امشب که از کنار درختان ِ برگریز گذشتم ، احساس کردم آتشی از جنس خاطره سرتاسر وجود مرا گرم کرد. یک لحظه مثل این که معجزه یی حجم ِ زمان طی شده در بیست سال را طوری فشرده کرد که گویی این بیست سال هیچ نبودند. آن گاه ، آن "ذوق" را که خاصیت ِ نوجوانی است ، از نو شناختم . حسی غریب بود. یک باره بیست سال عقب رفتم. این حس ِ واقعا به عقب رفتن آن قدر شور ِ تجربی پرشکوه داشت که شک کردم این بیست سال آخر ِ عمرم از وهم و خواب آمده باشند. شاید این بیست سال زاییده ی خیال ِ من بودند.
آدم برای بودن، چقدر نیاز دارد؟
-
غذا. خوردن م را خیلی ساده کرده ام. همه چیز در نزدیک ترین حالت طبیعی اش.
آخرین باری که کنسرو خوردم را یادم نمی آید. سبزیجات و میوه تازه، مرغ و گوشت
که خو...
۵ نظر:
من این حس را خیلی خوب می شناسم. این حس به عقب رفتن را. ولی مزه ی تلخ واقعیت روزها کامم را کدر می کند.
من هم. اما هر قدر که دورتر می شوم، این حس کم تر و کم تر به سراغم می آید.
ساکی شما چه شدید؟ وبلاگ می نویسید ، نمی نویسید ، کجا رفتید؟
من دیگر باور ندارم به حسی و حتی احساسی به انسانها. لحظات و حتی بیست سال پیش. همه چیز دروغی بیش نیست و حتی رفتار ها و کردار ها و حس های ادمها هم در مقابل خود و هم در مقابل دیگران. مثلا من دوست ندارم به چند روز پیش برگردم. چند روز پیش روز خوبی نبود. حالا چرا باید به بیست سال پیش برگردم که مثلا پایم شکسته بود و یا نمیدان چیز دیگر... واژها فریب دهند ه اند. کردار ها از آن بدتر و همه چیز فقط داد و ستد است و بس.
من هستم جناب هاتف، اما چنان نامنظم و دیر و کدر می نویسم که همان بهتر ننویسم. به قول جین وبستر در رمان بابالنگ دراز:
وقتی آدم خودش از نوشته اش خوشش نیاید، خواننده حتمن خوشش نخواهد آمد.
دقیق یادم نیست. اما چیزی در همین مایه ها گفته بود.
من این لحظه را که گزارش داده اید، گه گاه جور دیگری هم تجربه می کنم: در این مواقع، من چندین سال به عقب برنمی گردم بلکه ساکی شش ساله، ساکی نه ساله، ساکی شانزده ساله را مثل یک آدم مستقل از خود، اما بسیار بسیار بسیار از نزدیک حس می کنم. اضطراب هایش را، فانتزی ها و تخیلاتش را، گیجی اش را وقتی کنجکاوانه دنیایش را می شناخت... این هم حس دلتنگی غریبی است و هم خوشایند.
ارسال یک نظر