۱۳۹۱ مهر ۲۰, پنجشنبه

این شگرف ِ شگفت

امروز زاد-روز ِ من بود؛ زنده گی چندان پر از شگفتی است که واقعا از به دنیا آمدن خود خوش حال ام...

یک زنده گی نامه ی طنزآلود برای خودم نوشته بودم، اما آخر دلم نشد این جا بگذارم اش. خواهش می کنم، شما لطف دارید. نه، جدی می گویم. خداوند به شما هم عمر دراز بدهد. خواهش می کنم، خواهش می کنم. 

۱۳۹۱ مهر ۴, سه‌شنبه

ای کسانی که کافر شده اید...


مرتد و کافر است کسی که:
  • کچالوی آبجوش را نمک بزند و بخورد
  • در گرمای هشتاد درجه ی سانتیگراد زیر بغل اش عرق کند
  • قبل از طلوع آفتاب ستاره ها را بشمارد
  • اسم اش زیاد نقطه داشته باشد
  • بی خبر شانزده ساله شده باشد
  • در یک ماه بیش از سه بار خواب ببیند
  • اسم اش هیچ نقطه نداشته باشد
  • درون کفش اش تاریک باشد
  • اشکال منحنی در بدن اش رویت گردد
  • مغزش رطوبت داشته باشد
  • وقتی می خوابد لبه ی لحاف را زیر چانه ی خود بگذارد
  • بلغم اش بیش از حد چسپناک باشد
  • وقتی جای پشه گزیده گی در ساق پای خود را بخارد، خارش پای اش بیشتر شود
  • بعضی وقت ها فراموش کند که فردا سه شنبه است یا چهار شنبه
  • در عمر خود چندین بار سنگریزه های سر راه را با نوک پا لگد زده باشد
  • بعضی اوقات تکه ابرهای آسمان را به شکل گوسفند و خر و شتر ببیند
  •  دهان خود را با خمیر پر کند و دو انگشت وسط هر دو دست خود را برای مدتی طولانی در دماغ خود فرو کند ( به گونه یی که اصلا نتواند نفس بکشد) وبمیرد

این قدرش البته مورد توافق علمای بزرگ شیعه و سنی است.  

اما در این اواخر یکی از نوابغ ما در هزاره جات ( سید اسحاق واعظ، رئیس شورای علمای ورس) بر آنچه در بالا خواندید بند جدیدی افزوده است. ایشان گفته که ازدواج دختران سید با مردان ِ غیر سید حرام است و هر کس که مرتکب این حرام شود نیز در پیشگاه خداوند متعال کاملا کافر و مرتد می کند ( تصحیح: کافر و مرتد می شود). 

