۱۳۸۸ اسفند ۲۹, شنبه

در طلب ات خانه به خانه


نوروز شد. سالی دیگر آمد. نوروز را به همدیگر تبریک می گوییم. کلیشه یی هست به شکل ِ " هر روز تان نوروز ، نوروز ِ تان پیروز". البته هر روز نمی تواند نوروز باشد. به گفته ی شاعر " گر سنگ همه لعل بدخشان بودی/ پس قیمت سنگ و لعل یکسان بودی". البته منظور از " هر روز تان نوروز" این است که هر روز تان پر از سرخوشی و شادمانه گی باشد. در اینجا فرض این است که ما در روز نوروز خوش حال می شویم. اما این که می گوییم " هر روز ِ تان نوروز" دعا یا خواسته ی خوبی است که یا هرگز امکان بر آورده شدن اش نیست و یا اگر بر آورده شود چیز جالبی نخواهد بود. چرا؟  برای این که ما شادمانه گی و نشاط را در تقابل با رنج و اندوه می شناسیم.  لعل از آن جهت لعل است و صاحب آوازه که دیگر سنگ ها لعل نیستند. اگر همه ی سنگ ها لعل می بودند ، لعل هم می شد سنگی از سنگ ها. آدم ها پیوسته فراموش می کنند که خودشان منبع معنا بخشی به جهان و رویداد های آن هستند. شاید بسیاری از ما فکر کنیم که مثلا ارزش لعل در ذات ِ لعل است و لعل چون لعل است نسبت به سنگ – که ذاتا چیز کم ارزش تری است- برتری دارد. اما حقیقت آن است که لعل هیچ امتیازی بر هیچ سنگی دیگر ندارد. طلا همان آهن پاره یی است که در کنج حویلی افتاده – منتها از نوع زرد رنگ اش. ما به آن آهن پاره توجهی نمی کنیم ، اما طلا را نزدیک قلب خود جا می دهیم. چرا این کار را می کنیم؟ به این دلیل که تصمیم گرفته ایم طلا چیز بهتری باشد. شاید کسی بگوید که ناظرانی کاملا بی طرف نیز می توانند تایید کنند که ارزش طلا از هر جهت از آن آهن پاره بیشتر است. اما متاسفانه ما در زنده گی انسانی ناظر ِ بی طرف نداریم. همه ی ناظران بخشی از جامعه ی انسانی اند و در پاره یی از تاریخ ِ بشر زنده گی می کنند و بنا بر این نمی توانند بیرون از بشریت و تاریخ اش بایستند و حکمی بدهند که آلوده به ترجیحات بشری نباشد.
اما نوروز :
طلا را بهتر از آهن پاره و لعل را برتر از سنگ دانستن و سیب را بر یک گیاه زهرآگین ترجیح دادن آسان است. اگر طلا کاری می کند که از یک آهن پاره بر نمی آید ، به دلایل کاملا عملی می توان طلا را برتر نشاند. اگر میوه ی خوش طعمی به حال ما مفید می افتد می توان آن را بر یک گیاه زهر آگین و زیان آور ترجیح داد. اما نوروز چه صفتی دارد که ما آن را گرامی می داریم و آن قدر در خوبی اش اطمینان داریم که هر روز ِ زنده گی ِ دوستان خود را نوروز می خواهیم؟
 به نظر می رسد که ما از " حال ِ حاضر" همواره ملول ایم. چرا که " حال" از یک سو آن چیزی را به ما نمی دهد که انتظار داریم به ما بدهد و از سویی دیگر هر "حال"ی بی وقفه به طرف زوال می رود. مثلا من فکر می کنم که کاش همین اکنون مادرم در اینجا می بود. این " کاش" ماده یی است که با انتظار من در آمیخته و به من این تصور را داده است که حضور مادرم در اینجا شادمانی ای وصف ناپذیر با خود می آورد. بخشی از این شادمانی پیش بینی شده  دقیقا در خود همین "کاش" است و به محضی که مادرم در اینجا حضور بیابد این پاره ی قضیه ( یعنی همین شادمانی ِ برانگیخته شده با کاش) نیز ناپدید می شود. همین طور ، وقتی مادرم اینجا باشد فکر می کنم که این روزها و لحظه ها می گذرند و جلو گذشتن شان را هم نمی توان گرفت : ترس ِ زوال.  به این ترتیب "حال" و " اکنون" همواره ملال آور اند. برای گریز از این ملال ، آدمیزاده راه های گوناگونی را جست و جو کرده است. یکی از این راه ها بازگشت به گذشته یی است که گذشته و دیگر نیست. اما خاطره اش هست. به عکس های مان دو باره نگاه می کنیم ، به یاد دوران مکتب خود می افتیم و ازاین قبیل. سنت باستانی نوروز را گرامی می داریم و از این طریق با گذشته یی که خود حتا خاطره یی از چند و چون اش نداریم پیوند برقرار می کنیم و به هر حال بر این فکر خود صحه می گذاریم که هر چه خوب است یا در گذشته مدفون شده و ما اینک ازش یادی می کنیم یا در آینده هست و باید منتظرش ماند. بلی ، راه دیگر گریز از ملال ِ " حال" دل سپردن به آینده است. گویی آینده به صورت ِ خودکار وسایل عشرت و شادمانی مان را فراهم خواهد کرد. نوروز روز ِ اول سال آینده است. روز ِ اول از سالی که به نحوی با ما بیشتر بر سر مهر خواهد بود.
دیده باشید که بعضی کسان وقتی از تلخی ها و ناکامی های روزگار گذشته ی خود قصه می کنند روایت خود از آن تلخی ها و ناکامی ها را پیوسته با "اما" می آمیزند. مثلا می گویند : نان نداشتیم ، خانه نداشتیم ... اما در عوض مهر بود ، محبت بود ، پیوند بود و... . بسیاری شکایت می کنند که امروز مهر و عاطفه کم شده و در گذشته این طور نبود. علت این امر این است که کسی که امروز کمبود نان و خانه و ... ندارد نمی تواند به صورت تجربی بفهمد که نان نداشتن و خانه نداشتن چه گونه چیزی است. چنین کسی هر قدر هم تلاش کند نمی تواند تجربه ی نان نداشتن و خانه نداشتن خود را بازسازی و احساس کند. اما چرا فکر می کند که در گذشته مهر و عاطفه بیشتر بود و حالا کمتر است؟ به این خاطر که مهری که در زمان حال می بینیم از یک سو همیشه کمتر از آن چیزی است که توقع اش را داشتیم و از سوی دیگر با ترس زوال هم همراه است. این سبب می شود که مهر های گذشته را بزرگ تر از آنچه بودند ببینیم و در عمق و اهمیت شان به راه مبالغه برویم. در مورد آینده هم دچار همین خطا می شویم. فکر می کنیم که روزهای آینده به دلایل نا معلومی با کیفیت تر از " امروز" خواهند بود. فراموش می کنیم که روزی که در آینده است در همان روز تبدیل به " امروز" می شود و دقیقا خاصیت های " امروز" را خواهد داشت. بیست و هفتم جوزای سال هزار و سه صد و هشتاد و نه روزی است در آینده. اما در همان روز بیست و هفتم " امروز" است. امروز هم که می بینیم هزار کمبود دارد.
ممکن است در روز نوروز خوش حال باشیم. ولی این خوش حالی در نوروز نیست ، چون نوروز هم مثل هر روز دیگری است و چیز ممتاز یا متفاوتی ندارد. اگر خوش حال هم می شویم به خاطر این است که وسایل خوش حالی مان را در این روز مهیا می کنیم.  در این جا مساله یی پیدا می شود که در نفس خود پارادوکسی هم دارد : ما نمی توانیم همه ی سنگ ها را به لعل و همه ی آهن پاره ها را به طلا تبدیل کنیم. ناگزیریم به میزان طلا و لعلی که می توانیم به دست بیاوریم اکتفا کنیم. اما چرا تصمیم می گیریم که فقط در روزهای عید و نوروز وسایل شادمانی خود را مهیا کنیم؟ نمی شود برای دیگر روزها هم همین کار را بکنیم؟ چرا یک روز را نوروز می کنیم ، در حالی که می توانیم روزهای بیشتری را نوروز کنیم ؟- اگر امکان می داشت که حتما سنگ های بیشتری را لعل می کردیم. در اینجا است که آن پارادوکس رخ می نماید. از یک سو این همه علاقه داریم که به روزهای ِ عید و نوروز برسیم و این یعنی این که این روزها خوب و خواستنی اند. از سویی دیگر ، اگر همه ی روزهای دیگر هم عید و نوروز باشند دیگر عید و نوروز هم مثل هر روز دیگر می شوند و کیفیت خود را از دست می دهند. به عبارتی دیگر ، ما نمی توانیم پیوسته شاد باشیم و همچنان بفهمیم که شادی چیست. شادی در غیبت ِ شادی متولد می شود و اندوه در غیبت ِ اندوه.  روز ِ نوروز پیش از آن که فرا برسد و بعد از آن که گذشته باشد نوروز است. در همان روز ِ نوروز " نوروز" نداریم.
خیام می گفت :

