۱۳۸۸ بهمن ۱۷, شنبه

آفاق ِ شادمانه گی


 برای حسین حسرت
 یکی از دوستان هفته ی آینده مهمان دارد. از همین حالا به تب و تاب افتاده. دلم برای اش می سوزد. وقت کم دارد و مهمانان هم این گونه که پیدا است از سطح عزت بالایی برخوردار اند. آن ها می آیند – از جایی دور- که او را ببینند.
در این گونه مواقع من به تلاش آدمی برای خوش حال شدن فکر می کنم. برای لذت بردن چه قدر زحمت می کشیم و زحمت های مان چه قدر کم حاصل اند. از سر صبحدم تا شامگاه می دویم که مهمان می آید. سفره یی می آراییم با صد رنگ و طعم ِ چشم گیر و ذایقه نواز. چه وسواسی به خرج می دهیم :  این اینجا باشد ، آن آنجا. نکن ، آن را آنجا نگذار. آن قاشق کمی بزرگ نیست؟ نان های خشک را در این وسط بگذار که دست آن طرفی ها هم برسد.  اه ، این برنج کمی سخت مانده ، چه کار کنیم؟ باش ببینم چای سبز مانده یا نه...
شاید تماشای این سفره های ِ به قول پاکستانی ها خوب صورت بیشتر لذت بخش باشد. اما مگر معده می گذارد که چشم استعداد های خود را به تماشای محض ضایع کند؟ این است که پانزده دقیقه بعد که بیایی و خبر سفره ی مذکور را بگیری سفره را همچون شهری می یابی که زلزله یی عظیم ویران اش کرده باشد. یک روز زحمت و یک لحظه غارت؟
به اگر ها و کاش های آدمیزاده نظری بیندازید. گمان می کنیم که اگر مثلا فلان چیز را داشته باشیم دیگر فقط خدا می تواند عمق و گستره ی خوش حالی مان را اندازه بگیرد. آن به دست می آید و ما در اوج شگفتی در می یابیم که "آن چیز" را به خود بسی گران فروخته بودیم. گاه می گوییم : کاش فلانی اینجا بود و با بودن او دنیای من سرشار از شادمانی می شد. او می آید و آن قدر کم شادمانی می آورد که حتا دهان از تعجب بازمانده ی آدم را هم نمی تواند پر کند چه برسد به این که دنیای ِ آدم را پر کند. گناه او نیست. خاصیت شادمانی است که وقتی نزدیک اش شوی ، می ترکد و محو می شود.
غم انگیز و بل خنده آورتر از همه تلاش هر روزه ی مان است برای آینده. فکر می کنیم در نقطه یی دور در آینده معدن نشاطی هست که رسیدن به آن به کوششی سخت نیاز دارد. امروز شنبه است ، این شنبه فدای آن روز ِ فرخنده  باد که هر چند اکنون ازش دوریم اما فراخواهد رسید. ماه آینده سنبله است ، این سنبله و صد همچو او قربان ِ آن ماه ِ مبارکی باد که شیرینی ِ عالم با اوست. سال آینده. سال آینده در برابر آن سال موعود که خواهد آمد چه قیمتی دارد؟
روزها و ماه و سال ها می گذرند و هر بار نشانی ِ آن معدن نشاطی که در پی اش به شیدایی و گاه رسوایی بر آمده ایم تغییر می کند. هنگامی که گمان می کنیم نزدیک اش شده ایم ، ناگهان معلوم می شود که فرسنگ ها از کنارش گذشته ایم و این را نمی دانسته ایم. بر می گردیم. به شیدایی و گاه به رسوایی. ده ساله که بودیم گمان می کردیم که آن معدن خوش حالی در پنجاه ساله گی است. حالا که پنجاه ساله شده ایم می گویند که حد اقل چهل سال ازش دور افتاده ایم. بر می گردیم. در پنجاه ساله گی هوس کودک شدن به سر ما می زند. اما کو پای ِ برگشت ؟ لنگ لنگان حرکت می کنیم و سرود ِ " ای معصومیت کودکی کجایی؟" بر لب به جست و جوی ِ دوباره بر می آییم. چندی که اکت و ادای کودکانه کردیم و مسخره شدیم با دل شکسته بر می گردیم و سعی می کنیم در میانه ی راه – در آبادی ِ جوانی- دمی بگیریم. در این آبادی کسی دیگر ما را نمی شناسد. کسی به سلام مان علیک نمی گوید. ساکنان این آبادی از همدیگر می پرسند : "این کیست ؟" و از ما می خواهند که آبادی شان را ترک کنیم. خوش مان ندارند. موی سفید و چهره ی چروکیده ی مان آزار شان می دهد. از بویی که از قامت ِ ناراست مان ساطع می شود هیچ نگو. با خود می گوییم: برویم ، اینجا بیگانه است.
حالا بر گشته ایم به پنجاه ساله گی. نه . این دیگر پنجاه ساله گی نیست. رفت و برگشت مان به کودکی و جوانی بیست سال وقت گرفت. حالا هفتاد ساله ایم. اما به راستی ، آن معدن نشاط در کجاست؟ من هفتاد سال زحمت کشیدم و از همه ی شنبه ها و سنبله های همه ی سال ها به تاخت گذشتم تا به معدن نشاط برسم. این معدن در کجاست؟ اگر همه ی نشاطی که سهم من می شود این است که در سرویس  جوانی – از میان صد جوان- چوکی ِ خود را از سر احترام به موی سفیدم به من بدهد ، این سهم ِ بسیار اندکی نیست؟ اگر در پی ِ این همه جست و جو و تجربه و کوشش من فقط عاقل تر شده ام اما کسی به عقل من هیچ اهمیتی نمی دهد ، این حاصل ِ اندک دل شکن نیست؟  روزها دویدم ، شب ها نخوابیدم و مثل یک مومن متعصب دقیقه ها و ساعت های عمر خود را شلاق زدم که به بطالت نگذرند. یک روز نشد که خوب بخوابم. یک لحظه نشد که در برابر یک گل مکث کنم. همه ی سلام هایم را با عجله دادم. همه ی قصه هایم را کوتاه کردم. این همه کردم تا زودتر برسم.  حالا که بنا بود رسیده باشم یکی می گوید که باید بیشتر بدوم و پیشتر بروم ، دیگری می گوید که از مقصد به غفلت گذشته ام و سومی می گوید که همین حالا در درون معدن نشاطم اما خودم متوجه نیستم.