۱۳۹۱ شهریور ۲۳, پنجشنبه

بیایید بیایید که توهییییییین رسیده است


یک نفر در امریکا فیلمی ساخته و در آن به مسلمانان و پیامبر اسلام توهین کرده. مهم نیست که این فیلم اصلا فیلم نیست و از هیچ جهت کیفیتی ندارد. یعنی این واقعیت که اگر به هر کودک دوازده ساله یی یک کمره ی فیلم برداری بدهی می تواند چنین فیلمی بسازد، اصلا مهم نیست. این هم هیچ اهمیتی ندارد که همه ی آدم های با عقل امریکا این فیلم مزخرف را پوچ و بی ارزش دانسته اند. این ها مهم نیستند. آنچه دل آدم را به درد می آورد سکوت جانگزای ملت غیور افغانستان است که این دفعه غیرت را مثل یک جوراب پشمی پوشیده و نشسته چرت می زند. من دیشب با این امید به خواب رفتم که فردا که خبرها را ببینم حد اقل بیست نفر افغان به خاطر این فیلم شکم های همدیگر را دریده باشند. امروز صبح دیدم که هیچ خبری نشده.
اوهوی! حی علی السلاح! شما را چه شده؟ مگر شما به خود قول نداده بودید که هر بار که یک آدم کله خر در جایی به دین شما توهین کرد به جاده ها و بازارها بریزید و با مشت و لگد به جان همدیگر بیفتید؟ این بار چه شده؟ نه نعره ی تکبیری، نه آتش زدن دکانی، نه ستون ِ دود به هوا کردنی. از مردمان "بهارستان"- یعنی مسلمانان کشورهای عربی- یاد بگیرید. می دانم نمی گذارند دست تان به سفارت امریکا برسد. مهم نیست. یک خوراکه فروشی لوکس پیدا کنید که دروازه اش شیشه یی باشد. شیشه اش را بشکنید و تمام مواد خوراکی اش را بیرون بیندازید. تکسی که زیاد است. یکی دو تای شان را به آتش بکشید. صاحبان شان را هم زیر مشت و لگد بیندازید. همه با هم فریاد بزنید که آن کسی که فیلم توهین به پیامبر را ساخته باید فورا دستگیر و اعدام شود. بی کار نمانید. در همان حال که فریاد می زنید آن ماشین شیر یخ فروشی را هم چپه کنید؛ خیلی فایده می کند. تربوزها و خربزه های فلان کاکا را بزنید که از سر کراچی بریزند و لول بخورند. لول خوردن شان بهتر از لول نخوردن شان است. هر کس لطفا کاری بکند. موجیم که آسوده گی ما عدم ماست.
مرا ببین که چه رویاهایی در سر دارم. امروز باید خون گریست. ملت از کار رفته. سابق اگر کسی می گفت که آن حرف "میم" که بر سر نام حضرت محمد است همان میمی است که با آن میخانه را هم می نویسند، ملت گرگردراغ پرور افغانستان حد اقل پنج شهر را به آتش می کشیدند. حالا دیگر از این چیزها خبری نیست.
البته من کاملا امید خود را از دست نداده ام. می دانم که دیگ مردها دیر به جوش می آید، اما وقتی به جوش آمد تا ده- بیست نفر از همین مردها را قیله قیله نکند کجا از جوش می نشیند. یک دفعه دیدید که یک قهرمان ملی از عمق ِ ناف خود فریاد زد که ایهاالمسلمون! من بازارکی یافته ام که در یک طرف اش راسته ی شیشه فروشی است ودر طرف دیگرش راسته ی پطرول فروشی و ایضا شنیده ام که یک یهودی به پیامبر اسلام توهین کرده و یک لاری پر از سنگ هم در وسط بازارک ایستاده و فدای تقدیر شوم که امروز در جیب من گوگرد هم هست! آن وقت دیدید که قیامت بر پا شد و مسلمانان افغانستان در میان همه ی مسلمین جهان مقام اول را از آن خود کردند.

می گویند که چند شب پیش در کابل کسی یکی از دوستان عزیز خود را میهمان کرده بوده و برای او غذاهای رنگارگ پخته بوده و می دانید دیگر. آن وقت در نیمه های بخور بخور میزبان کاسه ی آشی را به طرف میهمان می لغزاند ( از روی سفره ی منقش به تصاویر کبک و آهو و تیهو و طاووس و سیب و کیله و شفتالو) و به او می گوید: " بفرمایید ازاین هم بگیرید". میهمان در کمال ادب جواب می دهد که آش را خوش ندارد. ناگهان میزبان کارد مخصوص چاک کردن تربوزهای هفت سیره را بر می دارد و بر میزبان حمله می کند و او را با هشتاد ضرب از پا در می آورد و در جا اعلام می کند که هان توهین به آش و هین هم سزاش.
(نه، نه، این داستان آخری به کلی دروغ است. ملت ما متمدن تر از آن است که سر آش چاقو بکشد).  