چون عاقبت کار جهان نیستی است

انگار که نیستی چو هستی خوش باش

اما برای همین خوش بودن است که این قدر خون دل می خوریم و راه می جوییم و آخر سر ناچاریم از اقتضاتات ماشینی فرمان ببریم که در جمجمه ی ما نهاده اند و کار خود می کند ، گویی ما را هیچ نمی شناسد.

۴ نظر:

حسین عباسی گفت...

چون عاقبت کار جهان نیستی است
انگار که نیستی چو هستی خوش باش
عاتف عزیز خوش باش وخوشیت را با دیگران تقسیم کن ... سال نو مبارک.

muhammad گفت...

جای تان خالی این نوشته تان کیف خوبی به ما داد. حتا در "حال" خواندنش لذت می بردیم. سال نو تان مبارک!

عباس فراسو گفت...

سلام هاتف گرامی
سال نو مبارک

اولین فردای نوروز را با چه نوشته های که آغاز کردم، خدا خیر کند. هم نوشته ای که در مورد نوروز است و هم نوشته قبلی شما.
وقتی نوشته قبلی را می خواندم، فکر می کردم بارها این چیزها را با خودم فکر کرده ام(شاید این حرف ام احمقانه باشد). اما، با این زیبایی که نوشته بودی، شاید برای همیشه به ذهن ام روشن و واضح نمی شد. شاید چند بار دیگر هم بخوانم، هم برای این که زیبا و پخته نوشته شده و از خواندن اش لذت می برم و هم به خاطر این که فکر کنم...
شاد باشی

mtahirian گفت...

سلام برادر
وبلاگ تان را خواندم عالی بود
و پر محتوا
موفق باشی
تا دیدار بعد
م.طاهریان

 
Free counter and web stats