۱۳۸۹ مهر ۲۳, جمعه

آسیب شناسی تشنه گی


در سال ۲۰۰۵ میلادی در مزار شریف از سرک پشت سر دانشگاه بلخ به طرف دفتر کار یکی از دوستان قدیمی می رفتم. پیاده بودم. هوا بسیار گرم بود. پیش دکانی ایستادم تا آب میوه یی بگیرم. صاحب دکان که آدمی میانه سال بود با کسی دیگر بحث می کرد. می گفت که هر روز ده ها دختر جوان از پیش دکان او می گذرند و شکل لباس و آرایش و رفتار بعضی از آن ها واقعا خجالت آور است. می گفت که اگر آزادی این است به درد مردم افغانستان نمی خورد. با خود گفتم : حالا مرا هم سرزنش خواهد کرد. من پتلون خاکی ای به تن داشتم که از قسمت بغل زانوها جیب های آویخته داشت. پیراهن آستین کوتاه و ریش تراشیده را هم بر این پتلون علاوه کنید. کتابی هم در دست های آفتاب نخورده ی خود داشتم. اما او چیزی نگفت. احتمالا در ذهن او من هم عضوی از یک نسل « خراب شده» بودم ؛ نسلی سست و یاوه گرا که روح خود را به فرهنگی بیگانه سپرده بود. با این همه ، من در آنجا فورا دو امتیاز داشتم که آن دختران سزاوار سرزنش او نداشتند : یکی این که من مرد بودم و برای مردان بسیاری چیزها عیب نیستند. دیگری این که من به دکان او  رفته بودم تا چیزی بخرم و برای او بهتر آن بود که میان پولی که می گرفت و نکوهشی که باید می کرد اولی را انتخاب کند.
چرا این طور است؟ چرا هیچ وقت آزادی آن نمی شود که ما می خواهیم؟ می گوییم : « این آزادی نیست» و منظور مان این است که این همان چیزی نیست که قرار بود بیاید و ما را از چنگ همه ی چیز های نامطلوب برهاند. چرا آزادی را هم چون موعودی معجزه گر می بینیم؟
در کشور ما آدم پیوسته احساس تشنه گی می کند. استبداد و عقب مانده گی دیرپا و فراگیر ذهن و زبان و چشم و گوش و خرد و خیال و دست و دهان و عیان و نهان ما را عطش ناک کرده اند. ما تجربه ی آزادی ، عدالت ، دموکراسی ، امنیت و رفاه اجتماعی نداشته ایم و نداریم و تشنه ی این چیزها ییم. عطش داریم. این وضعیت « عطش ناکی» چارچوب تنگی ایجاد می کند که بر مجموعه یی از بینش ها و کنش های آدم های تشنه اثر می گذارد. به این گونه :
۱- آدم تشنه برای رفع عطش خود رو به چشمه و کاریز و دریا می آورد. اگر این ها را نیافت به سوی تالاب و مرداب می رود. اگر در آن جاها آبی ندید به سوی سراب می شتابد. در چارچوب تنگ عطش ، تشنه گی بدترین تجربه و رسیدن به آب بهترین تجربه ی جهان است. آب برای آدم عطش زده چندان خوب و خواستنی می شود که در باره اش کمترین چون و چرا نمی توان کرد. در ذهن آدم عطش زده جزئیات آب حذف می شوند  و صفات آن رنگ می بازند. آب در ذهن چنین کسی یک صفت دارد و آن صفت « خوب» و بل « خوب ترین» است و اصلا آب یعنی « خوب مایع» ی که می توان اش نوشید. اگر در مثل به آدم عطش زده بگوییم که آبی که اکنون به دست او رسیده قیمت دارد و او بعدا باید آن قیمت را بپردازد ، او به این جزئیات توجه نخواهد کرد. نیز ، او حوصله ی دقت در خاصیت های آب و تفکیک کردن میان اقسام آن را هم نخواهد داشت. برای او اکنون یک چیز بسیار مهم است : سیراب شدن.
جامعه یی که شوق آزادی دارد اما در زیر پای استبداد و بی عدالتی به سختی نفس می کشد ، سخت تشنه ی آزادی می شود و از همین رو آزادی را زیباتر و مشکل گشا تر از آنچه هست تصور می کند. نظام دیکتاتوری به صورت ناخواسته دموکراسی را در چشم شهروندان دموکراسی خواه  زیباتر و کارآمد تر از آنچه دموکراسی هست می آراید. دیکتاتور با دموکراسی می ستیزد و هر چه بیشتر و شدید تر می ستیزد عطش دموکراسی خواهی را شدیدتر می کند و هر چه این عطش شدید تر می شود ، واقعیت دموکراسی در هاله یی از جلوه های آرمان-شهری محو تر می شود. به همین خاطر ، هنگامی که یک انقلاب با شعارهای آزادی و عدالت به پیروزی می رسد ، انقلابی های پیروز تازه در می یابند که آزادی آن مسیحای معجزه گری نیست که در فضای خفقان تصور اش را کرده بودند. به همین علت است که بسیاری از دموکراسی خواهانی که هرگز تجربه ی دموکراسی را نداشته اند وقتی به دموکراسی می رسند از نارسایی های و نا رفیقی های دموکراسی به تنگ می آیند. مشکل در کجا است؟ مشکل در آزادی و دموکراسی نیست. در انتظارات متورم کسانی است که در عالم عطش ناکی در دموکراسی و آزادی جز حسن و کمال نمی بینند.
۲- وقتی که عطش ناک ایم و در همین حال آزادی و دموکراسی می خواهیم ، ای بسا که طاقت دیدن آن گونه ی آزادی و دموکراسی را که با انتظارات متورم ما منطبق نباشند نداشته باشیم. این « طاقت نداشتن» دقیقا همان خاصیت استبداد است. یک مستبد پیشاپیش مستبد نیست. او رفته -رفته چیزهایی می بیند و می شنود که طاقت دیدن و شنیدن شان را ندارد و شروع می کند به سرکوب کردن آن ها. هر روز محدودیت تازه یی وضع می کند و قانون سرکوب کننده ی جدیدی در میان می آورد. هر روز مجال تنوع و تکثر را تنگ تر و تنگ تر می کند تا قامت جامعه را با جامه یی که  در خیال خود برای آن دوخته برابر کند. همین طور آن آزادی خواه و دموکراسی طلبی که از بس عطش ناک است هرگز نمی نشیند و در باره ی جزئیات و صفات آزادی و دموکراسی نمی اندیشد ، ممکن است آزادی و دموکراسی را همان چیزهایی  نیابد که در نگار خانه ی خیال عطش ناک خود پرداخته است. این است که ممکن است شروع کند به دست کاری در اندام دموکراسی و آزادی و به سامان کردن آن ها بر وفق تصورات خود. حال ، اگر دیگران با او همراه نشوند او ممکن است « بی طاقت» شود و در جست و جوی راه هایی بر آید که او را از کار و مشورت با دیگران بی نیاز کند. کوتاه ترین این راه ها استقاده از قدرت غیرمشروع است. اما چه باک؟ برای بهتر کردن آزادی و دموکراسی و عدالت می توان از قدرت غیر مشروع استفاده کرد . چرا که به هر حال هدف نیکو است و « دیگران» این هدف نیکو را در نمی یابند.  به اینجا که رسیدیم دیگر عملا وارد ساحت استبداد شده ایم. همه ی دیکتاتورها استدلال شان این است که دیگران نمی فهمند یا می فهمند و به اندازه ی فرد دیکتاتور برای آبادی و سر بلندی میهن ( آن گونه که باید ) دل سوز نیستند.
« وضعیت عطش ناکی» همواره مستعد استبداد پروری است. چرا که در این وضعیت آدم های عطش زده بر گرد شعار ساده و انعطاف ناپذیری جمع می شوند که بر یک انتظار متورم بنا شده است. از سویی دیگر ، ااعضای این مجموعه ی عطش زده به صورت تفصیلی نمی دانند که مدلول بین الاذهانی این شعار ساده ی شان چه جزئیاتی دارد. می گویند آزادی و هر کس از این مفهوم معجزه گر چیزی در ذهن دارد که حوصله ی در میان گذاشتن تفصیلی آن با دیگران را ندارد. می گویند دموکراسی و در تاریکی هر کس عضوی از این فیل را لمس می کند و البته در هیاهوی عطش ناکان مجال آن ندارد که به دیگران بگوید این فیل چه گونه حیوانی است. وقتی که آزادی و دموکراسی آمدند ، تازه معلوم می شود که کمتر کسی آن ها را آن گونه که هستند می خواسته است. آن گاه هر کس که دست بالا یافت آزادی و دموکراسی را چندان می تراشد که در چارچوب انتظارات خودش بگنجند. دیگران چه؟ دیگران همه یا کج فهم اند یا اسیر منافع شخصی خود هستند و نباید زیاد به وز وز های شان اهمیت داد.
حال ، این همان استبدادی است که همه می خواستند از اش بگریزند. این تجربه یی است که در افغانستان پیوسته تکرار می شود. این گمان خطایی است که عشق مان به آزادی و دموکراسی ما را تنها به دموکراسی و آزادی خواهد رساند. ما عطش زده ایم و در اثر این عطش زده گی تصویرهای غیر واقع بینانه یی از دموکراسی و آزادی و عدالت داریم. تا برای تصحیح این تصویرها به مبادلات بین الاذهانی جدی نپردازیم ، احتمال این که عشق مان به آزادی و دموکراسی و عدالت خلاف پرور شود همواره قوی ترین احتمال خواهد بود.