۱۳۹۱ شهریور ۱۹, یکشنبه

حکایت تکراری شیرهای پنجشیر


بیست سال پیش- در 1371 شمسی- به بازار کهنه ی بامیان رفته بودم که کفش بخرم. دو دکان دار، و هر دو تاجیک، در پیش دکان های خود در آفتاب نشسته بودند. شنیدم که یکی از آن دو گفت: " این دفعه پچق ها را خوب زدن کرده اند". و منظورش آن بود که در کابل شورای نظاری های پنجشیری ضربه ی سختی به هزاره ها زده اند. نمی دانم این را به خاطری گفت که من بشنوم، یا من تصادفا از میانه ی قصه ی آن دو عبور می کردم. در آن سال احمدشاه مسعود در اوج قدرت بود و تصمیم گرفته بود که خود و حزب خود را به زودی از مزاحمت رقیبان خلاص کند. همه چیز برایش مهیا بود. خودش فرماندهی بی نظیر و بسیار هوشمند بود. هزاران جوان غیور و جان بر کف در اختیار داشت. تانک داشت، طیاره داشت، راکت و تفنگ و گلوله داشت. مردان سخنور و سخن گویان خوش کلام برای او تبلیغات می کردند. اگر جنگی در می گرفت و حمله یی می شد و خونی می ریخت و جایی ویران می شد، خارجی ها نیز چندان که دیگران را در این کارها مقصر می دیدند احمدشاه مسعود را مقصر نمی دیدند. همه ی نشانه ها حکایت از آن داشتند که مسعود سرانجام همه گان را سر ِ جاهای مناسب شان خواهد نشاند و رفته – رفته به مهم ترین بازیگر در عرصه ی سیاست و حکومت افغانستان جدید تبدیل خواهد شد.
"شیر پنجشیر" را همه ی تاجیک ها حمایت می کردند. اما هیچ کس به اندازه ی "پلنگی پوش" های پنجشیر عاشق او نبود و برای او کار نمی کرد. یاران نزدیک اش نیز بیشتر از پنجشیر بودند. موفقیت های بعدی مسعود در ضعیف کردن حزب اسلامی، حزب وحدت و جنبش ملی جنرال دوستم این اطمینان را در میان هواداران او محکم تر کرد که کسی حریف شیر نخواهد شد. و این اطمینان تا وقتی خدشه ناپذیر ماند که طالبان کابل را از دست او ستاندند و او را مجبور کردند که به همان جایی برگردد که سال ها پیش از همان جا آوازه ی شکست ناپذیری اش به جهانیان رسیده بود. تاجیک ها – و مخصوصا شیران پنجشیر- می دانستند که فرمانده از پا نمی افتد و حتما فکر و برنامه یی برای به خاک سیاه نشاندن طالبان دارد. تاکتیک های گزنده ی او چند بار طالبان را سراسیمه کردند. همان مقدار کافی بود که ایمان به ایمان او پایدار بماند و اعتماد بر هوش نظامی اش تزلزل بر ندارد. شیر پنجشیر مثل همیشه به شیران پنجشیر نیرو می داد.
اما گویی بنا نبود که طلسم مسعود بودن جاودانه بماند. القاعده برای ترور کردن او برنامه ی پیچیده یی ریخته بود. شاید از جمع همراهان مسعود هم کسانی بودند ( و ما این را نمی دانیم) که از کامیاب شدن طرح ترور او ناخشنود نبودند. وقتی که خبر جراحت برداشتن شدید مسعود پخش شد و بعد روشن شد که او از دنیا رفته است، این هم روشن شد که هوش نظامی هم سقفی دارد و دوران کامیابی نیز دایمی نیست.
