۱۳۹۴ خرداد ۲۱, پنجشنبه

مزه ی دانش در غار ِ نادانی

توجه کرده اید که دانش "مزه" هم دارد؟ و این مزه غیر از فایده اش هست (اولین فحش را در همین جمله خوردم نه؟ خوب، حق دارید. هر کس که در باره ی یک چیز بدیهی سخن بگوید و در آخر سخن خود سوالیه هم بگذارد، با این گمان که مردم این چیزها را نمی دانند، مستوجب دشنام است). آن سخن را هم شنیده اید که عالم ِ بی عمل مثل زنبور بی عسل است. یعنی هیچ دیگر. عسل یعنی فایده. اما در این سخن که عالم ِ بی عمل مثل زنبور ِ بی عسل است، یک نکته کاملا نادیده گرفته شده و آن "وضع" خود عالم یا زنبور است. فرض این بوده که دانش باید فایده یی داشته باشد، همان گونه که زنبور عسل باید عسل بدهد. نمی گوید دانش باید فایده "هم" داشته باشد؛ می گوید دانش باید "فقط" فایده داشته باشد. حالا با چهار نفر بحث کن که چرا آن هم و آن فقط را در گیومه گذاشته ام. بحث نمی کنم. جبر است؟ می گفتم که در آن سخن حکیمانه خود عالم و زنبور کنار نهاده شده اند. یعنی یا فایده بده از دانش ات/ عسل بده از بدن ات، یا دیگر کارت تمام است. دیگر نیستی و نمی توان به تو توجه کرد. به عبارت شیرین تر: برو گم شو!
اما به راستی، چه طور است اگر عالِم از دانش خود لذت ببرد، یعنی مزه ی دانش همواره کام اش را شیرین کند بی آن که اهل عمل باشد؟ چه طور است که زنبور ِ عسل عسل ندهد، اما هم چنان - در نزد ِ خود- زنبور شاد و پرجنب و جوشی باشد و خاطرش از نشستن بر گل ها و پرواز در گلستان ها منبسط شود ( با این فرض که زنبور عسل خاطری دارد و این خاطر منبسط هم می شود)؟
این ها را گفتم تا به یک چیز دیگر برسم. به اقتصاد ِ مزه ی دانش:
فعلا فایده ی دانش را فراموش کنید. اکنون بگذارید فقط در این باره فکر کنیم که آیا از فهمیدن و دانستن و توسعه ی فهم و دانش کام مان شیرین می شود یا نمی شود. فرض من این است که شیرین می شود. هر کاری که با جان و ذهن و روان ما شده، شده. ما از دانستن لذت می بریم. دانش مزه دارد. این حتا در وضعی که توسعه ی دانش ما هیچ سود محسوسی به ما نمی رساند، نیز صادق است. اگر دیشب ستاره ی سفیدی ابتدا بزرگ شده باشد، بعد سرخ شده باشد،  بعد آبی درخشان شده باشد، بعد به طرف زمین حرکت کرده باشد و بعد چهاررنگه شده باشد و  آن گاه صد بار به سرعت در آسمان چرخیده باشد، خوشا به حال کسانی که آن را دیده اند. کسانی که دیشب در هنگام آن هنگامه ی حیرت انگیز خواب بوده اند، خسران بزرگی کرده اند. امروز در هر مجلسی گردن فرازتر آن کسانی اند که دیشب آن ماجرا را دیده اند. بی چاره خفته گان ِ بی خبر!  اما واقعا آنانی که آن ستاره را دیده اند، چه سودی برده اند؟ خفته گان حسرت سوخته چه چیزی را از دست داده اند؟ این دو گروه، از نظر سود و زیان، مساوی اند. اما از نظر شیرین کامی و تلخ کامی مساوی نیستند. آنان که امروز می توانند از آن تجربه ی دیشب خود "خبر" بدهند، شیرین کام تر اند. یعنی دانش مزه دارد. اما همین مزه ی دانش هم اقتصاد دارد. به این معنا که نسبت ذهن و روان ما با امر ِ "کمیاب" همان نسبت ذهن و روان ما با امر ِ "فراوان" نیست. ما از کمیاب مزه می کشیم، اما در برابر فراوان کرخت می شویم. شما از هر آدم ِ توانا بر اندیشیدن بپرسید "سیب مهم است یا هوا؟"، پس از تاملی خواهد گفت هوا. اما این قید " پس از تاملی" قضیه ی ما را خراب کرد. در حالت عادی، یعنی فارغ از تامل، ذهن و روان ما آن لطفی را که در سیب می بینند، در هوا نمی بینند. هنوز کسی به بازار نرفته که هوا بخرد. هیچ کس مزه ی هوا را در زیر دندان خود آن گونه تجربه نمی کند که مزه ی سیب را.
