۱۳۸۹ تیر ۲۴, پنجشنبه

در آسیاب حسرت



شهرزاد از " مکث" نوشته. مکثی بزرگ میان امید و نا امیدی. و هیچ کس نمی گوید که جاوید کجا رفته. از هر کس که می پرسم می گوید که امیدوار است او برگردد. اما اگر او بر گشتنی بود ، باید تا حالا خبری ازش می شد. از دست رفتن جاوید زیرک مثل چلیپا خوردن ِ اولین جمله یی است که بنا بود شروع یک اثر بزرگ و پایا باشد.  آدم هایی چون جاوید در یک نسخه می آیند و به آسانی قابل تکثیر نیستند. در جاوید چیزهای نادری در هم آمیخته بودند. در روزهای آینده در این مورد خواهم نوشت.
چند سال پیش گفت که می خواهد به افغانستان برگردد. در اینجا تحصیل کرده بود و از این که شش سال به قول خودش " کار شاق" – یعنی تحصیل- اش تمام شده بود خوش حال بود. ساعتی پیش از رفتن اش نظمی نوشتم ( خطاب به او) و آن را برایش فرستادم: 

کنون می بینم ات در چارچوب ِ در ، برو ، بدرود!
از اینجا می کشی پر تا دمی دیگر ، برو ، بدرود !

تماشا کن خودت را خوب در آیینه حالا که
دلت کرده هوای باغ ِ خاکستر ، برو ، بدرود!

قدم آهسته زن در باغ ِ خاکستر که می ترسم
نشیند بر سرت گرد ِ هزاران سر ، برو ، بدرود!

صدایت را بزن صیقل که آنجا می دوانندش
درون ِ سرمه زاری خامشی پرور ، برو ، بدرود!

در آن جا سیب ها را می کنند از شاخه با " پی کا"
حیا را می کشند از باغ با خنجر ، برو، بدرود!

در آن جا می خورد ابریشم ِ ناز ِ نسیم ِ صبح
به صد جبهه هوای ِ عف عف و عرعر ، برو ، بدرود !
***
کنون می بینم ات در چارچوب ِ در ، ولی افسوس
گل ِ تصویر آسان می شود پرپر ، برو ، بدرود!

دل ِ چون آهن من حالیا برگی سبک خیز است
شده از بس به آه انگیخته با هر " برو ، بدرود!"
***
در پیشاور جاوید هنوز نوجوانی بود. خاموش بود و مودب و کنج کاو. اگر چیزی می گفتی که به گفتن می ارزید می توانستی انعکاس مثبت اش را در چهره ی او ببینی. اگر چیز مزخرفی می گفتی ، باز می شد در آینه ی چهره ی او ببینی که چه گفته ای. برای من حالت چهره و چشمان او " ارزش سنج" ی معتبر بود. دانش اش هم در همان نوجوانی خیره کننده بود. روزی دنبال معادل انگلیسی یک مفهوم بغرنج در زبان فارسی می گشتم. در " فرینچ بیکری" که قرارگاه شامگاهی ما بود مشکل ام را از جاوید پرسیدم. بی ذره یی مکث بهترین معادل آن کلمه را گفت. و دانستن آن معادل معنایی جز این نداشت که او با زمینه ی کاربرد آن مفهوم خوب آشنا بود. از آن پس دیگر درخشش های او متعجب ام نمی کرد. باری ، من کارگاه های حقوق بشر یکی از موسسات را گرداننده گی می کردم. در پایان یکی از جلسات از شرکت کننده گان خواستم که مجموعه ی کار ما در آن کارگاه را ارزیابی کنند. جاوید نوشته بود که همه ی جلسات عالی بودند جز این که او خوش تر داشت که میان بحث از وجوه انتزاعی بحث حقوق بشر و راه حل های عملی برای چالش های حقوق بشری در افغانستان ارتباطی محکم تر برقرار شود. وقتی برگه های ارزیابی را جمع کردیم به همکارم گفتم : من از کل این عرق ریزی ها همین یک نکته را آموختم.
***
در طول سال ها ، من نامه های بسیاری به او نوشتم و از او گرفتم. نامه های اش آن قدر خوب بودند که همیشه پیش از باز کردن ای میل او با خود می گفتم : کاش زیاد نوشته باشد.
پارسال که دیدم اش همان جاوید قدیمی بود. متواضع ، پر نیرو ، نکته سنج ، بلند پر، دور نگر ، خوش برخورد ، متبسم.
...
در باره ی جاوید بیشتر خواهم نوشت. می خواهم در روزهای آینده بخشی از ای میل های مان را هم در اینجا بیاورم.
در پانزدهم فبروری سال دو هزار و هفت جاوید در وبلاگ خود ( تکه -پاره ها) در باره ی مرگ مادر-کلان خود نوشت. در بخشی از یادداشت خود به این واقعیت اشاره کرد که آدم مرگ عزیزان خود را نمی پذیرد ، ولی این " پذیرش" رفته -رفته در جان آدم می نشیند. نوشت :
In some ways, I have still not come to terms with the news of my grandmother’s death. And it has been almost a year now. In the beginning, it seemed as if nothing was lost, she was not gone, she was still there -like before, away from me, but still there.
But in other, quite unknown ways, I feel like my whole outlook on life has changed -slowly, and gradually, and painfully, and reluctantly- as I have slowly realized what it means to lose somebody close to you. And the effects still continue to set in, to this day.

 ( من هنوز  پس از تقریبا یک سال ، نمی توانم مرگ مادر کلان ام را قبول کنم. در آغاز چنان می نمود که گویی کسی را از دست نداده ام. او اینجا بود ، نرفته بود. گرچه دور بود اما بود. از آن سو ، این که  با درد و اکراه و به کندی وتدریج دریافته ام که از دست دادن آن که دوست اش داری یعنی چه ، کل دیدگاه ام در مورد زنده گی را به نحوی دگرگون کرده. هنوز آثار این از دست دادن اندک اندک در جان ام می نشیند).

هنوز سالی نگذشته بود که جاوید مادر خود را از دست داد. در سی ام مارچ دوهزار و نه در یادداشتی وبلاگی خود را ملامت کرد که چرا وقتی برای آخرین بار مادر خود را در میدان هوایی اسلام آباد دیده او را سیر تماشا نکرده است و چرا وقتی که در تابستان همان سال در افغانستان بوده همه ی وقت خود را به سفر به دور افغانستان گذرانده . جاوید این بار که می خواست از میدان هوایی اسلام آباد پرواز کند ، چشم اش به مهر خروجی ای افتاد که چند سال پیش بر صفحه ی پاسپورت اش خورده بود. آن دفعه با مادر خود به میدان آمده بود. نوشت :
"it was at islamabad international airport and my mom, dad, my two sisters and my youngest brother had accompanied me. my mom and youngest brother were the last i bid farewell to, and they came the farthest. i was stupid and non-chalant and had much bravado and excited about going back to school and i did not say a proper farewell. what did i know that it many ways it would be my last substantive encounter with my mother? she stood there eying her son, and holding my brother’s hand in both her hands. making up for my hands which she could not hold. she later called me to say that the two months had been too short and that she in some ways felt cheated of my presence because we spent most of it on the roads. i had, once again, been stupid and nonchalant and too excited about my summer travels around afghanistan than to pause and spend some time with her. what did i know that it would be our last year together? the exit stamp brought all of these and the urge for some tears. august 19, 2005. islamabad international airport. hot summer day"...
( میدان هوایی بین المللی اسلام آباد بود. مادرم ، پدرم ، دو خواهر و خردترین برادرم همراه من آمده بودند. برادر خرد و مادرم آخرین کسانی بودند که خدا حافظی کردند و فاصله ی زیادی را با من آمدند. من احمق و سهل انگار بودم و آن قدر دماغ داشتم و از برگشتن به کالج { درامریکا} آن قدر هیجان زده بودم که با آن ها درست خداحافظی نکردم. چه می دانستم که این آخرین دیدار مهم ِ من با مادرم بود؟ مادرم ایستاده بود و مرا نگاه می کرد. هر دو دست برادرم را در دست های خود گرفته بود تا غیبت دست مرا که نمی توانست بگیرد جبران کرده باشد. بعد تر به من زنگ زد و گفت که در مورد دو ماهی که من در افغانستان بودم احساس غبن می کند چون بخش مهمی از این وقت را من در سفر { به ولایات} بودم. من چه قدر احمق بودم که به جای بودن با او همه ی وقت ام را در سفر به دور افغانستان ضایع کردم. چه می دانستم که این آخرین سالی بود که ما با هم بودیم؟ آن مهر خروجی – نوزده آگست دوهزار و پنج- این خاطره را در من زنده کرد و بغضی در گلویم پیچید. یک روز داغ تابستانی. میدان هوایی بین المللی اسلام آباد..." ).
من وقتی که یادداشت او را خواندم به فکر فرو رفتم. خودم این حسرت را در مورد پدرم داشتم. همیشه خودم را ملامت می کردم که چرا به حد کافی پیش پدرم نبوده ام و او را سیر ندیده ام. در پای آن یادداشت جاوید نوشتم :
" سلام همیشه ی عزیز
می دانم از چه سخن می گویی. دردی است بی درمان. تیری از کمان جسته . اما من با آنچه تو بلاهت یا خامی یا حماقت خوانده یی موافق نیستم. چیزی به نام ” سیر دیدن ” وجود ندارد. ما گمان می کنیم که اگر همه ی هوش و حواس خود را جمع می کردیم و مثلا در فلان موقعیت با مادر مان حرف می زدیم و و وقت می گذراندیم امروز حسرت کمتری می داشتیم. گمان می کنیم درد بی درمان جدایی و فراق درمانی دارد. فقط ما به حد کافی پخته نبودیم تا به آن اکسیر درمان بخش برسیم.
اما این فقط خیالی است. این درد جاودانه ی فراق خاصیت این جهان و پاره یی درمان ناپذیر از آدمیت ماست. شما حالا که آن تابستان تان را دور از خانه گذرانده اید می توانید به سناریوی جاگزین ( یعنی در خانه بودن و با مادر بودن ) فکر کنید. اگر آن تابستان در خانه می بودید حالا دل تان از حسرتی دیگر می سوخت. حسرتی در باره ی مادر اما از جنسی دیگر. این که ما در فرصت حیات ِ مادر مان به ” با او بودن" زیاد توجه نمی کنیم ناشی از بلاهت مان نیست. علت اش این است که کار زیادی نمی توان کرد. محدودیت عاطفه و تن و مغز مان اجازه نمی دهد که آن قدر که می خواهیم مادر مان را سیر ببینیم یا آن گونه که دوست داریم با او وقت بگذرانیم. نمی شود. بعد وقتی او رفت تخیل مان آزاد می شود و ما امکانات گسترده یی را در تخیل خود گشوده می بینیم. آن گاه فکر می کنیم که کوتاهی کرده ایم. در واقعیت مادر را بیش از آن که تجربه کرده ایم نمی توان تجربه کرد. همه ی روزها و شب ها و لحظه ها برای بودن با مادر کافی نیستند. به محضی که از دست اش بدهیم و تخیل مان از قید محدودیت های تحمیل شده توسط واقعیت تن و مغز مان رها شود حسرت به سراغ مان می آید و وارد قلمرو امکاناتی می شویم که در تخیل می توان شان دید اما در عالم واقع نمی توان تجربه شان کرد. ما محکوم به حسرت خوردن ایم . این پاره یی از بودن در این جهان و خشتی از خانه ی وجود خود ماست. گمان نکنیم که حسرت مان ناشی از کوتاهی کردنی است که می شد ازش پرهیز کرد. کوتاهی کردن و غفلت کردن و بلاهت ( از نوعی که خودت روایت اش را داده ای) در ساخت هستی ماست. ما کوتاهی کردن ایم. ما غفلت ایم. ما بلاهت ایم. شادکام باشی".

