیش دشمن ها کم آمدیم.
- ببخشید، دشمن های شما کی هستند؟
- زیاد هستند. یکی اش همین بچه خاله خودم هست. کاراته و کونگ فو یاد دارد. یک گروپ هم دارد. سال گذشته در مراسم نمایش داد. مکتب خوانده هم هست. خیلی وقت ها از ما پیش می شود. راه و رقم اش را بلد است. در مراسم پارسال شش قسم گریه کردند، محشر شده بود. دل همه را آب کردند. بی ناموس خیلی صدای خوب هم دارد. تمام نفرهای اش هم صدای خوب دارند. یک رقم گریه می کنند که... خلاصه خیلی یاد دارند. خوب، همه اش از تمرین است. ما هم تمرین کنیم به خدا ده-یازده رقم می توانیم گریه کنیم.
- این تکه های سفید که در آن گوشه گذاشته اید برای چه هستند؟
- این ها " ستر بابا" نام دارند. هر سال در ختم مراسم به هر کس سه متر از این رخت های سفید می دهیم. تبرک می شود. خیلی برکت می آورد در خانه. بابا در شب فناجت خود لباس سفید به تن داشته و به همین خاطر ما تکه های سفید به مردم می دهیم.
- مردم با این تکه ها چه کار می کنند؟
- هیچ. در خانه های خود می گذارند. برای برکت خانه است.
- پول این ستر بابا را کی می دهد؟
- برادران از خارج کمک می کنند.
- این گروپ های دیگر هم به مردم ستر بابا می دهند؟
- بلی. منتها رنگ تکه های هر گروپ فرق می کند. بعضی ها زرد می دهند، بعضی ها آبی. سرخ، سیاه ، بادنجانی، خاکستری، سبز. رقم رقم رنگ است.
- ولی شما می گویید که لباس بابا سفید بوده. نمی شود که چند رنگ لباس به تن اش بوده باشد.
- درست است. ما همان رنگ اصلی را می دهیم. این گروپ های دیگر کلا رنگ های غلط به مردم می دهند. تو خودت فکر کن. تو را به خدا یک نفر که مهره ی مار داشته باشد لباس سیاه یا سبز یا آبی می پوشد؟ باز خداوند رنگ سفید را دوست دارد.
- خوب. تشکر. من باید بروم
- خدا پشت و پناه ات. روز مراسم حتما بیا. 


۱۳۹۱ آبان ۲۴, چهارشنبه

جمهوری پوهنگاه

بحث دانشگاه و پوهنتون را که می دانید. فارسی زبان ها یا همان دری زبان ها دانشگاه می گویند و می نویسند. پشتو زبان ها پوهنتون را ترجیح می دهند. دعوا پیچیده است: یک طرف اش قضیه ی حفظ مصطلحات ملی است. دانشگاه در افغانستان همیشه به نام "پوهنتون" شناخته می شده. طرف دیگر قضیه، ملی بودن زبان های فارسی و پشتو است. در واقع، رسمی شدن زبان فارسی دری در افغانستان است که این همه مشکل ساز شده. حالا یک فارسی زبان می تواند بگوید: تا وقتی که زبان من زبان رسمی-ملی کشور نبود، پوهنتون عیبی نداشت. اما حالا که زبان من یکی از زبان های رسمی کشور است، چرا من نتوانم دانشگاه بگویم و بنویسم؟
به نظر من حجم واقعی این چالش را در چارچوب آنچه از گذشته بر جا مانده خوب نمی توان دید. اگر آینده را وارد این معادله بکنیم خطوط اندام این مساله روشن تر دیده خواهند شد. مثالی بدهم: فرض کنید که آفتاب اعلام کند که از شروع ماه ِ آینده دیگر نمی خواهد مثل سابق غروب کند و دوست دارد که شب ها در کشور زیبای افغانستان فرود بیاید و شب ها را در همان جا به سر ببرد. حالا ما افغان ها می خواهیم برای این میهمان عزیز و افتخار بخش و میکروب کش جایی و محل اقامتی فراهم کنیم. برای او خانه یی می سازیم. یک دفعه یاد ِ مان می آید که بر سر در محل اقامت آفتاب باید لوحه یی نصب کنیم و بر آن بنویسیم... وای! چه بنویسیم؟ "خورشید خانه" بنویسیم یا "لمرتون"؟ در این جا دیگر کسی نمی تواند بگوید که کدام یک از این دو اسم از جمله ی مصطلحات ملی است و بر دیگری ترجیح دارد. 
نکته یی که من می خواهم در چارچوب این مثال روشن اش کنم این است: فرض کنیم که یکی از دو طرف عقب نشینی کرد. مثلا فارسی زبان ها گفتند که خیلی خوب ما از خیر دانشگاه گذشتیم و همان پوهنتون را قبول داریم. حالا سوال این است: کسانی که چند اصطلاح به جا مانده از گذشته را محکم گرفته اند، در مورد آینده چه نظر و موضعی دارند؟ در برابر این مساله می توان یکی از این دو موضع را بر گرفت:
یک- جلو ورود مفاهیم جدید را بگیریم و به هیچ چیزی که در چارچوب های قبلی فکری و زبانی ما ثبت و ضبط نشده اجازه ندهیم که وارد زنده گی جمعی ما شود.
دو-  مفاهیم جدید و بی سابقه را اجازه ی ورود بدهیم، اما فورا در زبان مطلوب خود برای شان واژه سازی کنیم و از همه بخواهیم که همان بر ساخته های ما را به کار ببرند.آن گاه هر کسی را که با ما همراه نشد به انواع معصیت ها متهم کنیم.