این طور است قصه ی آدمی. دانه کاشتن خوش حال اش نمی کند ، خیال گرد آوردن خرمنی بزرگ دل اش را به شوق بر می انگیزد. اما وقتی که خرمن خود را گرد کرد تازه به این فکر می افتد که اگر آدم یک خرمن را بکارد چه خرمن های بزرگ دیگری فراهم خواهد آمد.
اما سوال فوری همین لحظه این است : من از نوشتن همین یادداشت چه مایه لذت بردم؟ و شما چه قدر از خواندن اش؟ این وقتی که شما صرف خواندن این نوشته کردید دقیقا خود زنده گی بود. یک پاره ی اضافی ِ فرعی نبود.  

۱۱ نظر:

مهرگان گفت...

این چند روز زندگی نمی ارزد که به هر چیز، به گفته ی کاکه تیغون "با چشم های تلسکوپی" نگاه کنیم.
هر دلی که توان گریستن و خندیدن را از دست نداده باشد، هیچ چیز با ارزشی را از دست نداده.

سخیداد هاتف گفت...

مهرگان عزیز
بلی , کل سخن این نوشته هم همین است که چه سعی ها که نمی کنیم که خنده یی فراهم کنیم اما خوب که نگاه می کنیم ( و برای این خوب نگاه کردن نگاه تلسکوپی لازم است) می بینیم که همه ی عمر مان به " فراهم کردن" گذشته.
شادکام باشید.

مهرگان گفت...

منظور من این بود که " خوب نگاه" نکنید... فراهم نکنید... خوشی خودش می آید درست مثل ناخوشی.

ناشناس گفت...

سلام. من از چندروز پیش که در مجلس فاتحه جوانی از اقوام شرکت کرده ام، دایم زندگی و مرگ فکر می کنم. راستی نظر نوشتن برای وبلاگ شما چقدر سخت است!