امروز که این جا نشسته ام خودم سرشار از حسرت ام. با خود می گویم : کاش به جاوید بیشتر زنگ می زدم ، کاش بیشتر نامه می نوشتم ، کاش بیشتر می دیدم اش.

بد بختی این است که آدم تنها وقتی می فهمد که چه کسی را از دست داده است که به جای خالی او نگاه کند. تا کسی هست ما نمی دانیم که اگر او نباشد دنیای ما چه گونه خواهد بود. تا او هست ما از خود نمی پرسیم : این آدم چه خالی گاهی را پر کرده است؟

۱۳۸۹ تیر ۱۸, جمعه

معدنِ استبداد و صنعت دروغ*

در میان خبرهای بدی که هر روز از افغانستان به سراسر جهان می‌رسند، این خبر که معادنِ نویافته‌ی این کشور یک هزار میلیارد دالر ارزش دارند دلگرم کننده بود. اگر یک هزار میلیارد دالر سرمایه‌ی ملی برای گرم کردن دل‏های سرد ما کم بود، وزیر معادن و صنایع آن را به سه هزار میلیارد رساند. این رقم، از شما چه پنهان، سرانجام توانست بر لب‌های من تبسمی بنشاند. اما این تبسم که در صبحگاه از سر وجد بود، در نیم روز به شک‌خند و در شامگاه به زهرخند تبدیل شد. چرا؟ شرح‌اش می‌دهم:
آب یکی از مهم‌ترین چیزها برای زندگی است. بی آب نمی‌توان زنده ماند. با این همه، ما در هنگام استفاده از آب کمتر به ترکیب کیمیایی آن توجه می‌کنیم. چرا که آب یا هست یا نیست و وقتی که هست کاملاً «آب» است. این طور نیست که از کسی آب بخواهیم و او جواب بدهد: «یک ساعت صبر کن، هنوز آکسیجن و هایدروجن خوب ترکیب نشده اند». فرض کنید که آکسیجن و هایدروجن عناصر معدنی می‌بودند و فرض کنید که ترکیب کردن شان نیز دشوار و زمان‌گیر می‌بود. آن وقت ما ناگزیر می‏شدیم به ترکیب کیمیایی آب دقت کنیم. حال، فرض کنید که کسی در شمال کشور معدن آکسیجن کشف کند و فردی دیگر در جنوب معدن هایدروجن، و مملکت هم سخت محتاج آب باشد. در این حالت، خبر این دو کشف مهم باید همه‌ی شهروندان افغانستان را به وجد بیاورد. اما برای این که بتوانیم آب تولید کنیم باید این دو عنصر آب‌ساز -یعنی آکسیجن و هایدروجن- را به همدیگر برسانیم و ترکیب شان کنیم. معقول‌ترین راه برای انجام این کار این است که متخصصان (با حمایت دولت و شهروندان) طرحی جامع و دقیق بریزند و بر اساس آن شروع کنند به ترکیب کردن اکسیجنِ شمال و هایدروجنِ جنوب و آب تولید شده را در سراسر کشور توزیع کنند. حال، سوال این است: چه کسانی این راه را در پیش می‏گیرند و چه کسانی این طریق را برنمی‌گزینند؟ خود معادن به ما دیکته نمی‌کنند که چه روشی را در پیش بگیریم بهتر است. اکنون، روشن است که کسی که مثلاً فکر می‌کند در ترکیب آب، هایدروجن به مراتب ارزشمندتر از آکسیجن است رویکرد دیگری، غیر از رویکرد پیش‏گفته را انتخاب خواهد کرد.کس دیگری هست که در شمال نشسته و فکر می‏کند که حالا که به معدن اکسیجن دست یافته بختیار است و فقط با یک حمله به جنوب می‏تواند معدن هایدروجن را هم از کف دیگران بیرون کند و آن‏گاه هر قدر که دل‌اش خواست آب تولید کند و بفروشد. شاید اهل شمال و اهل جنوب کشور -با این تصور که هرکدام معدن ارزشمند‌تری را در چنگ خود دارد- با همدیگر دعوا و مشاجره کنند و در برابر همدیگر مواضع انعطاف ناپذیر بگیرند. ممکن است مردمان هر دو سمتِ شمال و جنوب پس از آن که به اهمیت حیاتی آکسیجن و هایدروجن پی بردند از این دو عنصر کشف شده در مناطق خود به عنوان ابزار فشار استفاده کنند. شاید از آن پس سیاست شمالی ها «آکسیجن محور» شود و سیاست جنوبی ها «هایدروجن محور»؛ به این معنا که در هر سیاستی که مردمان این دو سو اتخاذ می‌کنند حرف اول و آخر را ذخایر معدنی آکسیجن و هایدروجن شان بزنند.
می‌بینیم که کشف شدن معادن هایدروجن و آکسیجن به صورت خودکار ما را به آب نمی‌رساند. نه فقط این‌، که ممکن است کشف این دو معدن در دو سمت کشور بر پیچیدگی اوضاع بیافزاید. برای این که بتوانیم به آبی برسیم که از ترکیب ِ مواد این دو معدن به دست می‏آید، به ساختارها و سازوکارهایی نیازمندیم که در چارچوب شان نیاز مشترک مان به آب را به اقدامی نیتجه‌بخش بدل کنیم. ایجاد کردن و فعال ساختن این ساختارها و سازوکارها منحصراً به خواست، اراده و دانش انسانیِ ما بستگی دارند. به بیانی دیگر، هر بار که معدنی از آکسیجن و معدنی از هایدروجن کشف می‌کنیم و سخت تشنه هم هستیم، باید در پیِ کشف بعضی معادن دیگر هم برآییم که بی آن‌ها استفاده از معادن زمینی یا ناممکن می‌شود یا زیان آور. این معادنْ خاکی نیستند، انسانی اند و نه در زیر خاک، بل در دل و دماغ مجموعه‌های انسانی کشور ما قرار دارند. در این معادن انسانی باید بتوان به عناصری چون دانش تکنیکی، عقلانیت سیاسی، تمایل به عدالت اجتماعی، قانون‌گرایی و اعتماد شهروندی دست یافت. وقتی که این عناصر غایب باشند، ما به صورت طبیعی عناصری را از درون مجموعه‌های انسانی خود بیرون می‌آوریم که مخرب اند و در تعامل با این عناصر بر چرخه‌ی متفاوتی از ابتکارات ویران‏گر سوار می‌شویم و هر روز به نحوی عمیق‌تر در غرقاب شوربختی فرومی‌رویم.