اکنون، گره کار در این جا است که کل این ماجرا سیاسی است. و گرنه بحث بر سر استفاده از این یا آن اصطلاح که نباید این قدر ناموسی شود. آن هایی که سعی می کنند نشان بدهند که دغدغه ی شان در این زمینه کاملا تکنیکی و اکادمیک است، همان هایی اند که اطلس اتنوگرافی اقوام غیر پشتون افغانستان را می نویسند؛ همان هایی اند که کتاب های فارسی ناشران هموطن خود را به دریا می ریزند؛ همان هایی اند که با برابری شهروندی همه ی ساکنان افغانستان سر ستیز دارند.
این استدلال که استفاده ی همزمان از اصطلاحاتی چون دانشگاه و پوهنتون باعث آشفته گی های اداری و علمی در کشور می شود بی پایه است. باوجود این ، می توان از موضع مماشات به کسی که اصرار دارد ما باید فقط از کلمات پوهنتون و پوهاند و امثال شان استفاده کنیم می توان گفت: " بسیار خوب. من نگرانی ترا درک می کنم. واقعا باید به خاطر جلوگیری از هرج و مرج و آشفته گی از اصطلاحات پشتویی که تا حالا جا افتاده اند استفاده کنیم. در ضمن، برای آینده پیش نهادی دارم به این شرح: ما چون نمی خواهیم گرفتار آشفته گی شویم، برای مفاهیم جدیدی که وارد جامعه ی ما می شوند فقط واژه های فارسی می سازیم و فقط از همان واژه ها استفاده می کنیم". چنین پیش نهادی نباید برای کسی که نگران آشفته گی در حوزه ی مصطلحات ملی است چیز عجیبی باشد. اگر این پیش نهاد قابل قبول نیست، یک فارسی زبان چرا باید بپذیرد که مثلا فقط واژه ی پشتوی "پوهنتون" باید در افغانستان به کار برده شود؟

۱۳۹۱ آبان ۲۱, یکشنبه

این قافله ی عمر عجب یک نفره است

سلام،
در این اواخر دوستان زیادی می پرسند چرا نمی نویسم. می دانم ننوشتن بد است. نه فقط بد است، آزارنده هم هست. برای من که نوشتن از نخستین محبوب هایم بوده و هنوز مهرش در جان ام سبز و روشن است، ننوشتن عذاب  ِهجران است. همه ی این کم کاری ها از آن است که وقت کم دارم. با وجود این، به زودی نوشتن در این جا و جاهای دیگر را از سر خواهم گرفت. از همه ی کسانی که هنوز به رهانه می آیند متشکرم. 