و در این جا به موضوع اصلی این نوشته می رسیم:
اگر حتا کامیابی های خیره کننده یی که در رکاب رهبر هوشمندی چون احمدشاه مسعود حاصل می شوند پایدار نباشند، آن گاه به چه چیزی می توان دل بست؟ این یک سوال صوفیانه برای رو گرداندن از دنیا نیست. یک سوال سیاسی است. تاجیک ها پس از احمدشاه مسعود کم-کم ناگزیر شدند با واقعیت های تازه کنار بیایند. بخش مهمی از این کنار آمدن همان وداع کردن با جلال ِ قدرت و رویای شکست ناپذیری بود. پس از آن که امارت اسلامی طالبان فرو پاشید اما غرب شیرهای پنجشیر را تنها به عنوان بخشی از نیروهایی که سهمی از قدرت به آن ها می رسید پذیرفتند و نه به عنوان محور اصلی قدرت، توانایی مانور میراث داران مسعود به سطح نا امید کننده یی تنزل کرد. سال ها بعد هنگامی که داکتر عبدالله به دور دوم انتخابات ریاست جمهوری نرفت و ناگزیر شد به رئیس جمهور شدن حامد کرزی تن بدهد، دیگر روشن بود که شیرهای پنجشیر ناتوان شده اند.
چرا چنین شد؟
پاسخ این سوال روشن است: از غیوری ورزیدن و مثل شیر غریدن بعضی کارها بر می آیند و نه همه ی کارها. نمی توان همیشه در این توهم ویران گر ماند که مثلا ما شیران پنجشیرایم و همه ی گره ها را با سر پنجه ی غیوری باز می کنیم. برای پروراندن زمینه ی قدرت مندی پایدارتر به چیزی بیش از غریدن شیرانه نیاز است. به همکاری و جلب همدلی دیگران نیاز است. گمان می رفت که رهبران سیاسی تاجیک ها به این درک رسیده اند و سعی می کنند این آگاهی را در میان قوم تاجیک پخش کنند. اما آنچه امسال در سالروز ترور احمدشاه مسعود در کابل رخ داد آشکار کرد که بخشی از پیروان مسعود که صدای بلندتری دارند همان هایی هستند که هنوز در چارچوب ِ هنجارهای ناکارآمد نیمه ی اول دهه ی نود میلادی ( سال های حکومت مسعود در کابل) زنده گی و فکر می کنند.
مردمان غرب کابل (عمدتا هزاره ها) خاطره ی خوشی از مسعود ندارند. اما کم کم از خاطره های تلخ خود و ستمی که مسعود بر آنان روا داشت فاصله می گیرند. بدترین کار برای طرفداران احمدشاه مسعود این است که زخم ها وداغ های این مردم را تازه کنند. اگر احمدشاه مسعود "قهرمان ملی" افغانستان بود یا هست، بهترین روش برای جا انداختن چنین تصویری از او این است که بگذاریم مردم خوبی های او و طرفداران اش را ببینند و خود به همین نتیجه برسند. این کارها با زور نیزه و شمشیر به جایی نمی رسند و با آشوب افکنی و نفرت پراکنی ثمری نمی دهند. هر کس این سخن را قبول ندارد، نظری  بر سرگذشت قبلی شیران پنجشیر بیندازد.  