ناشناس گفت...

سلام

من خیلی وقت است که وبلاگ شما را می خوانم اما اصلا نفهمیدم که شما به چه دلبستگی دارید، تخصص تان چیست و چه می خواهید بگویید. نوشته های تان بیشتر به قصه های زمستانی کنج مسجد می ماند. امیدوارم ناراحت نشوید. اگر ده عنوان نوشته ای شما را ببینیم در آن از زمین و آسمان سخن گفته اید که تقریبا همه نه علمی استند و نه کدام پایه ای تخصصی دارند.

صادق

سخیداد هاتف گفت...

صادق عزیز ,
دقیقا همین طور است که شما می گویید. من هم که ادعایی نکرده ام. علمی و تخصصی ندارم. گاهی چیزی بر صفحه ی ذهن ام خطی میکشد و تصویر آن خط را - البته در قالب کلمات- در این وبلاگ می گذارم. برنامه یی نیست , خبری نیست. فقط در پاره یی از وقت ام یادداشت می نویسم. از نظر تان هم اصلا آزرده نشدم. چرا آزرده شوم . مگر غیر از این است که گفته اید؟
شادکام باشید.

muhammad گفت...

صادق جان خی چرا "خیلی وقت است" که این وبلاگ را می خوانی؟

muhammad گفت...

من اما، بر خلاف صادق، نگاه موشکافانه ای در این وبلاگ می بینم. مثلن، همه ی ما شکار آهو توسط شیر را دیده ایم و به صفت "شجاع مثل شیر" هم زیاد بر خورده ایم ولی ریشه های فرهنگ زور محور مان را در این اصطلاح ندیده ایم. یا دشنام دادن با اسم مستعار. دوست دارم هاتف عزیز همیشه بنویسد. کسانی هم که خوش ندارند می توانند بروند وبلاگ های "تخصصی" بخوانند.

ناشناس گفت...

بعد از مدتها اینجا آمدم و هاتف را کمی سرحال یعنی نوشتن یافتم. اتفاقا مرا از همین بام و هوا خوشم میاید. هر چندروز از موضع کهنه یک موضوع جدید. خواندن وبلاگ هاتف برایم خوشگذرانی است. یعنی لذت از همین لحظه زندگی. بنظر من وقتی که چیزی بدلت میبینی، میخوری، مینوشی و یا میخوانی زمان و مکان را نباید از دست داد.
شادزی، سنگدل

ناشناس گفت...

سلام

تشکر از جواب تان. آن را صادقانه یافتم و سپاس از این لطف تان.

اقای محمد سلام

من این وبلاگ را همیشه می خوانم. از نثر آن لذت می برم. از صداقت نهفته در آن هم لذت می برم. اگر آن تخصصی و منسجم نیافته ام هم گناه من نیست و هم گناه نویسنده. اما فکر می کنم این حق را داشته باشم که از نویسند بپرسم. وبلاگ های تخصصی هم می خوانم اما مانده ام که چرا شما این قدر بر آشفته اید! نکند یکی از آن شیرمردان وطن هستید؟

تشکر از هاتف

صادق

muhammad گفت...

صادق عزیز، علیکم سلام.

همه ما از همان "شیر مردان وطن" هستیم. هر داکتر رفتنی از پذیرفتن "مریض بودن" شروع می شود. ما اول باید قبول کنیم که مشکل داریم تا در پی حل آن برآییم.
اما راجع به "بر آشفته" بودن من؛ فکر می کنم باید وقتی از کسی چیزی یاد می گیریم ازش تشکر کنیم نه اینکه وبلاگ اش را "قصه های زمستانی کنج مسجد"، غیر علمی و فاقد پایه های تخصصی بخوانیم. مخصوصن از شما که از لهجه تان معلوم است در ایران هم بوده اید، انتظار برخورد بهتر از این ها می رود.
در آخر از دوست خوب ما صادق یک خواهش دارم. اگر نظر تان را پیش از نشر بازخوانی کنید ممنون می شویم. مخصوصن وقتی نظرتان حاوی ادعا های "علمی" و "تخصصی" باشد، اشتباه املایی از تاثیرش می کاهد.

 
Free counter and web stats