این نوشته نخست در هفته نامه ی « قدرت» چاپ شده.

۶ نظر:

شهرزاد گفت...

انتظارات متورم.. یکی از آن عباراتی ست که مدتها دنبالش بودم.

افضلی گفت...

عالی بود هاتف عزیز.

ناشناس گفت...

هاتف عزیز را سلام وادای احترام دارم
باید بگویم که مردم ما، همه ی این پاکی ها را در زبان و بیان و ظاهر می خواهند، آنچه جریان دارد، باز تر از این است؛ حد اقل همان را هم پذیرفتنی نیستند.

صحرا کریمی گفت...

در مورد مطلبتان که جای بحث نیست. من بارها گفته ام و بار دگر هم می گویم که می ستایم قلمتان را. و اما بابت نظرتان در وبلاگم یک دنیا خرسندم
کردید. چون نظر شما به عنوان یک انسان اهل تفکر و یک نویسنده صاحب قلم برای ما تازه نویسان فقط و فقط جنبه شادی و خرسندی را دارد و اینکه راه را به بیراهه نمی رویم...
بتز هم تشکر...

ناشناس گفت...

مصاحبه ای با صحرا کریمی در یک وبلاگ ناشناس

http://podoong.blogfa.com/post-138.aspx

فانی گفت...

سلام منتظرم

 
Free counter and web stats