۱۳۹۱ شهریور ۴, شنبه

عاطفه ی پدر در ترازو

این روزها ویدئویی بر پهنه ی انترنیت آورده شده که در آن پدر شکیلا - دختر جوانی که در بامیان به قتل رسید- می گوید که شکیلا را کسی دیگر نکشته است. می گوید علت قتل او بازی با تفنگ بوده و نباید هیچ کسی را به قتل او متهم کرد. از جمله، سید واحدی بهشتی متهم اصلی پرونده را نیز تبرئه می کند. عده یی این ویدئو را سند گرفته اند که پس کار تمام است و حالا که پدر مقتول چنین سخن می گوید دیگر باید پرونده ی قتل شکیلا را بست و بر طاق خاتمت گذاشت. بعضی می گویند پدر شکیلا زیر فشار آن گونه سخن گفته است.

 فرض را قوی بگیریم و بگوییم که پدر شکیلا کاملا صادقانه و با اراده ی خود آن حرف ها را گفته. فرض کنیم که او واقعا اعتقاد دارد که دخترش در اثر بی احتیاطی خود به قتل رسیده. فرض کنیم که او به راستی فکر می کند که پای سید واحدی بهشتی را به میان آوردن کار غلط و غیر عادلانه یی است.
اکنون، سوال این است: ارزش واقعی این موضع گیری پدر شکیلا در یک تحقیق قانونی چیست؟ آیا اگر پدر شکیلا در محکمه نزد سید واحدی بهشتی برود و با خلوص تمام خطاب به او بگوید "من از تو متشکرم که دخترم را کشتی" آن گاه دیگر قضیه تمام است؟ آیا همین که پدری قبول کرد که متهم به قتل دخترش بی گناه است، همین سند بی گناهی متهم می شود؟
کسانی که از سخنان پدر شکیلا خیلی خوش حال شده اند یا تکان خورده اند باید به این پرسش پاسخ بدهند: چه چیزی باعث می شود که ما سخنان پدر شکیلا را دارای وزن و اعتبار بیشتری بدانیم؟ آنچه در این پرونده واقعا می تواند وزن و اعتبار داشته باشد نتیجه ی یک تحقیق عمیق فنی و کارشناسانه و بی طرفانه است. عاطفه ی پدری شکیلا به هیچ وجه او را در موقعیت یک متخصص جرم شناس قرار نمی دهد. پدر شکیلا یک تنه چه تحقیقی کرده و چه روش خارق العاده یی به کار بسته که نتیجه ی تحقیق او این قدر با اعتبار و سنگین شده است؟ اگر فردا کسی برادر شکیلا را به قتل برساند و پدر آن ها باز بیاید و شهادت بدهد که پسرش خود کشی کرده باز همان سخنان پدر او را اصل می گیریم و متقاعد می شویم؟
نکته ی اصلی این است: حتا اگر تمام اعضای خانواده ی شکیلا هم به نفع سید واحدی بهشتی شهادت بدهند، هنوز هیچ چیزی روشن نشده. سرنوشت این پرونده ها را باید تحقیق قانونی و جنایی و کارشناسانه روشن کند ، نه نوع نگاه و احساسات خانواده ی مقتول یا قاتل. 

۱۳۹۱ مرداد ۲۸, شنبه

عید و عقلی که از عید می گریزد

برای من- وقتی کودک بودم- بدترین قسمت ِ روز عید شام اش بود؛ وقتی که آفتاب می رفت و همه به خانه های خود بر می گشتند. شادترین روز زنده گی دامن خود را جمع می کرد و زیر سایه ی غروب می خزید و نا پدید می شد. حالا که به آن همه شادی بی دلیل ِ کودکانه در روز عید فکر می کنم به پاره ی دل شکنی از تجربه ی آدمی می رسم:
عید فطر عید روزه داران است. ما که روزه نمی گرفتیم. خرد بودیم و کسی بر ما خرده یی نمی گرفت. چرا عید ِ بزرگان روزه دار ما را آن قدر شاد می کرد؟ یک بیان این ماجرا برای من این گونه است: ما - وقتی کودک بودیم- در شادی دیگران شاد می شدیم. برای خوش حالی دیگران به آسمان می پریدیم.
وقتی که بزرگ می شویم و سر ِ عقل می آییم یاد می گیریم که در شادی ِ دیگران شاد نشویم. تصور کنید که کودکی در صبحگاه عید از خواب بر خاسته و با خود فکر کند: " عجب آدم های احمقی اند این بزرگ تر ها! یک ماه ِ تمام گرسنه گی را بر خود تحمیل کرده اند و امروز به خاطر پایان یافتن این ماه برق شان گرفته و دهان شان از خنده پیش نمی آید. به من چه؟". کودکان هرگز این گونه فکر نمی کنند. کودک وقتی می بیند فرصتی برای شادمانی فراهم است با تمام وجود به درون آن فرصت می پرد و هیچ نمی پرسد که آن فرصت شادمانه گی به هیجان های کدام خام اندیش ِ ساده دل وصل است.
***
سال گذشته پسر چهارده ماهه ی خود را بر شانه ی خود گذاشته بودم و از راه باریکی می گذشتم. او در قسمتی از راه به تب و تاب افتاد و خود را به طرف چپ من خم کرد و معلوم بود که می خواست پایین اش بیاورم. وقتی پایین اش آوردم خودش را با هیجان عجیبی به سمت پاره- پلاستیک آبی رنگ کهنه یی خم کرد که بر شاخه ی خاری آویخته بود. از رسیدن به آن پلاستیک تکه تکه و از چشم همه گان افتاده چنان به وجد آمد که دل من از هر چه عالم بزرگان سیاه شد. 