با این حساب، مهم این نیست که معدنی در فلان منطقه‌ی کشور ما سه هزار میلیارد دالر قیمت دارد. مهم این است که در هنگامی که پرده از رخ این معدن برمی‌داریم چه کسانی با چه خصوصیاتی بر گِرد این معدن می‌ایستند. شاعر گفت :
باده نه در هر سری شر می‏کند
آنچنان را آنچنان‌تر می‌کند
معدنی که سه هزار میلیارد دالر قیمت دارد دیکتاتور را دیکتاتورتر می‌کند، قانون شکن را قانون شکن‌تر می‌کند، فاسد را فاسدتر می‏کند، دزد را دزدتر می‌کند، ستمگر را ستمگرتر می‌کند.... فقط می‌ماند این‏که ببینیم ما چه هستیم تا آنچنان‌تر شویم.
مردمانی هستند که در کشورهای نفت‏خیز زندگی می‌کنند. دو نمونه‌ی مهم و نزدیک از این کشورها عربستان سعودی و ایران اند. درآمد سرشار نفت در این دو کشور فقط استبداد و انسداد سیاسی را استوارتر و دیرپاتر کرده است. وقتی که حاکم مستبدی بتواند بی‌حساب مصرف کند (چون مثلا پشت‌اش به معادن سه هزار میلیارد دالری گرم است)، احتمال این که دیرتر در قدرت بماند بیشتر است. این حاکم می‌تواند در مواقع مقتضی شعارهای توده‌گرا بدهد و بیش‌تر از همه‏ی رقبای بی‌قدرت خود شعارهای خود را به صورت کوتاه‌مدت و از روی مصلحتی گذرا عملی کند. او می‌تواند بسیاری را با رشوت از میدان سیاست بیرون براند. او می‌تواند بخش اعظم فضای رسانه‌ای را شب و روز با اطلاعاتِ مطلوب خود بمباران کند و نگذارد که صدای مخالفان و منتقدان به گوش مردم برسد. او می‌تواند بی‌وقفه دروغ بگوید و دروغ‌های خود را راست بنمایاند و وقتی که دروغ‌اش فاش شد به اعتراض کسی اعتنا نکند. او می‌تواند نیروهای سرکوبگر خود را با پیش‏رفته‌ترین ابزارِ سرکوب تجهیز کند. او می‌تواند نتیجه‌ی انتخابات را به نفع خود بچرخاند. چنین حاکمی قدرت خود را از معدن سه هزار دالری می‌گیرد نه از مردم و عدم مشروعیت خود را با دروغ‌های راست‌نما، وعده‌های رنگین، و اگر با این ها نشد، با مشت آهنین می‌پوشاند. بسیاری دیگر هم در سایه‌ی نظامی که با استبداد و فساد و دروغ می‌چرخد، بر سفره‌ای که آن سرش به معادن سه هزار میلیارد دالری بند است می‌نشینند و از مزایای همراهی با چنین نظامی بهره‌مند می‌شوند و دم نمی‌زنند.

این است که کشف معادن سه هزار میلیارد دالری در کشوری چون افغانستان بیشتر به کشف معدن استبداد می‌ماند که بیش از همه چیز صنعتِ دروغ و فساد را رونق خواهد داد. شاید کسی بگوید این چه برداشت غریبی است. مگر نمی‌توان از این معادن برای بنا کردن افغانستانی آباد، با ثبات و پیش‏رفته استفاده کرد؟ در عالم نظر می‌توان چنین کرد. اما مجموع شرایط عینیِ کشور را که در نظر بگیریم کشف این گونه معادن را بیش از آن که امیدوارکننده بیابیم، عمیقاً نگرانی‌آور خواهیم یافت. برای من به صحنه آمدن یک حزب سیاسی که سه هزار عضو درس‌خوانده و دموکرات و جهان‌شناس و باورمند به رویکردهای عقلانی و پابند به پلورالیزم سیاسی داشته باشد، خوش‌حال‌کننده‌تر از خبر تبدیل شدن افغانستان به بزرگترین صادرکننده‌ی لیتیوم جهان است. ما معادن انسانی کارآمد کم داریم و تا از این نظر فقیر باشیم کشف هر معدن تازه‌ای در هر جای کشور وبال گردن ما خواهد شد.

* این نوشته نخست در هفته نامه ی " قدرت" در کابل منتشر شده است.

۱۳۸۹ تیر ۱۵, سه‌شنبه

اگزیستانسیال


دیروز نگران بودم. قلب ام مثل یک پرنده ی وحشی – که نداند چرا در بندش کرده اند- می تپید. به کوه رفتم. ضربان قلب ام به گونه یی بود که گویی علف های لمیده در زیر آفتاب را بیدار می کرد. همه جا را گشتم. فکر می کردم چیزی را گم می کنم. حس می کردم چیزی از درون ام کنده می شود اما بیرون نمی رود. مثل موجی در خود پیچنده که در دایره های خود غرق می شود و راهی نمی یابد که قفس خود را بدرد و تا بی نهایت پخش شود. می گویند اسپ ها زمین لرزه را حس می کنند و بی تاب می شوند. دیروز در من اسپی وحشی می تاخت ، نگران و اندوهگین و خشم زده.

۱۳۸۹ تیر ۱۴, دوشنبه

پای پولادین مهربانی *


مولانا گفت : پای استدلالیان چوبین بود. می توانست بگوید دست استدلالیان چوبین بود. استفاده از کلمه ی "پای" در این مصرع احتمالا به این خاطر بوده که مولانا می خواسته نشان بدهد که ایستادن بر پای چوبین یا راه رفتن با آن مشکل ساز است. گفت : پای چوبین سخت بی تمکین بود. به بیانی دیگر ، اگر می خواهید بایستید بر پای چوبین نایستید ، چون شکننده است و شما را بر زمین می کوبد. اگر می خواهید به جایی بروید و به مقصدی برسید با پای چوبین حرکت نکنید ، چرا که پای چوبین شما را در نیمه راه خواهد گذاشت. پای چوبین نه در وضعیت ماندن خوب است و نه در وضعیت رفتن.
در جامعه ی اسلامی ، برای آنانی که به دینداری اهمیت بسیار می دهند وضع مطلوب این چنین است :
یک - افراد جامعه دیندار بمانند
دو - افراد ِ دیندار به سوی مدارج عالی تر دینداری حرکت کنند
در حالت یک ، یک فرد مسلمان بنا بر تعریفی نسبتا اولیه از مسلمانی مسلمان می ماند.
در حالت دو ، مسلمانی فرد مذکور بیشتر صیقل می خورد. در جامعه هم کسانی هستند که در نظر مردم آدم های مومن تر اند و باورهای دینی استوارتر و اخلاق دینی صیقل خورده تری دارند.
اکنون ، در اینجا نیز با قصه ی " ماندن" و " رفتن" سر و کار داریم. اما  سوال این است که اولا ما برای این که افراد جامعه دیندار بمانند چه کار می کنیم؟ ثانیا چه کار می کنیم تا افراد دیندار بتوانند به سوی مدارج عالی تر دینداری بروند؟
برای آن که کسی دیندار بماند باید دین او به طور کلی کششی داشته باشد که او را به سوی خود بکشاند. این " کشش" یا عقل او را به سوی دین می برد ، یا احساس و روان اش را یا هر دو را. این بردن هم یا با اقناع و اشتیاق همراه است یا با تهدید و اجبار. البته ساحت های عقل و احساس و روان از هم دیگر جدا نیستند ، اما گاه این ساحت و گاه آن دیگری برجسته تر به چشم می آیند.
اکنون ، فرض کنید که می خواهیم یک فرد دیندار افغان همچنان دیندار بماند. فرض کنید که می خواهیم از طریق استدلال و کار با عقل او متقاعدش کنیم که مسلمان ماندن او کاری خردمندانه تر است. دلایلی که در برابر او می گذاریم چه هستند؟  با چه استدلالی قانع اش می کنیم که دین او هم نسبت به ادیان دیگر برتر است و هم بدون مقایسه با دیگر ادیان و به صورت مستقل بهترین انتخاب عقلانی برای یک زنده گی روشن و سالم و مترقی است؟
اگر می خواهیم فرد دیندار مذکور را از راه های غیر استدلالی به سوی دینداری بکشانیم و در واقع با عرضه ی جاذبه های احساسی و روانی او را مسلمان نگه داریم ، این جاذبه ها کدام اند؟ به بیانی دیگر ، اگر با عقل او کار نمی کنیم ، او را با چه " تجربه " هایی درگیر می کنیم تا او از طریق آن تجربه های مثبت به سوی دینداری کشانده شود و دیندار ماندن را تجربه یی شیرین و خواستنی بیابد؟
در جامعه ی ما ، مبلغان دین از هر دو روش استفاده می کنند. هم استدلال می کنند و هم کوشش می کنند با انگیزش های روانی و احساسی در افراد تعلق خاطر آنان به دین را استوار نگه دارند. اما سوال بسیار مهم در این جا این است : درون-مایه ی این استدلال ها چه هستند و نمونه های تجربی عرضه شده توسط این مبلغان چه قدر جاذبه دارند؟  این هر دو جنبه  را می آزماییم:
در جنبه ی استدلال ، واقعیت آن است که مبلغان و متکلمان ما به نحو غم انگیزی عقب افتاده اند. ما در جهانی زنده گی می کنیم که در آن ویران گر ترین هوش ها زیسته اند. از مرگ یکی از این هوش های وحشت ناک ( نیچه) صد و ده سال می گذرد. قرن هاست که در سویی از این عالم آدم های تیزهوش بسیاری نه فقط برای این موضع یا آن موضع استدلال های حیرت آفرین کرده اند بل بر ضد خوداستدلال هم استدلال های ویران گر کرده اند. محدودیت های عقل و استدلال را چندان که آنان به ما نشان داده اند ، کسی در میان ما نشان نداده است. گاهی مبلغان و متکلمان ما استدلال هایی در دفاع از عقاید دینی خود می کنند که به نظر خود شان رخنه ناپذیر اند. همان استدلال ها در ترازوی خرد ِ نقاد ِ مدرن یک جو وزن ندارند. اگر پای استدلالیان چوبین است ، پای استدلالیان ما چوبین و شکسته است.
در جنبه ی عرضه ی نمونه های تجربی هم وضع ما بهتر نیست. فرض کنید یک جوان مسلمان افغان که در این عصر زنده گی می کند و چشم و ذهن اش بر دهکده ی جهانی امروز باز است با خود بگوید :  " من دلیل نمی خواهم ، الگویی قابل اعتماد انسانی برای دینداری می خواهم". این جوان به کجا باید مراجعه کند؟ آن الگوی قابل اعتمادی که فراتر از خم و پیچ های استدلال نشسته باشد و با محض ِ حضور و وجود و زنده گی خود آدم را به طرف دینداری بکشاند در کجاست؟ این تجربه ی اتصال ِ مثبت با دینداری را آدم در کجای جامعه ی ما پیدا کرده می تواند؟