۱۳۹۱ مهر ۲۰, پنجشنبه

این شگرف ِ شگفت

امروز زاد-روز ِ من بود؛ زنده گی چندان پر از شگفتی است که واقعا از به دنیا آمدن خود خوش حال ام...

یک زنده گی نامه ی طنزآلود برای خودم نوشته بودم، اما آخر دلم نشد این جا بگذارم اش. خواهش می کنم، شما لطف دارید. نه، جدی می گویم. خداوند به شما هم عمر دراز بدهد. خواهش می کنم، خواهش می کنم. 

۱۳۹۱ مهر ۴, سه‌شنبه

ای کسانی که کافر شده اید...


مرتد و کافر است کسی که:
  • کچالوی آبجوش را نمک بزند و بخورد
  • در گرمای هشتاد درجه ی سانتیگراد زیر بغل اش عرق کند
  • قبل از طلوع آفتاب ستاره ها را بشمارد
  • اسم اش زیاد نقطه داشته باشد
  • بی خبر شانزده ساله شده باشد
  • در یک ماه بیش از سه بار خواب ببیند
  • اسم اش هیچ نقطه نداشته باشد
  • درون کفش اش تاریک باشد
  • اشکال منحنی در بدن اش رویت گردد
  • مغزش رطوبت داشته باشد
  • وقتی می خوابد لبه ی لحاف را زیر چانه ی خود بگذارد
  • بلغم اش بیش از حد چسپناک باشد
  • وقتی جای پشه گزیده گی در ساق پای خود را بخارد، خارش پای اش بیشتر شود
  • بعضی وقت ها فراموش کند که فردا سه شنبه است یا چهار شنبه
  • در عمر خود چندین بار سنگریزه های سر راه را با نوک پا لگد زده باشد
  • بعضی اوقات تکه ابرهای آسمان را به شکل گوسفند و خر و شتر ببیند
  •  دهان خود را با خمیر پر کند و دو انگشت وسط هر دو دست خود را برای مدتی طولانی در دماغ خود فرو کند ( به گونه یی که اصلا نتواند نفس بکشد) وبمیرد

این قدرش البته مورد توافق علمای بزرگ شیعه و سنی است.  

اما در این اواخر یکی از نوابغ ما در هزاره جات ( سید اسحاق واعظ، رئیس شورای علمای ورس) بر آنچه در بالا خواندید بند جدیدی افزوده است. ایشان گفته که ازدواج دختران سید با مردان ِ غیر سید حرام است و هر کس که مرتکب این حرام شود نیز در پیشگاه خداوند متعال کاملا کافر و مرتد می کند ( تصحیح: کافر و مرتد می شود). 