ملا ژاک عمریدا

بر اساس گزارش بی بی سی ملاعمر رهبر طالبان در پیام عیدی خود گفته که طالبان وقتی دو باره به قدرت برسند بر اساس اصل "شایسته سالاری" عمل خواهند کرد. این که این نامرد حالا از طریق طنز می خواهد گرده های ما را منفجر کند به جای خود؛ اگر وضعیت همین طور پیش برود، زود باشد که امیرالمومنین از " میشل فوکو" و "نوم چامسکی" هم نقل قول کند. 

۱۳۹۱ مرداد ۲۶, پنجشنبه

شرکت خداوند و برادران لمتد



نخست این اعلان را بخوانید:
" دین. دین درمان بخش. دین تصویری. ساده، قشنگ و پر قدرت. دین تان را از ما بخرید. دین ما ارزان و بی درد سر است. برای استفاده از آن فقط به چشم تان نیاز دارید. فقط تلویزیون تان را روشن کنید. نجات در انتظار شما است. از شما حرکت، از ما برکت!".  

سالی نمی گذرد بی آن که مسلمانان اسم پیامبر اسلام یا نام خداوند را در جنگلی، بر تن درختی، در دل خربزه یی، در سینه ی سنگی و در لکه ی شیشه یی ببینند. این روزها نام های خداوند و پیامبر اسلام بر سر و صورت یک دختر پارسای افغان ظاهر شده اند.
من در این نوشته به دو سه نکته یی می پردازم که تامل کردن در مورد شان می تواند به دیدن لایه های نهان تر ماجرا کمک کند.