به آغاز اسلام هم که برگردیم می بینیم که تجربه ی باورمند شدن مسلمان ها به اسلام در واقع تجربه ی اعتماد شان با پیامبر اسلام است. پیامبر اسلام کلاس های آموزشی برگزار نکرده بود تا از طریق استدلال های بی رقیب نشان بدهد که خداوند یک و یگانه است. او فقط گفت که خداوند یک و یگانه است و بسیاری سخن او را باور کردند. اگر او در این مورد خاص سخن متقاوتی هم می گفت مردم به سخن او ایمان می آوردند. پیامبر اسلام پیش از آن که به پیامبری مبعوث شود به " امین" بودن مشهور بود و مردم به او اعتماد داشتند. وجود و حضور و زنده گی پیامبر تجربه یی اعتماد آور عرضه می کرد و همین واقعیت بود که سخنان او را نیز دل نشین و مقبول طبع مخاطبان می کرد. او با قدرت استدلال عقل مردم را مجاب نمی کرد ، با قدرت مهربانی دل مردم را می ربود و در روان شان می نشست. بر پای چوبین استدلال نایستاده بود و با پای چوبین استدلال راه نمی رفت. بر پای پولادین مهربانی می ایستاد و با آن به سوی مقصد خود حرکت می کرد.

اکنون ، در جامعه ی مسلمان ما هم پای چوبین استدلال شکسته است و هم از پای پولادین مهربانی خبری نیست. نه کسی عقل مردم را سیراب کرده می تواند و نه کسی همچون الگویی امین و قابل اعتماد ظاهر می شود که بتوان از پی اش رفت و دچار خسران نشد. در این حالت ، خالیگاهی پدید می آید که می تواند با استدلال های نسبتا برتر و الگوهای نسبتا قابل اعتمادتر پر شود. این استدلال ها و الگو ها از کجا می آیند؟ از هر جا که بیایند جاذبه خواهند داشت.

مسیحی شدن مسلمانان در جامعه ی امروز ما برای بسیاری ها نگران کننده شده است. آنانی که نگران اند می توانند لختی تئوری توطئه را به کناری بگذارند و به جد از خود بپرسند : " فراتر از توطئه ی جهان خواران ، چه علت دیگری مسیحیت را برای نو-گرونده گان آن در جامعه ی ما جذاب کرده است؟". علت ها می توانند متنوع باشند. یکی از آن ها جاذبه ی شخصیتی مبلغان مسیحیت است. بیشتر آنان ، بر خلاف مبلغان ما ، با مخاطبان خود با مهربانی برخورد می کنند ، بیش تر از لطف خداوند سخن می گویند تا از قهرش و حاشیه ی بزرگی برای آزادی فردی مخاطبان خود باز می گذارند. این مبلغان معمولا در کشورهای پیش رفته درس خوانده اند و در فضای باز این جوامع رشد کرده اند و " لا اکراه فی الدین " را عملا – و به صورت طبیعی - رعایت می کنند. بیشتر این افراد زنده گی خود را وقف نیکوکاری و کمک به نیازمندان می کنند و بسیار متواضع و خاکی اند. در برابر ، بیشتر مبلغان ما این صفات را ندارند و آن قدر که آماده ی تکفیر کردن آدم هایند آماده ی همدلی با راه گم کرده گان و شوربختان نیستند. این مبلغان ما از منزلت اجتماعی خود هم تا پای جان دفاع می کنند و نمی گذارند که بر دامن جلال و کمال شان گردی بنشیند. اینان با همه ی سخنان آتشینی که در باب رافت و رحمت اسلامی می رانند خود عملا از هیچ چیزی که به نظر خود شان خطا بیاید چشم نمی پوشند و بدترین مجازات ها را برای خاطیان پیش نهاد می کنند. حالا آن که کشش بیشتری دارد کیست؟ آن که مهربانی می کند یا آن که درشتی می کند؟ آن که اقناع می کند و اشتیاق بر می انگیزد و خود نمونه ی عملی و تجربی باور های خود است یا آن که اجبار می کند و تهدید می کند و میان گفتار و رفتار و پیدا و نهان اش از زمین تا آسمان تفاوت است؟

می توان به تئوری توطئه متوسل شد و می توان دیگران را شب و روز ملامت کرد. اما می توان به خود و روش ها و رفتارهای خود هم نظری انداخت.

*این را برای یکی از نشریات کابل نوشته بودم. گرداننده گان نشریه بنا بر مصلحتی نشرش نکردند. عجیب نیست؟ در افغانستان نفس آدم بند می شود. این چیزها را که منتشر کنی متهم می شوی به چیزهایی که می دانید ( کفر ، تبلیغ مسیحیت ، غرب زده گی ، بیگانه پرستی و...). ای آزادی.

۱۳۸۹ تیر ۱۲, شنبه

احمد فهیم غیر حاضر


شامگاهی در دروازه ی شادیان مزار شریف پیش دفتر " پنجشیر ترانسپورت" ایستاده بودم. می خواستم تکت بخرم. فهیم احسان هم صنفی سابق ام را آنجا دیدم. بعد از ده سال. نمی دانید چه قدر خوش حال شده بودم. فهیم  سر حال بود. حالا موهای اش بیشتر سفید شده بودند. اصرار کرد که فردا میهمان اش شوم. اما فردا هنوز هوا تاریک بود که من مزار را ترک کردم. چند روز پیش که از " بریالی شکیب" هم صنفی دیگر مان احوال " بعضی نفرات" را پرسیدم ، نوشت که فهیم چهار سالی است از دنیا رفته است. باور نکردنی بود. آدم مرگ دیگران را باور نمی کند ، چه طور مرگ خود را باور کند.

قلم و کاغذی گرفتم و نام همه ی هم صنفی هایم را نوشتم – اسم پدران شان را نیز. احمد فهیم ولد خان محمد که نوشتم چشم ام تر شد.   

۱۳۸۹ تیر ۱۰, پنجشنبه

شکایت



شکایت های شما از زنده گی چیستند ؟ معاش تان کم است؟ موی تان بی موقع – یعنی زود- سفید شده؟ به در خواستی که شش ماه پیش داده اید جوابی نداده اند؟ یا جوابی داده اند که خوش تان نمی آید؟ از بی کاری خسته شده اید؟ ساعت قیمتی تان را گم کرده اید؟ ...

امروز در جایی خواندم که مردی مجبور شده است میان زنده ماندن و چهره ی خود یکی را انتخاب کند. این مرد سرطان داشته و طبیبان به او گفته اند که اگر می خواهد زنده بماند  باید بینی و بخش بزرگی از روی او را بردارند و قسمتی از مغزش را هم قطع کنند. آن مرد به بی چهره شدن تن داده. گفته است : " وقتی اولین بار پس از عمل خودم را در آیینه دیدم وحشتزده شدم".
لطفا کمتر نق بزنید!