قصه ی دانش هم همین است. دانش مزه دارد، اما مزه اش اقتصاد دارد. اگر شما در غاری زنده گی کنید که در آن دسترسی به منابع دانش بسیار اندک باشد، احتمالا هر موردی از دسترسی به دانش در کام تان بسیار شیرین خواهد بود. اما اگر در محیط آکادمیک یا در کشور پیش رفته یی باشید که در هر لحظه بتوانید هر منبعی از دانش را به سرعت نزد ِ خود احضار کنید، ممکن است کارآمدی جست و جوی تان بالاتر برود و سرعت و کیفیت کارتان بهتر شود، اما مزه ی دانش در کام تان احتمالا کاهش خواهد یافت. گواه ِ من تفاوتی است که در "عطش" ِ مردمان ساکن در این دو فضای متفاوت می بینیم. در فراوانی عطش کم می شود و در کمبود عطش به اوج می رسد. مزه هم که نسبت مستقیم با عطش دارد.
حالا، در این قسمت از این خطابه ی غرا، من به شما کاملا حق می دهم که مرا به نام های دُش بخوانید (دُش-نام همان نامی است که دُش یعنی مشکل هضم و ناخوشخور باشد!). چرا حق می دهم؟ برای این که خوب، شما هم این چیزها را می دانستید. چه چیزی در این روده درازی در باره ی مزه و اقتصاد دانش بود که شما از آن غافل بودید؟
اجازه بدهید یک سعی دیگر هم بکنم:
فکر کنید که برای یک نویسنده چه قدر خوب است که اکثر مردم نادان باشند. قول می دهم به این یکی فکر نکرده بودید. فرض کنید اسم شما جلال الدین یا شمس الدین و یا مصلح الدین است ( و البته بعدها به بلخی و حافظ و سعدی مشهور می شوید) و در زمانه یی زنده گی می کنید که اکثر مردم بی سواد اند. یعنی منابع دانش شان بسیار محدود و معدود است؛ یعنی میزان دسترسی شان به مزه ی دانش بسیار کم است. یعنی می خواهند بیشتر بدانند و نمی دانند. یعنی عرضه ی دانش بسیار کمتر از تقاضا برای دانش است. می دانید در این حالت چه کار می شود؟ همان کاری می شود که با "تنها" دکان جواهر سازی در یک شهر ده میلیونی می شود. مردم مولانا و حافظ و سعدی را به مقام اسطوره بر می کشند. نه تنها به این خاطر که مولانا و حافظ و سعدی خیلی خیلی نادر اند و متفاوت. بل بیشتر به این خاطر که اگر شرایط اجتماعی و فرهنگی فقط ظرفیت پرورش ده نفر حافظ را داشته باشد، شما فقط می توانید امیدوار باشید که یک حافظ ظهور کند. اما اگر شرایط متفاوتی باشد که در آن ظرفیت اجتماعی امکان پرورش صدهزار حافظ را داشته باشد، شما می توانید به ظهور پنجاه نفر حافظ امیدوار باشید (این ها آمار علمی نیستند، اما مایه ی شان صحیح است). حالا فکر کنید که اگر کسی بخواهد حافظ باشد و مزه ی دانش خود را بچشد -به عنوان تنها قله ی شامخ زمان خود- در قرن هفت متولد شود خوب است یا در قرن پانزده. یا فکر کنید که اگر مردم با یک میلیون حافظ سر و کار داشته باشند، از شعرهای حافظ خوب لذت می برند یا اگر یک حافظ ِ نادر داشته باشند؟


