۱۳۹۰ شهریور ۹, چهارشنبه

لجن حلال می شود



پس از مدتی بی خبری ، امروز باز در پهنه ی انترنیت گشتم که ببینم در دنیا چه خبر است. فکر می کردم تا حال حتما بر سر قبر معمر قذافی سبزه روییده است. اما دیدم که او هنوز بر مسند است؛ البته وضع اش خراب است. حد اقل وضع اش آن قدر خوب نیست که شاعران پیش اش بروند. خواندم که در جایی نزدیک تر به ما ، در ایران، جمعی از شاعران افغان به حضور آیت الله خامنه یی رفته اند. نمی دانم از این جمع چند نفر شان نمی توانسته اند نروند. آنانی که می توانسته اند نروند و رفته اند نیز البته اختیار قدم های خود را دارند. تشخیص شان هم لزوما مخدوش نیست. با این همه ، عکس ابوطالب مظفری با رهبر به نظرم زشت آمد. گناه مظفری نیست. به او چه که ما فکر می کردیم او از این کارها نمی کند. برویم درد ِ مان را به قراری بخوریم و نظر مان را اصلاح کنیم. او که قرار نیست مثل ما فکر کند.
دوست من نسیم فکرت نوشته که " در روزگاری که در کشور مان کسی نامی از یک شاعر و نویسنده نمی گیرد، جای شکر است که رهبران کشور همسایه به شاعران مهاجرین افغان ارج می گذارند. در روزگاری که افغانها از همه جا رانده می شوند و کشور شان درگیر جنگ است، رهبری ایران مشتاقانه از مهاجرین افغان پذیرایی می کند این یک نمونه عالی ترین برخورد انسانی است". او کسانی را که به این دیدار اعتراض کرده اند دعوت به ترک جهل و تعصب کرده :
"اینقدر جهل و تعصب ما را به جایی نمی برد جز کینه و عقب ماندگی خود مان. یک بار با خود تان فکر کنید اگر در ایران می بودید و شخصیتی که ملت 75 ملیون نفری را رهبری می کند و از شما دعوت می کند آیا رد می کردید؟ من افتخار می کنم به آن عده از شاعرانی که مهمان مقامات رسمی دولت ایران شدند و در محضر آنان شعر خواندند. آفرین بر آنان".
من که افتخار نمی کنم. راست اش ، کمی هم شرمسارم ( با این همه خیال خوش که در باره ی کاظمی و مظفری و... داشتم). آیت الله خامنه یی کار سیاسی می کند با این ملاقات ها. جلسه ی نقد ادبی که نبوده. وقتی او کار سیاسی می کند ، رفتن به دیدار او اجابت آن کار سیاسی است. به این می ماند که کسی سر تا پا در گند و لجن غرق باشد و کنار جاده بایستد و انگور مجانی به مردم پیشکش کند. آن وقت عده یی بروند و از او انگور بگیرند و بگویند: " ما را چه کار به این که او گند آلود و لجن اندود است. انگور اش پاک و شیرین و رایگان است. می گیریم". ما معمولا به کسی که آن قدر غرق در گند و لجن باشد توجه مثبتی نمی کنیم. در باره اش معمولا قضاوت مساعدی هم نداریم. اما وقتی از چنین کسی انگور می گیریم در واقع به او می گوییم : حالا حد اقل آن گند و لجنی را که بارت هست نادیده می گیریم ، چون انگور می دهی.
حالا حکایت آقای خامنه یی است. او می گوید : " من حق های بسیار پامال می کنم ، خون به دل میلیون ها آدم می کنم ، داغ بر جان هزاران انسان می نشانم ، آزادی می ستانم و کبر می فروشم و دهان کسانی را که سخنی به اعتراض بگویند با خاک پر می کنم. من این شناعت ها و بسیاری از این قبیل می کنم. من آلوده ام. از من بیزارید؟ خیلی خوب. اگر عجالتا و مصلحتا با شما فلانی و فلانی و فلانی مهربانی کنم هم بیزار می مانید؟ تفقد کنم هم بر آلوده گی ام چشم نمی پوشید؟ شعر تان را خوانده باشم باز پیش ام نمی آیید؟و...". آن گاه چند نفر با خود می گویند : " دراین صورت وضعیت فرق می کند. چرا نمی آییم؟ با پای نه ، با سر می آییم. ما را چه کار که تو با دیگران چه کرده ای و می کنی.حالا که حرف بر سر شعر است و نه سیاست".
به این ترتیب ، دیکتاتور به مراد خود می رسد. می گوید : " دیدید؟ شعر و حکومت دو چیز هستند. آدم می تواند در حکومت آدم کش باشد و در مجلس شعر اهل ِ قافیه. اگر این طور نبود آقایان مظفری و کاظمی که این همه احترام شان را دارید پیش من نمی آمدند. لابد این ها می دانند که باید بیایند".
و ما خوش خیال ها – که هرگز با این چیزها از احترام به فرهیخته گانی چون کاظمی و مظفری بر نخواهیم گشت- از خود می پرسیم: راستی ، جان مساله چیست و در کجاست؟ اگر کسانی چون مظفری و کاظمی می دانند که رفتن پیش آقای خامنه یی کار خوبی است به ما هم بگویند چرا چنین کاری خوب است. اگر می دانند که کار بدی است چرا می روند؟ اگر نمی دانند که اقراء فاتحه مع الاندوه و الصلوات.  