۱۳۸۹ تیر ۴, جمعه

نشان ِ قدرت در اخلاق ِ صورت *


من آدم کهنه یی هستم. کهنه بودن با تجربه های جالبی از زنده گی روزمره همراه است. یکی از این تجربه ها ترسیدن آدم ِ کهنه از "نشانه های نو" است. منظورم از نشانه های نو نشانه های بسیار بزرگ نیستند. همین نشانه های نو ِ کوچک ِ روزمره را می گویم. مثلا من وقتی پسر ِ جوانی را می بینم که نیم ِ سر خود را تراشیده و نیم باقی مانده را سه رقم رنگ کرده چیز غریبی را در خود حس می کنم. حس می کنم که تمام اجزای وجودم احساس خطر کرده اند و برای مقابله با آن خطر آماده می شوند. سری که " نیمی تراشیده و نیمی رنگ کرده " باشد ، برای من چه خطری دارد؟ چرا باید چنین چیزی مرا حتا ذره یی نگران کند؟ جالب آن که وقتی به چارسوی خود نگاه می کنم و می خواهم نظر دیگران در این مورد را بدانم کسان دیگری هم با من هم نوا می شوند و می گویند : " این واقعا زشت است". نمونه های دیگر هم فراوان اند :
موی دراز ، دامن ِ کوتاه ، خنده ی بلند ، لباس تنگ ... . این لیست دراز است. برای زنان ، مردان ، کودکان ، جوانان و پیران فهرست های متفاوتی از رفتارهای زشت و شکل های ناپسند داریم. مثلا موی دراز و پوشیده در چادر برای زنان " صحیح" است و سر برهنه و موی کوتاه برای مردان. البته برای مردان هم "صحیح تر" آن است که سر خود را با کلاه بپوشانند.  
وقتی می گوییم این " صحیح" و " خوب" است و آن "غلط" و " بد" است نشان می دهیم که ما با چه چیزهایی راحت هستیم و با چه چیزهایی نا آرام می شویم. غلط ها و بدها چارچوب ِ آرامش ما را در هم می شکنند و وادار ِ مان می کنند که با وضعیتی جدید و نظمی تازه وارد تعامل شویم. در این جا دو پرسش مهم به میان می آیند :

یک – چه شده که مجموعه یی از رفتارها و صورت ها برای ما پذیرفتنی شده اند و رفتارها و صورت های بیرون از این مجموعه مردود شناخته شده اند؟
دو- چرا  ترک کردن و فرو نهادن این مجموعه ی پذیرفته شده از رفتارها و صورت ها برای ما دشوار است؟

پاسخ سوال اول این است که ما دقیقا نمی دانیم چه شده. شاید بتوان با عقب رفتن در متن تاریخ توضیحات نیم بندی برای این سوال یافت ، اما نمی توان دقیقا روشن کرد که چه شده که مجموعه یی از رفتارها و صورت های مقبول در نزد ما این گونه مقبول شده اند. ممکن است عده یی بر این باور باشند که تاریخ بشریت منطقی دارد و آنچه ما اکنون به عنوان مجموعه یی از رفتارها و صورت های مقبول در برابر خود داریم فرجام منطقی ِ جست و جوی عقلانی انسان ها است. به بیانی دیگر ، آنچه اکنون در نزد ما مقبول است به این خاطر مقبول است که ما آدم ها در تلاش های خود به چیزی بهتر از آن نرسیده ایم. کسانی که چنین نظری دارند آماده اند تا فورا دلایل عقلی فراوانی عرضه کنند تا نشان بدهند که مثلا چرا باید تن زنان پوشیده باشد و یا چرا برهنه بودن سر مردان آن قدر عیب ندارد و بر همین قیاس. این موضع موضع سستی به نظر می آید. چرا که اگر به این موضع پابند باشیم باید توضیح بدهیم که چرا – در مثل- کشورهای پیش رفته یی هستند که در آن ها زنان مجبور نیستند سر و تن خود را بپوشانند. چه طور شده که هوش ِ مردمان آن کشورها آن قدر تیز بوده که طیاره بسازند اما همان هوش به آنان یاد نداده که برهنه بودن سر زنان خلاف موازین ِ خردمندی است؟ در این جا طرفداران موضع ِ پیش گفته می گویند : " آن کشورهای پیش رفته از لحاظ عقل ابزاری و هوش تکنیکی پیش رفت کرده اند اما از نظر اخلاقی عقب مانده اند".  حال ، سوال این است که اولا اخلاق از کجا می آید؟ ثانیا ، چرا اخلاق پسندیده در یک سوی عالم می آید و اخلاق ناپسندیده در دیگر سوی عالم؟ در اینجا ناگزیر باید گفت که در دریافت ضوابط پسندیده ی اخلاقی  ما به نحوی " برگزیده " هستیم و البته باید توضیح بدهیم که چرا برگزیده هستیم. و این کار ساده یی نیست.
در توضیح این که " چه شده که مجموعه یی از رفتارها و صورت ها برای ما پذیرفتنی شده اند" می توان به نقش مهم ِ عامل قدرت هم توجه کرد. مقطعی از گذشته ی دور در تاریخ ما را به صورت کاملا دلبخواهی انتخاب کنید. در آن مقطع رفتارها و صورت ها و شکل ها و نشانه هایی در جامعه رایج بوده اند. در آن مقطع چیزی به نام " وضع  ِ موجود" وجود داشته است. در آن مقطع کس یا کسانی قدرت بیشتری داشته اند و آن وضع موجود به نفع آنان می چرخیده و به هم خوردن اش برای آنان زیان بار بوده است. اکنون ، تصور کنید که آن آدم های قدرتمند توانسته باشند که آن وضع موجود را برای مدتی طولانی نگه دارند. وقتی که وضع موجود برای مدتی طولانی دوام می یابد رفتار ها و صورت ها و نشانه های پسندیده در نظام ِ موجود هم پیوسته تکرار می شوند و رفته-رفته به اموری بدیهی و پایدار در حیات جمعی تبدیل می شوند. بعد از مدتی طولانی دیگر کسی نمی پرسد که چرا فلان ضابطه یا فلان کد ِ رفتاری  بر زنده گی جمعی ما حکم می راند. همه چیز طبیعی می نماید ؛ گویی امور نمی توانسته اند به گونه یی دیگر باشند. در این حالت ، هر کس بخواهد وضعیت موجود را تغییر بدهد باید با ضوابط و هنجارها و نشانه هایی درگیر شود که در ساختار ِ اخلاق ، عادت ، رفتار و روان مردم آمیخته اند. شوق ِ تغییر در چنین فضایی شبیه شوق ِ گناه می شود. حافظان ِ وضع موجود هم با حرارت ِ تمام سعی می کنند هر تغییری را که در ساختار قدرت ِ بی رقیب شان رخنه بیفگند ضد ِ اخلاق و سر چشمه ی تباهی فرهنگ و شرافت جامعه معرفی کنند. طرفه آن که بسیاری از افراد جامعه هم از موضعی اخلاقی در برابر تغییر می ایستند و گمان می برند که به راستی فلان صورت ِ تازه یا هنجار ِ از- راه- رسنده بیش از آن که ساختار قدرت را به چالش بکشد ، اخلاق مردم را به تباهی می کشاند. در این جا به پاسخ سوال دوم مطرح شده در آغاز این نوشته می رسیم:  ترک کردن و فرو نهادن مجموعه یی پذیرفته شده از رفتارها و صورت ها ( در وضع موجود)  برای ما دشوار است ، چرا که ترک آن ها در نگاه ِ ما به معنای ترک شرافت و کرامت اخلاقی انسان است.
اکنون ، پرسشی که هر کدام از ما می توانیم در برابر خود بنهیم این است: ما از کجا به این نتیجه رسیده ایم که اگر مثلا پسر جوانی موی خود را کوتاه کند و یا کلاه بپوشد این کار او اخلاقی تر است نسبت به این که همان جوان موی خود را دراز بگذارد ، نیم سر خود را بتراشد و بقیه ی موهای خود را سرخ و آبی و زرد رنگ کند؟ همه ی رفتار ها و صورت های مقبول در جامعه ی فعلی ما میراث گذشته ی تاریخی مایند. اگر رسم چنان می بود که زنان باید همیشه موهای سر خود را بتراشند ، ما امروز میراث دار ِ همان رسم می بودیم. آن گاه زنی که می گذاشت موی اش دراز شود آماج طعن و لعن و ملامت و حتا سرکوب فیزیکی می شد.  کسانی که فکر می کنند رفتارها و صورت های مورد تایید دین و شریعت در ذات خود خوب واخلاقی اند و ربطی به ساختار قدرت و منافع حافظان وضع موجود ندارند در برابر این پرسش مشکل قرار می گیرند :  آیا هیچ دینی می تواند فراتر از همه ی رفتار های آدمی و همه ی صورت های زنده گی باشد؟ یک دین یا باید سر برهنه را تایید کند ، یا سر پوشیده را ، یا سر تراشیده را ، یا سر نتراشیده را ، یا موی کوتاه را ، یا موی دراز را. نمی شود که هیچ رفتاری و صورتی را تایید نکند ، چون انسان بی رفتار و بی صورت نداریم. اما این که دین یا فقه چه مجموعه یی از رفتارها و صورت ها را تایید می کند بسته گی به این دارد که کدام رفتارها و صورت ها در روابط قدرت مورد تایید قرار گرفته اند. از همین رو پژوهش ها نشان داده که بالای نود درصد احکام فقهی اسلام احکام امضایی هستند و نه تاسیسی. یعنی این که شما نمی توانید فارغ از پسند و نا پسند ساختار ِ قدرت موجود در جامعه صورت های کاملا جدید و رفتارهای مطلقا تازه تاسیس کنید.  سیستم اخلاقی ای که شما معرفی می کنید نمی تواند کاملا انقلابی باشد. حتا اگر انقلابی هم باشد در اندک زمانی در قالب زمانه ی خود در خواهد آمد و به سرعت با نظم موجود وارد تعامل خواهد شد. بنا بر این بسیاری از رفتارها و صورت هایی که ما گاه با تعصبی کم نظیر از شان دفاع می کنیم و ضعیف شدن شان را مساوی با رکود اخلاقی جامعه می شماریم در اصل محصول تصادف های تاریخی اند و هیچ حقانیت اخلاقی ذاتی ندارند.
 ما اغلب این نکته ی مهم را فراموش می کنیم که هر وقت که از مجموعه یی از رفتارها و صورت های ِ مستقر دفاع می کنیم در همان حال از درون یک "نظم ِ موجود" عمل می کنیم. یعنی در واقع می گوییم :"  ما با این وضع آرام ایم و بنا بر این فکر می کنیم که آنچه جریان دارد پسندیده تر است". این راحت بودن ما در وضع موجود معنای اش این است که دست ما از منابع قدرت ، ثروت و منزلت اجتماعی و در یک کلام از مجاری سلطه کوتاه نیست و از همین رو دلیلی نمی بینیم که بخواهیم این وضعیت به هم بخورد.
دو کودک را در نظر بگیرید : اولی در خانواده ی شاه متولد شده و دومی در خانه ی یک آهنگر تهی دست. هیچ کدام از این دو در ابتدا نمی دانند که مجموعه ی هنجارها ، رفتارها و صورت های موجود ِ مقبول در جامعه ی شان چیست. اندک اندک و از طریق مشاهده و تجربه با این مجموعه آشنا می شوند. بعدها وقتی این دو بزرگ تر می شوند نه یکباره و به صورت شهودی به این کشف نایل می شوند که آنچه موجود است خوب است و نه از راه دلیل و سبک و سنگین کردن منطق ِ رفتارها و صورت ها به این یا آن نتیجه می رسند. بل  از راه ِ تجربه در می یابند که پذیرفتن مجموعه یی از هنجارها ، رفتارها و صورت های موجود در زنده گی شان چه معنا می دهد و چه پی آمدهایی دارد. حال ، اگر در جامعه این اعتقاد شایع باشد که " خروج بر خلیفه ی مسلمانان ( حتا خلیفه ی جائر) شرعا و اخلاقا حرام است" ، شاهزاده ی مسلمان احتمالا با کمال ِ شوق به استقبال این اعتقاد می رود. ممکن است آهنگرزاده ی مسلمان هم پابند این اعتقاد باشد ، اما او احتمالا از سر جهل یا ترس و مصلحت به این اعتقاد پابند خواهد ماند. شوق کجا و ترس کجا؟ در میانه ی طیف البته کسانی هم میان ترس و طمع نوسان خواهند کرد.  در مثالی دیگر ، اگر در هنگام تولد همین شاهزاده و آهنگرزاده پوشیدن لباس سبز پسندیده و پوشیدن لباس سیاه مذموم باشد این دو هم رفته رفته یاد خواهند گرفت که چه رنگی خوب است و چه رنگی بد. خوب بودن سبز و بد بودن سیاه البته هیچ منطقی ندارد. هر دو فقط دو رقم رنگ اند. همان گونه که سر ِ برهنه و سر ِ پوشیده تفاوتی ندارند. اما ساختار قدرت در جامعه می تواند -در مثل- پوشیدن لباس سبز را اوج اخلاق مداری بنماید و پوشیدن لباس سیاه را همچون انحرافی اخلاقی جلوه بدهد.