چرا این ها را می نویسم؟ این در پاسخ به درخواست دوستی است که گفته است وبسایتی ساخته شود که تعدادی از نویسنده گان (من فرض می کنم نویسنده گان خوب) در آن بنویسند. از این وبسایت ها زیاد ساخته شده اند. اما همه ناکام شده اند. یعنی استقبالی که انتظار می رفت مردم از این وبسایت ها بکنند، تحقق نیافت. حد اقل این را در مورد وبسایت های افغانی می توان گفت. چرا که ما در عصری زنده گی می کنیم که هر نویسنده یی را می توان نادیده گرفت. آخر، حتا نویسنده های استثنایی بسیار زیاد اند. نویسنده های متوسط که جهان را پر کرده اند. در این زمانه، نه نویسنده می تواند به راحتی جنسی تولید کند که برایش "عطش"ی باشد و نه خواننده چندان در حرمان می زید که آن "عطش" در جان اش بروید. دانش کم مزه شده!

۳ نظر:

احمد مسیح گفت...

درود جناب هاتف
راستش در اول که این نوشته تان را خواندم کمی گیچ ( شاید هم دلیل گیچ شدنم گرمایی تابستان است) شدم، بعد فکر کردم شاید من ناراحت اش ساختم و در ادامه باز گیچ شدم. ولی حالا با خوردن ( نوشیدن) یک کیلاس شربت لیمو و خاکشیر حالم کمی بهتر شده است. نمیدانم که شما میدانید یا نه ولی هوا بسیار گرم شده.
بلی، حق با شماست بعضی ها ادعایی دانش بیش از حد ظریفیت شان را دارند که خود را دیگر از آموختن دانش بیشتر بی نیاز میدانند، یعنی دچار توهم بی نیازی از آموختن شده است. ولی من همچون ادعایی ندارم با خواندن نوشته های تان عطش ام بیشتر میشه.
راستی: پرسشی دارم.
فرض کنید که هیچ یک از نوشته هایی تان خواننده یی ندارند. آن وقت دست از نوشتن بر میدارید؟
یعنی چقدر رابطه بین نویسیده و خواننده اش مهم است؟
ولی من فکر میکنم که اگر شما نه نویسید و دست از نوشتن بردارید، آن وقت
در ذهن تان نوعی اشباع شدن را احساس میکنید. که نیاز به تخلیه دارید.
آیا اینطور نیست؟
همین حالا یاریم در کنارم نشسته و انتقاد دارد که(نیاز به تخلیه دارید) را نباید بنویسی، گفتم که من کمی گیچ استم.
و میشه کلمه یی تخلیه را هر جایی به کار برد، ولی فقط لعنت به ذهن منحرف.
جناب هاتف
وقتی نوشته هایی شما را میخوانم گاهی میخندم و گاهی با شما جروبحث میکنم ولی میدانید بدی این جروبحث در کجاست اینکه شما کاملآ شنونده هستید. و من منتظر نوشته هایی بعدی تان میمانم.
همیشه خوش و پیروز باشید.

monadee2 گفت...

جناب هاتف، خرسندم که از نوشته های شما بی بهره نیستم.

سخیداد هاتف گفت...

احمد مسیح گرامی،
ادعای مرکزی این یادداشت این است که مزه ی دانش در عصر ما کمتر شده، چون عرضه ی دانش بیشتر شده و آن عطشی را که "کمیابی" ایجاد می کرد( در گذشته های دور)، ما به آن قوت در خود احساس نمی کنیم. یعنی جدا از فایده ی دانش و جدا از این که نویسنده برای چه کسی می نویسد( برای خود مثلا؟)، واقعیت این است که کام ما دیگر مثل گذشته با دانش شیرین نمی شود. این برای "صاحبان" دانش هم به نحوی مطرح است. به این معنا که مولوی - در مثل- در زمانه ی خود یکه تاز بود و می شد فهمید که چه قدر حب و ستایش و منزلت را به تنهایی از آن خود می کرده. اما اگر او در عصر ما می بود باید با مثلا هزاران آدم دیگر مثل خود نیز رقابت می کرد. خوب، این ها را می نویسم که فکر مان را تحریک کنم. و الا حرف بسیار است. تشکر از این نوشته هایم را می خوانید.

 
Free counter and web stats