۱۳۹۱ شهریور ۲۳, پنجشنبه

بیایید بیایید که توهییییییین رسیده است


یک نفر در امریکا فیلمی ساخته و در آن به مسلمانان و پیامبر اسلام توهین کرده. مهم نیست که این فیلم اصلا فیلم نیست و از هیچ جهت کیفیتی ندارد. یعنی این واقعیت که اگر به هر کودک دوازده ساله یی یک کمره ی فیلم برداری بدهی می تواند چنین فیلمی بسازد، اصلا مهم نیست. این هم هیچ اهمیتی ندارد که همه ی آدم های با عقل امریکا این فیلم مزخرف را پوچ و بی ارزش دانسته اند. این ها مهم نیستند. آنچه دل آدم را به درد می آورد سکوت جانگزای ملت غیور افغانستان است که این دفعه غیرت را مثل یک جوراب پشمی پوشیده و نشسته چرت می زند. من دیشب با این امید به خواب رفتم که فردا که خبرها را ببینم حد اقل بیست نفر افغان به خاطر این فیلم شکم های همدیگر را دریده باشند. امروز صبح دیدم که هیچ خبری نشده.
اوهوی! حی علی السلاح! شما را چه شده؟ مگر شما به خود قول نداده بودید که هر بار که یک آدم کله خر در جایی به دین شما توهین کرد به جاده ها و بازارها بریزید و با مشت و لگد به جان همدیگر بیفتید؟ این بار چه شده؟ نه نعره ی تکبیری، نه آتش زدن دکانی، نه ستون ِ دود به هوا کردنی. از مردمان "بهارستان"- یعنی مسلمانان کشورهای عربی- یاد بگیرید. می دانم نمی گذارند دست تان به سفارت امریکا برسد. مهم نیست. یک خوراکه فروشی لوکس پیدا کنید که دروازه اش شیشه یی باشد. شیشه اش را بشکنید و تمام مواد خوراکی اش را بیرون بیندازید. تکسی که زیاد است. یکی دو تای شان را به آتش بکشید. صاحبان شان را هم زیر مشت و لگد بیندازید. همه با هم فریاد بزنید که آن کسی که فیلم توهین به پیامبر را ساخته باید فورا دستگیر و اعدام شود. بی کار نمانید. در همان حال که فریاد می زنید آن ماشین شیر یخ فروشی را هم چپه کنید؛ خیلی فایده می کند. تربوزها و خربزه های فلان کاکا را بزنید که از سر کراچی بریزند و لول بخورند. لول خوردن شان بهتر از لول نخوردن شان است. هر کس لطفا کاری بکند. موجیم که آسوده گی ما عدم ماست.
مرا ببین که چه رویاهایی در سر دارم. امروز باید خون گریست. ملت از کار رفته. سابق اگر کسی می گفت که آن حرف "میم" که بر سر نام حضرت محمد است همان میمی است که با آن میخانه را هم می نویسند، ملت گرگردراغ پرور افغانستان حد اقل پنج شهر را به آتش می کشیدند. حالا دیگر از این چیزها خبری نیست.
البته من کاملا امید خود را از دست نداده ام. می دانم که دیگ مردها دیر به جوش می آید، اما وقتی به جوش آمد تا ده- بیست نفر از همین مردها را قیله قیله نکند کجا از جوش می نشیند. یک دفعه دیدید که یک قهرمان ملی از عمق ِ ناف خود فریاد زد که ایهاالمسلمون! من بازارکی یافته ام که در یک طرف اش راسته ی شیشه فروشی است ودر طرف دیگرش راسته ی پطرول فروشی و ایضا شنیده ام که یک یهودی به پیامبر اسلام توهین کرده و یک لاری پر از سنگ هم در وسط بازارک ایستاده و فدای تقدیر شوم که امروز در جیب من گوگرد هم هست! آن وقت دیدید که قیامت بر پا شد و مسلمانان افغانستان در میان همه ی مسلمین جهان مقام اول را از آن خود کردند.

می گویند که چند شب پیش در کابل کسی یکی از دوستان عزیز خود را میهمان کرده بوده و برای او غذاهای رنگارگ پخته بوده و می دانید دیگر. آن وقت در نیمه های بخور بخور میزبان کاسه ی آشی را به طرف میهمان می لغزاند ( از روی سفره ی منقش به تصاویر کبک و آهو و تیهو و طاووس و سیب و کیله و شفتالو) و به او می گوید: " بفرمایید ازاین هم بگیرید". میهمان در کمال ادب جواب می دهد که آش را خوش ندارد. ناگهان میزبان کارد مخصوص چاک کردن تربوزهای هفت سیره را بر می دارد و بر میزبان حمله می کند و او را با هشتاد ضرب از پا در می آورد و در جا اعلام می کند که هان توهین به آش و هین هم سزاش.
(نه، نه، این داستان آخری به کلی دروغ است. ملت ما متمدن تر از آن است که سر آش چاقو بکشد).  