۱۷ نظر:

مهرگان گفت...

جالب تر این است که تا آدم وبلاگ تان را باز می کند، چند عزیز دست به سینه ایستاده به آدمیزاد تعظیم می کنند.

Shaharzad گفت...

عیدم دو عید شد وقتی نوشته تان را دیدم. لالا جان. شما کجا هستید. شماره تیلیفون تان چیست؟ سخت دلتنگ تان.

سخیداد هاتف گفت...

شهرزاد عزیز سلام
عید مبارک.
شماره ام را ای میل می کنم. و البته از این پس می نویسم.

شادکام باشی

صحرا کریمی گفت...

به به...
بلاخره آمدید و نوشتید. بس جای خوشحالی است.
بنوسید.

ناشناس گفت...

خوشحالیم که دوران نه نوشتن شما تمام شد. پس این ملاقات حداقل یک فایده داشته است علاوه بر چیز هایی که آقای کاظمی به عنوان توجیه آورده است.

در این مورد فقط دو نکته به نظرم رسید: اول اینکه اگر این افراد این کار را از روی اختیار و علاقه و اعتقاد خود انجام داده باشند چه می توان گفت؟ می شود مثلا شمارا به علت ملاقات با باراک اوبامای خربزه فروش که مثلا دوست شان هم دارید ملامت نمود؟ باراکی که کمی آدم هم کشته است!
مورد دوم این است که تاریخ شعر فارسی خوب یابد، تقریبا همیشه چنین بوده از سنایی تا فردوسی. حال مظفری و کاظمی خودشان نیک می دانند که اگر این نظام نبود کاظمی و مظفری هم نمی بودند...

سخیداد هاتف گفت...

ناشناس عزیز ،
نوشته اید : " اگر این افراد این کار را از روی اختیار و علاقه و اعتقاد خود انجام داده باشند چه می توان گفت؟".

چیز زیادی نمی توان گفت. من هم اشاره کردم که ایشان اختیار قدم های خود را دارند. نگرانی من بیشتر از آن است که این دیدار - حد اقل برای بعضی- از روی علاقه و اعتقاد نبوده باشد. و گر نه دوست داشتن آقای خامنه یی و در حلقه ی ارادت مندان او بودن عیبی ندارد.

ناشناس گفت...

سلام آقای هاتف. این نظر را میخواستم در وبلاگ فکرت بگذارم نشد. پس اینجا میگذارم:

فکرت در وبلاش نوشته:
"ما افغانها در مورد دولت ایران کم می دانیم و یا اهمیت آن را فقط از مرز افغانستان و پاکستان می سنجیم."

اقای فکرت شما شاید در مورد افغانستان کم بدانید. چون به قول خودتان مدتی ایران بوده اید و بعد رفته اید آنطرفها. اما هستند بسیاری از افغانهای مهاجر از جمله خود من که در مورد ایران خیلی خوب می دانیم، در اینجا بدنیا آمده ایم، در خاک این سرزمین پدران مان را دفن کرده ایم و حق آب و گل داریم. چرا تا دیروز کسی نه از شاعر افغانی نام میبرد نه از نویسنده افغانی و نه حتی از فرهنگی افغانی؟ چرا تا دیروز" افغانی" هویت نبود، بلکه فحش کوچه بازار بود؟ افغانی انسان نبود بلکه افغانی چشم بادامی سر بر و آدم کش بود؟ من کاری به این ندارم که کی پیش خامنه ای رفته است و کی نرفته است. بقول جناب هاتف هرکس اختیار قدم هایش را دارد. اما رفتن پیش یک انسانی که هزاران جوان سرزمینش را در سیاه چالهای اوین به کام مرگ میبرد، شاهکار و افتخار نیست. رفتن پیش همچین کسی یعنی هم پیمان شدن با او. لازم نیست که حتما کسی را مستقیم بکشید. کسی که قدر شعر و شاعر وطنش را نداند، مطمئن باشید قدر شاعران همسایه را هرگز نمیداند. چرا از کاظمی و مظفری دعوت شده است؟ این همه شاعر خوب افغانی ریخته در ایران... ای بابا...چقدر ما مردم ساده ایم...

پامیروز گفت...

با سلام خدمت استاد
خیلی خیلی خوشحال ام که برگشته اید.
امیدوارم سلامت و تندرست باشید. این کلپ را حتمن تماشا کنید
Afghan analyst attack Islamic Republic on Iranian TV

http://www.youtube.com/watch?v=qNoXnaibH7k&feature=player_embedded

مهرگان گفت...

سلام.
این پیام را هر چه کوشش کردم، نتوانستم در وبلاگ آقای فکرت بگذارم، مجبورم اینجا بگذارم.
سمبول ها همیشه یک معنا ندارند آقای فکرت.
در مورد اینکه آقای خامنه ی هم دست به سینه ایستاده اند، اول اینکه دست ایشان بیشتر روی شکم شان است و دیگر اینکه به گفته ی ما افغان ها، دست تا دست است!