قدرت و روابط تابع آن بیش از آن که گمان می بریم بر موضع گیری های اخلاقی ما سایه می افکنند. در بیانی روشن تر ، بخش بزرگی از آنچه ما به عنوان کد های اخلاق اجتماعی می شناسیم و فکر می کنیم که حراست از آن ها وظیفه ی ماست به نحوی از چند و چون روابط قدرت مایه گرفته اند. 


* این نوشته نخست در هفته نامه ی " قدرت" در کابل منتشر شده است.

۱۳۸۹ خرداد ۲۹, شنبه

بنا کردن بهشت با نقشه ی جهنم *


گفت و گوی جالب آسمایی با رزاق مامون را خواندم. دیدگاه های مامون در این گفت و گو پاره های بحث انگیز بسیاری دارند. من سه پاره ی هم بسته از دیدگاه ایشان را مناقشه خیز تر یافتم. این پاره ها را : 
- "از بی عدالتی و زورگویی به طور جنون آمیزی متنفرم و هر چه در توان داشته باشم  در برابر این دو پدیده ی شنیع استفاده می کنم. اگر زمامدار قهاری باشم کسانی را که برده ی پلید منفعت و خودبینی خود شان هستند و به حقوق دیگر آدم ها آزمندانه و خیره سرانه پشت می کنند لزوما سلب حیات می کنم و مطمئن هستم که وجدان آرامی هم می داشته باشم".
- " من در صورتی که دستی در قدرت داشته باشم ، استبداد قانون را مسلط می کنم تا ندای وجدان در خاک پاک افغانستان را لبیک گفته باشم".
- "من هوادار ایجاد خشت پایه های فاشیزم نوع افغانستان به خاطر بقای افغانستان هستم".
عدالت ، فاشیزم ، قانون :
آقای مامون از بی عدالتی و زورگویی متنفر است. این نفرت او از این " دو پدیده ی شنیع" ستودنی است. اما سلب حیات کردن از کسانی که فکر می کنیم " برده ی پلید منفعت و خود بینی خودشان هستند و به حقوق دیگر آدم ها آزمندانه و خیره سرانه پشت می کنند" ترس آور است. مساله این نیست که آیا آزمندان ِ خیره سری که جز به منافع خود نمی اندیشند و کاری جز پامال کردن حقوق دیگران ندارند مستحق اعدام هستند یا نیستند. مساله این است که ما چه گونه به این نتیجه می رسیم که عده یی چنان اند و بنا بر این باید حیات شان را گرفت. عدالت عدالت نیست مگر این که هم عدالت در فرجام باشد و هم عدالت در روش. اصلا ما از روی " عدالت در روش" می فهمیم که در فرجام حکمی عادلانه در مورد کسی صادر خواهد شد یا نه. آقای مامون فکر می کند که اگر از کسی سلب حیات کنیم ( به این خاطر که او به حقوق دیگران پشت کرده است) این عین عدالت است. این نگاه آقای مامون معطوف به " عدالت در فرجام" است. اما با نگاهی دقیق به سه پاره ی هم-بسته از دیدگاه های آقای مامون – که در بالا آورده شده اند- آشکار می شود که در پیش نهاد آقای مامون امکان " عدالت در روش" نمی ماند. به همین دلیل شوقی که ایشان برای " عدالت در فرجام" دارد نیز به چیزهایی چون زورگویی و انتقام و بی عدالتی خواهد انجامید ؛ همان چیزهایی که آقای مامون از شان " به طور جنون آمیزی" متنفر است.
آقای مامون از نوعی " فاشیزم نوع افغانستان" حمایت می کند. در این گونه فاشیزم باید بی عدالتی و زورگویی وجود نداشته باشد. چرا که آقای مامون از "این دو پدیده ی شنیع"  به " طور جنون آمیزی" متنفر است. منطقا نمی توان هم از بی عدالتی و زورگویی متنفر بود و هم هوادار فاشیزمی بود که مبتنی بر بی عدالتی و زورگویی باشد. نتیجه این می شود که فرض کنیم آقای مامون طرفدار فاشیزم عادلانه است. حال ، مشکل در این جا است که ما نمی توانیم مفاهیم ِ تاریخ دار و شناخته شده یی چون فاشیزم را به دلخواه خود از نو معنا کنیم. مثلا نمی توانیم بگوییم که ما به معنای مشهور و تاریخی ِ فاشیزم کاری نداریم و " شخصا" می خواهیم به آن معنایی بدهیم که در نسخه های شناخته شده ی فاشیزم وجود ندارد. آنچه ما از تجربه ی مشهور ِ تاریخی و آزموده شده و شناخته شده ی فاشیزم می دانیم این است که فاشیزم با عدالت میانه یی ندارد. بنای فاشیزم بر مطیع کردن شهروندان به ضرب شمشیر است. فاشیزم یعنی همه گان را در برابر قدرت حاکم به زانو در آوردن. فاشیزم یعنی زبان "چون"  و "چرا"  را خاموش کردن. فاشیزم یعنی تشخیص قدرت حاکم را محور همه ی داوری ها دانستن و همه ی تشخیص های دیگر را تابع فکر و ذوق و سلیقه و گرایش او کردن.
آقای مامون از فاشیزم دفاع می کند و آن را برای " بقای افغانستان" موجه می داند. فکر می کنید فاشیست های دیگر در سراسر جهان چه می گویند؟ خیال می کنید آن ها اعلام می کنند که قصد دارند مملکت را به تباهی بکشانند؟ سخن همه ی فاشیست ها این است که می خواهند کشور خود را آباد کنند و مردم را به بهشت خوش بختی برسانند. همه ی فاشیست ها برای موجه کردن اندیشه ها و سیاست ها و کارکردهای خود به چیزهایی چون بقای کشور ، استقلال و غرور ملی متوسل می شوند.
در چارچوب فاشیزم ِ مطلوب آقای مامون ، کافی است که اندیشه ها و تمایلات کسی برای " بقای افغانستان" مضر تشخیص داده شود تا او را بر چوبه ی دار بفرستیم. کافی است که کسی " برده ی پلید منفعت و خودبینی خود " شناخته شود تا از او سلب حیات کنیم. فکر کنید قدرت فاشیستی حاکم تشخیص می دهد که کسانی هستند که به قول آقای مامون " به حقوق دیگر آدم ها آزمندانه و خیره سرانه پشت می کنند". فکر کنید که این زمامدار قهار ِ فاشیست بر این نظر است که یکی از حقوق مردم این است که آرام و سر بلند زنده گی کنند ( این قدر هست که آرام و سر بلند زنده گی کردن نوعی زنده گی کردن است که زمامدار قهار فاشیست حد و حدود اش را تعیین می کند). حال کسی پیدا شده که به این حق مردم پشت کرده. چه گونه پشت کرده؟ او کارهایی می کند ، چیزهایی می نویسد و عقایدی را در جامعه پخش می کند که به نظر زمامدار قهار ِ فاشیست ضد آرامی و سر بلندی مردم است ؛ ضد امنیت و غرور ملی مردم است. حال ، این آدم ِ خیره سر حتما " برده ی پلید منافع و خودبینی خود" است که منافع شخصی خود را بر منافع ملی ِ خلق ترجیح می دهد. از کجا می دانیم که چنین است؟ ما نمی دانیم ، زمامدار قهار می داند. او دانای کل است ، تشخیص او برترین تشخیص است. نتیجه ؟ بروید و آن شخص خیره سر را نابود کنید ، تا مردم به حق خود برسند و عدالت اجرا شود.