۱۳۹۱ شهریور ۱۹, یکشنبه

حکایت تکراری شیرهای پنجشیر


بیست سال پیش- در 1371 شمسی- به بازار کهنه ی بامیان رفته بودم که کفش بخرم. دو دکان دار، و هر دو تاجیک، در پیش دکان های خود در آفتاب نشسته بودند. شنیدم که یکی از آن دو گفت: " این دفعه پچق ها را خوب زدن کرده اند". و منظورش آن بود که در کابل شورای نظاری های پنجشیری ضربه ی سختی به هزاره ها زده اند. نمی دانم این را به خاطری گفت که من بشنوم، یا من تصادفا از میانه ی قصه ی آن دو عبور می کردم. در آن سال احمدشاه مسعود در اوج قدرت بود و تصمیم گرفته بود که خود و حزب خود را به زودی از مزاحمت رقیبان خلاص کند. همه چیز برایش مهیا بود. خودش فرماندهی بی نظیر و بسیار هوشمند بود. هزاران جوان غیور و جان بر کف در اختیار داشت. تانک داشت، طیاره داشت، راکت و تفنگ و گلوله داشت. مردان سخنور و سخن گویان خوش کلام برای او تبلیغات می کردند. اگر جنگی در می گرفت و حمله یی می شد و خونی می ریخت و جایی ویران می شد، خارجی ها نیز چندان که دیگران را در این کارها مقصر می دیدند احمدشاه مسعود را مقصر نمی دیدند. همه ی نشانه ها حکایت از آن داشتند که مسعود سرانجام همه گان را سر ِ جاهای مناسب شان خواهد نشاند و رفته – رفته به مهم ترین بازیگر در عرصه ی سیاست و حکومت افغانستان جدید تبدیل خواهد شد.
"شیر پنجشیر" را همه ی تاجیک ها حمایت می کردند. اما هیچ کس به اندازه ی "پلنگی پوش" های پنجشیر عاشق او نبود و برای او کار نمی کرد. یاران نزدیک اش نیز بیشتر از پنجشیر بودند. موفقیت های بعدی مسعود در ضعیف کردن حزب اسلامی، حزب وحدت و جنبش ملی جنرال دوستم این اطمینان را در میان هواداران او محکم تر کرد که کسی حریف شیر نخواهد شد. و این اطمینان تا وقتی خدشه ناپذیر ماند که طالبان کابل را از دست او ستاندند و او را مجبور کردند که به همان جایی برگردد که سال ها پیش از همان جا آوازه ی شکست ناپذیری اش به جهانیان رسیده بود. تاجیک ها – و مخصوصا شیران پنجشیر- می دانستند که فرمانده از پا نمی افتد و حتما فکر و برنامه یی برای به خاک سیاه نشاندن طالبان دارد. تاکتیک های گزنده ی او چند بار طالبان را سراسیمه کردند. همان مقدار کافی بود که ایمان به ایمان او پایدار بماند و اعتماد بر هوش نظامی اش تزلزل بر ندارد. شیر پنجشیر مثل همیشه به شیران پنجشیر نیرو می داد.
اما گویی بنا نبود که طلسم مسعود بودن جاودانه بماند. القاعده برای ترور کردن او برنامه ی پیچیده یی ریخته بود. شاید از جمع همراهان مسعود هم کسانی بودند ( و ما این را نمی دانیم) که از کامیاب شدن طرح ترور او ناخشنود نبودند. وقتی که خبر جراحت برداشتن شدید مسعود پخش شد و بعد روشن شد که او از دنیا رفته است، این هم روشن شد که هوش نظامی هم سقفی دارد و دوران کامیابی نیز دایمی نیست.
و در این جا به موضوع اصلی این نوشته می رسیم:
اگر حتا کامیابی های خیره کننده یی که در رکاب رهبر هوشمندی چون احمدشاه مسعود حاصل می شوند پایدار نباشند، آن گاه به چه چیزی می توان دل بست؟ این یک سوال صوفیانه برای رو گرداندن از دنیا نیست. یک سوال سیاسی است. تاجیک ها پس از احمدشاه مسعود کم-کم ناگزیر شدند با واقعیت های تازه کنار بیایند. بخش مهمی از این کنار آمدن همان وداع کردن با جلال ِ قدرت و رویای شکست ناپذیری بود. پس از آن که امارت اسلامی طالبان فرو پاشید اما غرب شیرهای پنجشیر را تنها به عنوان بخشی از نیروهایی که سهمی از قدرت به آن ها می رسید پذیرفتند و نه به عنوان محور اصلی قدرت، توانایی مانور میراث داران مسعود به سطح نا امید کننده یی تنزل کرد. سال ها بعد هنگامی که داکتر عبدالله به دور دوم انتخابات ریاست جمهوری نرفت و ناگزیر شد به رئیس جمهور شدن حامد کرزی تن بدهد، دیگر روشن بود که شیرهای پنجشیر ناتوان شده اند.
چرا چنین شد؟
پاسخ این سوال روشن است: از غیوری ورزیدن و مثل شیر غریدن بعضی کارها بر می آیند و نه همه ی کارها. نمی توان همیشه در این توهم ویران گر ماند که مثلا ما شیران پنجشیرایم و همه ی گره ها را با سر پنجه ی غیوری باز می کنیم. برای پروراندن زمینه ی قدرت مندی پایدارتر به چیزی بیش از غریدن شیرانه نیاز است. به همکاری و جلب همدلی دیگران نیاز است. گمان می رفت که رهبران سیاسی تاجیک ها به این درک رسیده اند و سعی می کنند این آگاهی را در میان قوم تاجیک پخش کنند. اما آنچه امسال در سالروز ترور احمدشاه مسعود در کابل رخ داد آشکار کرد که بخشی از پیروان مسعود که صدای بلندتری دارند همان هایی هستند که هنوز در چارچوب ِ هنجارهای ناکارآمد نیمه ی اول دهه ی نود میلادی ( سال های حکومت مسعود در کابل) زنده گی و فکر می کنند.
مردمان غرب کابل (عمدتا هزاره ها) خاطره ی خوشی از مسعود ندارند. اما کم کم از خاطره های تلخ خود و ستمی که مسعود بر آنان روا داشت فاصله می گیرند. بدترین کار برای طرفداران احمدشاه مسعود این است که زخم ها وداغ های این مردم را تازه کنند. اگر احمدشاه مسعود "قهرمان ملی" افغانستان بود یا هست، بهترین روش برای جا انداختن چنین تصویری از او این است که بگذاریم مردم خوبی های او و طرفداران اش را ببینند و خود به همین نتیجه برسند. این کارها با زور نیزه و شمشیر به جایی نمی رسند و با آشوب افکنی و نفرت پراکنی ثمری نمی دهند. هر کس این سخن را قبول ندارد، نظری  بر سرگذشت قبلی شیران پنجشیر بیندازد.  