ناشناس گفت...

خیلی خوشحالم از برگشت تان!
آنچه نسیم فکرت مینویسد مدار اعتبار نیست چرا که وی ثبات فکری ندارد ویا بهتر بگوییم آنچه نسیم فکرت مینویسد باید دانست که آنرا در کدام حالت و بعد از نوشیدن چی مینویسد، بعد میتوان در مورد نوشته نسیم فکرت قضاوت کرد.
نسیم فکرت قبلآ خود بارها حکومت آخندی ایران و مطبوعاتش را در قبال برخورد با مهاجرین افغان سرسختانه انتقاد کرده است و حال چنین مینویسد.
اگرنوشته های نسیم فکرت را در وبلاگ فارسی و انگلیسی اش مقایسه کنید متوجه میشوید که این دو 90 فیصد در تضاد اند. در بخش فارسی وی افغان است و مسلمان و مدافع کلتور ناب افغانی...
در سایت انگلیسی اش مخالف سرسخت و منتقد اصلی اسلام و مدافع حقوق زن.
اگر از وی در سایت انگلیسی اش انتقاد کنید فورآ نوشته تان سانسور میشود.
جاغوری

ناشناس گفت...

مشکل از ماست که توقعات خود را بالا می بریم. از یک شاعر نباید توقع سیاستمدار آزاده و متفکر روشنفکر را داشت. البته بودند و هستند کسانیکه هم شاعر اند و هم آزاد اندیش و روشنفکر.

به هر حال، بازگشت تان را خیر مقدم می گویم. امیدوارم بیشتر بنویسید بعد از این

موسی

پویش گفت...

با سلام،
خوب شد دوباره آمدی! به نظر من جائی تعجب ندارد. آقایان تا هنوز بشکلی از سفره آقای خامنه ئی امرار معاش کرده اند و چیز جدیدی نیست، فقط تنها کاریکه شده برای اولین بار در وبلاگ اش از آن پرده برداشته است. اساسا آنها شاعر شدن و مشهورشدن شانرا مدیون همان نظام جمهوری اسلامی هستند و باز بقول دوستی تا شاعر بوده درباری بوده. به استثنایی بعضیها.

حسین سرامد گفت...

با سلام به هاتف عزیز.
از کاظمی و سید فضل الله قدسی زیاد بعید نبود، اما ابوطالب مظفری تعجبم را برانگیخت. فکر می کنم در دستبوسی «آقا» رفتن(تعبیر آقا را از کاظمی می گیرم) باید عقده حقارت نیز نقشی داشته باشد. نوشته کاظمی این حقارت را آشکارا نشان می دهد. برای این شاعران دستاوردی بوده نظر لطف آقا به شعر شان. تازه این هم افتخاری دیگر که بعضی از کتاب های شان را دیده و احیانا خوانده و در مورد شعر شان نظر هم داده. مهم نیست که نظر بدرد بخوری بوده یا نه، ولی سخن که از زبان آقا باشد، «حدیث» است و چرند اش هم ارزشمند. و «برکتی دیگر دیدار با...» ... خلاصه اینکه احساس حرمت و ارزش برای «شاعر بی ریشه و عقده مند»، که اگر هزار بار طعنه و توهین و دشنام شنیده، اینک آقا «سراغ» اش را هم می گیرد و «می خواهد ببیندش».
حضور مظفری در این جلسه برای من غم انگیزتر بود.

عباس فراسو گفت...

سلام
چشم هاي ما روشن كه آمدي. مانده نباشي.
اميد كه شاد و خرسند باشي.

رسول گفت...

سلام
از اینکه شما دست به سینه نه بلکه دست به قلم برگشتید خوشحالیم

ناشناس گفت...

خوبست که باز هم مینویسید.در ویدیوی زیر در دقیقه دو و سه ثانیه ببینید که حکومت ایران مهاجرین افغان را چطور تحقیر میکند.
http://www.youtube.com/watch?v=QW6j9tN6Cxo

reza ahmadi گفت...

آقای هاتف نمیدانم دشمنی و عقده شما با ایران در چیست و برای چیست؟من هم سالها در ایران زندگی کردم ولی هیچ وقت نباید یک طرفه قضاوت کرد. در هیچ کشور دنیا اگر سه چهار میلیون مهاجر غیر قانونی و قانونی زندگی کنند ، برایشان چنین امکاناتی داده نمیشود. در مدت سی سال چندین میلیون افغان در ایران زندگی کردند. کار کردندو بچه هایشان درس خوانده است. اینکه خامنه ای بد است یا خوب است به من و شما ربطی ندارد اگر هنر دارید بروید از کرزی و ملا عمر انتقاد کنید و آنها را آدم کنید. در ضمن اینکه کسی به ملاقات چه فردی برود یا نرود به شما مربوط نمیشود و هر کسی اختیار رفتار خود را دارد .متاسفم که خود را روشنفکر میدانید ولی هرگز به چهار چوب و اصول روشنفکری عمل نمیکنید.

 
Free counter and web stats