می بینیم که زمامدار فاشیست هم عدالت را اجرا می کند ، اما عدالتی شخصی را. او عدالتی را اجرا می کند که انحصارا مبتنی بر تشخیص خودش است. و این عین بی عدالتی است. در همین جا ، اهمیت " عدالت در روش" آشکار می شود. عدالت در روش اجزایی دارد که فورا با فاشیزم ناسازگار می شود. از جمله ی اقتضائات ِ عدالت در روش این است که قاضی بی طرف باشد ، متهم حق داشته باشد به کمک وکیل از خود دفاع کند و داوری مبتنی بر سنجش و آزمایش دقیق و بی طرفانه ی شواهد و اسناد و دلایل باشد.  فقط عدالت در روش است که تضمین می کند " عدالت در فرجام" واقعا عدالت یا نزدیک به عدالت باشد.  فاشیزم اما عدالت در روش را حذف می کند تا فورا به نتیجه ی مطلوب خود که همان حذف کردن مخالفان باشد برسد.
این که آقای مامون از حاکم کردن " استبداد قانون" سخن می گوید مشکلی را حل نمی کند و فاشیزم را چیز بهتری نمی سازد. در عبارت " استبداد ِ قانون" کلمه ی قانون اضافی است. بگویید استبداد. بلی ، نیازی به گفتن اش نیست که هر مستبدی چارچوب هایی برای مردم ترسیم می کند و می گوید این قانون زنده گی شما است. اگر قانونی دموکراتیک است اجرای این قانون را نمی توان استبداد نامید. اگر قانونی دموکراتیک نیست ، اما همچنان بر مردم تحمیل می شود این وضعیت را " استبداد" می گویند و نه استبداد قانون. به این می ماند که کسی بگوید من نسبت به فلانی " عشق خصمانه " دارم. به چنین کسی می توان گفت که اگر عشق داری عشق نمی تواند خصمانه باشد. اما اگر خصم اویی بگو که با او خصومت داری. نگو که عشق خصمانه دارم!

به نظر من ، اشتیاق آقای مامون برای عدالت با گرایش اش به فاشیزم ( گیرم از نوع افغانی اش!) قابل جمع نیست. بنا بر این ، با سه امکان روبروییم :
- آقای مامون نه می داند عدالت چیست و نه می داند فاشیزم چیست
- هر دو را می شناسد اما دل- بسته گی اش به یکی واقعی و به دیگری کاذب است
- ذهن اش تنبل شده و از گفتن سخنان متناقض و نسنجیده باکی ندارد

و یک اشاره ی کم اهمیت فرعی : آقای مامون از " خاک ِ پاک ِ افغانستان" سخن گفته. خاک پاک یعنی چه؟ من فکر می کنم افغانستان یک کشور است و چون برای من و آقای مامون وطن هم هست دوست اش داریم. اما آن خاک نه پاک است و نه آلوده. وقتی که شاگردان مکتب سرود میهنی می خوانند یا فلان تبلیغات-چی مثلا وطن پرست از شیرمردان افغان و خاک پاک افغانستان سخن می گوید آدم می فهمد گپ چیست. ولی برای نویسنده ی هوش مندی چون رزاق مامون باید دیگر روشن شده باشد که عباراتی چون " خاک پاک افغانستان" از تهی سرشار اند و باید به کناری گذاشته شوند.


* این یادداشت را برای آسمایی فرستاده ام. گفتم در این جا هم بیاورم اش تا کسانی که با دیدگاه آقای مامون آشنا نیستند به آسمایی بروند و آن گفت و شنود را بخوانند.

۱۳۸۹ خرداد ۲۸, جمعه

زنده گی چیز عجیبی است


دنبال نوشته یی می گشتم. این یادداشت را یافتم :

"  از این جا می روم. خوب نشدم. نه ماه می شود که زمین گیر ام. نه می توانم بایستم ، نه می توانم بنشینم و نه می توانم بخوابم. درد ، درد ، درد. مقاومت. درد ، درد ، درد. نسبت به این خانه احساسی دو گانه دارم : می خواهم هر چه زودتر ازش بگریزم. می خواهم بدوم . بیابان ام آرزوست.  اما نه ماه است که دیوارهای چوبی  اش را لمس کرده ام. این دیوارها به من شانه داده اند که راه بروم. گاه پیشانی ام را بر شانه های این دیوارها نهاده ام . گاه ،  در سکوت و تنهایی ، چشم های نمناک ام را بر سینه ی این دیوارها چسپانده ام. " عمل" سودی نبخشید. درد با همان قدرت سابق خود برگشته. اگر بخواهم به تشناب بروم وقتی که برای این کار صرف می کنم از این قرار است :
پانزده دقیقه برای پایین شدن از تخت خواب
هفت دقیقه برای رسیدن به تشناب
ده دقیقه برای نشستن
سی دقیقه نشستن
پانزده دقیقه برای برخاستن
پنج دقیقه برای آماده گی برگشت
هفت دقیقه برای برگشتن به اتاق
بیست دقیقه برای بالا شدن بر تخت خواب
پنج دقیقه برای خوابیدن بر بستر
Life sucks!
...
"
اما گذشت. نشاط انگیزترین لحظه ها می روند و دردناک ترین روزها محو می شوند. حالا باور نمی کنم یادداشت بالا را من نوشته باشم. 

ساعت چهار صبح بود. زنگ تلفن بیدارم کرده بود. در اولین ثانیه های بیداری یادم آمد که برای رفتن به شفاخانه زودتر از روزهای دیگر بیدار شده ام. با هزار مشقت خودم را به تشناب کشاندم. گفته بودند که باید پیش از رفتن به اتاق عمل سراپای ام را با صابونی مخصوص شسته باشم. با قامتی خمیده در زیر "شاور" ایستادم. سر بوتل صابون ِ مایع را باز کردم. بوی مخصوصی داشت. گفته بودند که اگر صابون به چشمم ام برود کور ام می کند و اگر به گوش ام برود ناشنوا خواهم شد. عجب صابونی! وقتی شست و شو تمام شد با خود گفتم : "من مرده ام". نمی دانم چرا چنین فکری به سرم زده بود. شاید ترسیده بودم. شاید تاریکی ، شست و شو ، صابون مخصوص ، تنهایی و"عمل" به من این احساس را داده بودند ... اما زود آرام شدم.
 یکی از دوستان مرا در پیش دروازه ی عمومی شفاخانه پیاده کرد و خودش رفت. کار داشت.  لختی ایستادم و سعی کردم این فکر را که انسان همیشه تنها است در عمل بیازمایم و مزه اش را در فرصتی یگانه که همیشه دست نمی دهد بچشم. با خود گفتم : " این خوب است. پخته ترم خواهد کرد". و به درون رفتم. لحظه یی بعد استاد غفار صفا آمد و با آمدن او آن تجربه نیمه تمام ماند. استاد صفا در آن بامداد قاعده ی تنهایی جاودانه ی آدمی را نقض کرد. با دیدن او نگاه سرد و بی اعتنایم گرم شد.
در طبقه ی پنجم شفاخانه پرستاری مرا به اتاقی رهنمایی کرد که در آن مردی بلند قامت نشسته بود. یک تار مو بر سرش نبود. چشمان آبی اش برق می زدند. یک لحظه خیال کردم فیلم می بینم ( از این فیلم های وحشت ناک که در آن مغز سر آدم را با قاشق می خورند). او مسئول بی هوش کردن من بود. گفت که سی سال است در این بخش کار می کند و هنوز – جز در دو مورد- مشکلی برای کسی پیش نیامده است. یعنی نترسم؟ این اولین بار بود که بی هوش می شدم.
در اتاقی دیگر ، لباسی به من دادند که بی شباهت به کفن نبود. پوشیدم اش.  مرا به پشت خواباندند و اطمینان ام دادند که همه چیز به آسانی انجام خواهد شد. حالا ساعت هشت صبح  بود...