۱۳۹۱ شهریور ۴, شنبه

عاطفه ی پدر در ترازو

این روزها ویدئویی بر پهنه ی انترنیت آورده شده که در آن پدر شکیلا - دختر جوانی که در بامیان به قتل رسید- می گوید که شکیلا را کسی دیگر نکشته است. می گوید علت قتل او بازی با تفنگ بوده و نباید هیچ کسی را به قتل او متهم کرد. از جمله، سید واحدی بهشتی متهم اصلی پرونده را نیز تبرئه می کند. عده یی این ویدئو را سند گرفته اند که پس کار تمام است و حالا که پدر مقتول چنین سخن می گوید دیگر باید پرونده ی قتل شکیلا را بست و بر طاق خاتمت گذاشت. بعضی می گویند پدر شکیلا زیر فشار آن گونه سخن گفته است.

 فرض را قوی بگیریم و بگوییم که پدر شکیلا کاملا صادقانه و با اراده ی خود آن حرف ها را گفته. فرض کنیم که او واقعا اعتقاد دارد که دخترش در اثر بی احتیاطی خود به قتل رسیده. فرض کنیم که او به راستی فکر می کند که پای سید واحدی بهشتی را به میان آوردن کار غلط و غیر عادلانه یی است.
اکنون، سوال این است: ارزش واقعی این موضع گیری پدر شکیلا در یک تحقیق قانونی چیست؟ آیا اگر پدر شکیلا در محکمه نزد سید واحدی بهشتی برود و با خلوص تمام خطاب به او بگوید "من از تو متشکرم که دخترم را کشتی" آن گاه دیگر قضیه تمام است؟ آیا همین که پدری قبول کرد که متهم به قتل دخترش بی گناه است، همین سند بی گناهی متهم می شود؟
کسانی که از سخنان پدر شکیلا خیلی خوش حال شده اند یا تکان خورده اند باید به این پرسش پاسخ بدهند: چه چیزی باعث می شود که ما سخنان پدر شکیلا را دارای وزن و اعتبار بیشتری بدانیم؟ آنچه در این پرونده واقعا می تواند وزن و اعتبار داشته باشد نتیجه ی یک تحقیق عمیق فنی و کارشناسانه و بی طرفانه است. عاطفه ی پدری شکیلا به هیچ وجه او را در موقعیت یک متخصص جرم شناس قرار نمی دهد. پدر شکیلا یک تنه چه تحقیقی کرده و چه روش خارق العاده یی به کار بسته که نتیجه ی تحقیق او این قدر با اعتبار و سنگین شده است؟ اگر فردا کسی برادر شکیلا را به قتل برساند و پدر آن ها باز بیاید و شهادت بدهد که پسرش خود کشی کرده باز همان سخنان پدر او را اصل می گیریم و متقاعد می شویم؟
نکته ی اصلی این است: حتا اگر تمام اعضای خانواده ی شکیلا هم به نفع سید واحدی بهشتی شهادت بدهند، هنوز هیچ چیزی روشن نشده. سرنوشت این پرونده ها را باید تحقیق قانونی و جنایی و کارشناسانه روشن کند ، نه نوع نگاه و احساسات خانواده ی مقتول یا قاتل. 

۱۳۹۱ مرداد ۲۸, شنبه

عید و عقلی که از عید می گریزد

برای من- وقتی کودک بودم- بدترین قسمت ِ روز عید شام اش بود؛ وقتی که آفتاب می رفت و همه به خانه های خود بر می گشتند. شادترین روز زنده گی دامن خود را جمع می کرد و زیر سایه ی غروب می خزید و نا پدید می شد. حالا که به آن همه شادی بی دلیل ِ کودکانه در روز عید فکر می کنم به پاره ی دل شکنی از تجربه ی آدمی می رسم:
عید فطر عید روزه داران است. ما که روزه نمی گرفتیم. خرد بودیم و کسی بر ما خرده یی نمی گرفت. چرا عید ِ بزرگان روزه دار ما را آن قدر شاد می کرد؟ یک بیان این ماجرا برای من این گونه است: ما - وقتی کودک بودیم- در شادی دیگران شاد می شدیم. برای خوش حالی دیگران به آسمان می پریدیم.
وقتی که بزرگ می شویم و سر ِ عقل می آییم یاد می گیریم که در شادی ِ دیگران شاد نشویم. تصور کنید که کودکی در صبحگاه عید از خواب بر خاسته و با خود فکر کند: " عجب آدم های احمقی اند این بزرگ تر ها! یک ماه ِ تمام گرسنه گی را بر خود تحمیل کرده اند و امروز به خاطر پایان یافتن این ماه برق شان گرفته و دهان شان از خنده پیش نمی آید. به من چه؟". کودکان هرگز این گونه فکر نمی کنند. کودک وقتی می بیند فرصتی برای شادمانی فراهم است با تمام وجود به درون آن فرصت می پرد و هیچ نمی پرسد که آن فرصت شادمانه گی به هیجان های کدام خام اندیش ِ ساده دل وصل است.
***
سال گذشته پسر چهارده ماهه ی خود را بر شانه ی خود گذاشته بودم و از راه باریکی می گذشتم. او در قسمتی از راه به تب و تاب افتاد و خود را به طرف چپ من خم کرد و معلوم بود که می خواست پایین اش بیاورم. وقتی پایین اش آوردم خودش را با هیجان عجیبی به سمت پاره- پلاستیک آبی رنگ کهنه یی خم کرد که بر شاخه ی خاری آویخته بود. از رسیدن به آن پلاستیک تکه تکه و از چشم همه گان افتاده چنان به وجد آمد که دل من از هر چه عالم بزرگان سیاه شد. 

ملا ژاک عمریدا

بر اساس گزارش بی بی سی ملاعمر رهبر طالبان در پیام عیدی خود گفته که طالبان وقتی دو باره به قدرت برسند بر اساس اصل "شایسته سالاری" عمل خواهند کرد. این که این نامرد حالا از طریق طنز می خواهد گرده های ما را منفجر کند به جای خود؛ اگر وضعیت همین طور پیش برود، زود باشد که امیرالمومنین از " میشل فوکو" و "نوم چامسکی" هم نقل قول کند. 
 
Free counter and web stats