پرستاری بر سرم ایستاده بود. گفتم چه وقت می بریدم برای عمل؟ خندید و گفت : تمام شد. ساعت یازده شده بود. گفت : سه ساعت بی هوش بودی. بازی ام داده بودند. نگذاشته بودند بفهمم که چه گونه بی هوش می شوم. تجربه ی جالبی را از من دریغ کرده بودند ( گر چه شاید نمی توان ناظر بی هوش شدن خود شد). پرسیدم : چه کار کردید؟ حالا پشت من پیچ و مهره های آهنی دارد ها؟ پرستار گفت : "نه ، خوش بختانه به آن چیزها نیازی نیفتاد". این پاسخ یکی از آرامش بخش ترین چیزهایی بود که در تمام عمرم شنیده ام.  قبلا به من گفته بودند که تیری آهنی با مقداری پیچ و مهره در پشت ام می گذارند. و تصور این چیزها غیر قابل تحمل بود.

زنده گی چیز عجیبی است.

۱۳۸۹ خرداد ۱۷, دوشنبه

آزادی و جنگ ِ شرط ها


این نوشته را برای هفته نامه ی " قدرت" – که در کابل منتشر می شود ، فرستاده بودم. گفتم این جا هم بیاورم اش. ویراستار هفته نامه بخشی از آن را مناسب وضعیت کابل ساخته بود ( یکی دو کلمه را ). به نظرم خوب کرده بود.

آزادی و جنگ شرط ها

آزادی از مفاهیم دل نشینی است که حتا مخالفان آن هم با زبانی بی پرده با آن مخالفت نمی کنند. مخالفان آزادی اول به آزادی اسم دیگری می دهند و آن گاه در برابر اش می ایستند و سنگ باران اش می کنند. مثلا می گویند:  " این که آزادی نیست ، بی بند و باری است ، لاقیدی است ، بی اخلاقی است". البته مخالفان آزادی نمی گویند که آزادی چیست. هر بار که جلوه یی از آن را دیدند نام اش را بدل می کنند و آن گاه محکوم اش می کنند. در میان روشنفکران کمتر کسی را بتوان یافت که مخالف آزادی باشد. این قدر هست که عده یی از آنان بر آزادی تاکید بیشتری می کنند و عده یی دیگر تاکیدی کمتر.
آزادی چیست؟
در شناخت آزادی ما با مانعی فرهنگی روبروییم. وقتی که به آزادی نگاه می کنیم به طور ناخودآگاه سعی می کنیم به تصویر مثبتی که در فرهنگ ما از آزادی پرداخته شده وفادار بمانیم. به خود می گوییم : " آزادی هر چه باشد چیز خوبی است". آن گاه هر پاسخی که به سوال " آزادی چیست؟" می دهیم از این وفاداری مان تاثیر می پذیرد. به بیانی دیگر ، وقتی به خوب بودن و مثبت بودن آزادی وفادار شدیم سعی می کنیم آزادی را طوری تعریف کنیم که مثبت و مطلوب بودن ِ آن در تعریف ما لطمه یی نبیند. اما مشکل در این جا است که آزادی ِ واقعی- آن گونه که در زنده گی واقعی رخ می نماید-  جنبه ها و نمودهای منفی هم دارد. این است که هر بار که با پی آمدی از پی آمدهای آزادی روبرو می شویم و آن پی آمد را نمی پسندیم ، دست از تصویر مثبتی که از آزادی داریم بر نمی داریم. در عوض ، سعی می کنیم آن مورد ناپسند خاص را به نحوی از حریم آزادی بیرون برانیم. این کار را چه گونه می کنیم؟ با شرط گذاشتن.از همین جا شرط های آزادی متولد می شوند. به این معنا که هر کس سعی می کند برای حفظ تصویر مثبتی که از آزادی دارد شرطی برای آزادی وضع کند. به فرد الف – که آزادیخواه قهاری است- خبر می دهید که یکی از شاگردان اش روزه ی خود را می خورد چون فکر می کند که او به عنوان یک انسان آزاد حق دارد چنین کاری بکند. فرد ِ الف ناراحت می شود. می گوید : " این ها آزادی را به معنای غلط اش درک کرده اند". از او می پرسید که معنای صحیح آزادی چیست. می گوید : " آزادی در صورتی آزادی است که ...". در ادامه ی این جمله او شرط های مورد نظر خود را می گوید. شرط هایی که آزادی را آزادی نگه می دارند و از افتادن اش به دامن چیزهایی نظیر هرج و مرج و بی بند و باری و دیگر چیزهای منفی جلوگیری می کند.
 مثالی دیگر :
به دوست روشنفکر و آزادی طلب تان می گویید: " می دانی دختر بزرگ همسایه ی دست چپ تان با هر کس که دل اش خواست می خوابد". دوست شما با ناباوری می گوید : " راست می گویی؟ نه ، این امکان ندارد. او دختر خوب و با عفتی است". در این جا ، دوست شما صرفا به این دلیل که از " با هر کس خوابیدن یک دختر" تصویر بدی دارد و آن را نمی پسندد ناگزیر می شود که " با هر کس خوابیدن" را از دایره ی آزادی بیرون بیندازد. در غیر این صورت ، باید قبول کند که این کار – چه ما بپسندیم و چه نپسندیم – همان استفاده از حق آزادی ِ فردی است. حال ، اگر این کار استفاده از حق آزادی ِ فردی است و ما نمی پسندیم اش ، آیا باید قبول کنیم که آزادی خواهی پی آمدهای ناپسند هم دارد؟ دقیقا در همین جا است که ذهن و روان ما به پیچ و تاب می افتند. در همین نقطه است که آزادی خواهی ما در برابر آزمونی دشوار قرار می گیرد.

به نظر می رسد که تا ما آزادی را به عنوان یک وضعیت ابتدایی خنثا قبول نکنیم و همچنان بر مثبت بودن خدشه ناپذیر اش تاکید کنیم ، همواره با این چالش روبرو خواهیم بود که : با آن جلوه ها و پی آمدهای آزادی که مورد قبول و پسند مان نیستند ، چه کار کنیم؟ این که هر کس آزادی را به دلخواه خود تعریف کند و هر قدر شرط که دل اش خواست برای آزادی وضع کند تا آزادی همچنان مثبت و قابل قبول بماند مشکلی را حل نخواهد کرد. بر عکس ، این تعریف ها وضعیت را پیچیده تر خواهند کرد.
وقتی که مثلا یک روحانی ِ بنیادگرا می گوید که آزادی فساد می آورد ، پاسخ درست به او این نیست که تو اشتباه می کنی و آزادی فساد نمی آورد. پاسخ درست این است: " بلی ، آزادی فساد هم می آورد ( به آن معنا که شما فساد را می شناسید) ، اما به هر حال ما آزادی می خواهیم. چرا ما باید بپذیریم که زنده گی کردن با فساد شما بهتر از زنده گی کردن با مفاسد آزادی است؟".
آزادی نقطه ی آغاز است ؛ یک وضعیت ابتدایی لازم و یک فرصت برابر برای همه ی کسانی است که در آدمیت برابر اند. آزادی به هر کس فرصت می دهد که برابر با دیگران در مسیر زنده گی پا بگذارد ، اما به هیچ وجه تضمین نمی کند که پی آمدها هم همواره نیکو و مثبت باشند. آزادی خواسته ی کوچکی است. آزادی یار و همکار هیچ کسی نیست و بی طرفی اش حتا ترس آور هم هست.
به نظر من ، یکی از عللی که سبب شده جریان های آزادیخواهانه در کشور ما قوی نشوند و پا نگیرند این بوده که در این کشور کمتر کسی واقعا آزادیخواه بوده است. آزادی ای که ما در پی اش هستیم آن قدر گرانبار از شرط های سنگین است که از آزادی به عنوان یک وضعیت اولیه ی خنثا چیزی باقی نمی گذارد. این است که در کشور ما مبارزه برای آزادی همواره " جنگ شرط ها " بوده است. هر بار هم که مجموعه یی از شرط ها پیروز شده و مجموعه یی دیگر از شرط ها شکست خورده اند ، مردم احساس کرده اند که یوغی از گردن شان برداشته شده و یوغی دیگر بر گردن شان افتاده است.   
 
Free counter and web stats