یک- فرض کنید دست از انکار بر می داریم و صمیمانه قبول می کنیم که پارسا دختری از افغانستان صبحدمی از خواب برخاسته و نام های خداوند و پیامبر اسلام را بر صورت خود یافته. حال، نخستین کاری که باید بکنیم این است که برای خود روشن کنیم معنای چنین اتفاق شگفتی آوری چیست. آیا ظاهر شدن اسم های مذکور بر صورت این دختر پارسا اهمیتی دارد؟ اگر اهمیت دارد این اهمیت به چه چیزی و چه کسی مربوط است؟ بگوییم این دختر پارسا آدم فوق العاده یی است؟ بگوییم این ماجرا نشان ِ روشنی از حقانیت بی چون و چرای دین اسلام است؟ چه کار کنیم؟ در پاسخ به این سوال ها، گمان من این است که بیشتر مسلمانان همان گزینه ی آخری را بر می گزینند. یعنی می گویند: اگر اسم های خداوند و پیامبر اسلام بر صورت یک کودک بی گناه ظاهر شوند، این نشان می دهد که دین اسلام دین حق است و ماجراهایی از این دست باید منکران را متقاعد کند که در حقانیت اسلام نمی توان تردید کرد. قضیه دقیقا از همین جا جالب می شود. به این شرح:
اگر راست است ( و فرض می کنیم راست است) که اسم های خداوند و پیامبر اسلام بدون دخالت افراد انسانی بر چهره ی یک دختر پارسا ظاهر شده اند، باید قبول کنیم که این کار فقط می تواند کار خود خداوند باشد. پذیرفتن این موضع اگرچه بر عظمت ماجرا می افزاید، اما پرسش قابل تاملی نیز بر می انگیزد. آن پرسش این است: چرا خداوند این کار را می کند؟ این پرسش وقتی مهم تر می شود که بنشینیم و در باره ی دین اسلام و ایمان مومنان بیشتر فکر کنیم. می دانیم که هزار و چند صد سال پیش در یک جامعه ی عربی اسمی بر سر زبان ها افتاد و آن اسم "محمد" بود. صاحب ِ اسم هم در همان جامعه بود و زنده گی می کرد و با مردم نشست و برخاست داشت. این محمد می گفت که پیامبر است و از جانب خدا یا الله وظیفه دارد که مردم جهان را به بنده گی او فرا بخواند. دعوت محمد دعوتی فوق العاده موفق بود. مردم به او و خدایی که معرفی می کرد ایمان آوردند. محمد آنچه را از جانب خداوند بر او وحی می شد به صورتی دقیق و بدون ویرایش و پیرایش به مومنان می رساند. وقتی این سخنان وحی شده را جمع و تدوین کردند، کتابی به دست آمد که اسم اش شد " قرآن". قرآن کتاب مقدس مفصلی است که بنا بر اعتقاد مسلمانان بدون هیچ تحریفی به دست امروزیان رسیده. از زمان بعثت پیامبر تا کنون حد اقل میلیون ها نسخه از قرآن منتشر شده اند.  
اکنون، می دانیم که مسلمانان نه فقط اسم " محمد" که خود او را هم داشته اند. نیز، می دانیم که قرآن کلمه به کلمه کلام خداوند است و نام "الله" مهم ترین و مرکزی ترین کلمه در این کتاب است. می دانیم که اسم "الله" به تکرار در صفحات قرآن ظاهر شده و قرآن هم پاک ترین تجلی گاه خداوند و سخنان او است و در آن ذره یی ناپاکی ( از آن گونه که در وجود انسان های غیر معصوم هست) راه نیافته و نخواهد یافت. این ها چیزهایی هستند که مومنان مسلمان به آن اعتقاد دارند. حال، سوال این است: چرا خداوندی که شخص پاک و برگزیده یی چون "محمد" را رسول خود کرد و کتاب مقدسی چون قرآن را بر مسلمانان فرو فرستاد و پروژه ی بسیار موفقی را به سر انجام رساند، حالا دست پاچه شده و نام خود و فرستاده ی خود را با قلم سرخ بر صورت یک دختر افغان می نویسد و به نمایش می گذارد؟ چه خاصیت و قدرت و مزیتی در این "صورت نگاشته ها"ی کوتاه هست که در تمام قرآن نیست؟ به نظر می رسد که خداوند با این کارها به مسلمانان می گوید:"من می دانم شما دیگر حوصله ی مسلمانی از نوع قدیم اش را ندارید. می دانم زمانه تغییر کرده و شما هم نه فرصت خواندن کتاب مرا دارید و نه خواندن آن در شما علاقه یی بر می انگیزد. اصلا فراموش اش کنید. من نسخه ی جدیدی از دین خود عرضه می کنم که بسیار مختصر، جذاب و امروزی باشد".

دو- اگر قبول کنیم که نمونه هایی که مسلمانان نشان می دهند ( همان اشکال و تصویرهای طبیعی ای که محمد والله و غیره خوانده می شوند) درست اند، آن وقت باید بپذیریم که خداوند به شکست شیوه های قدیمی تبلیغات خود اعتراف کرده است. به این معنا که دریافته دیگر مردم کتاب های قطوری چون قرآن را نمی خوانند و به سخنان مطرح شده در آن اهمیتی نمی دهند. این است که با درک این نکته که یک تصویر هزار کلمه می ارزد به شیوه های جدید رایج در تبلیغات بازرگانی این عصر رو آورده است. مثلا در این شیوه ی جدید خداوند تعدادی درخت را در کنار هم به گونه یی رشد می دهد که وقتی کلان شدند " لا اله الا الله" خوانده شوند. به همین گونه اگر شرکت کوکاکولا تبلیغات خود را بر لوحه های سر چهار راه ها می گذارد، خداوند بر پوست خربزه تبلیغ می کند. در این اواخر هم متوجه شده که پوست صاف ِ صورت دختران افغان جای مناسبی برای تبلیغات رایگان دین حنیف است.

سه- ملاحظه می کنید که همه ی این ماجراها دو لایه دارند: در لایه ی رویین شان حقانیت دین اسلام تحکیم می شود. در لایه ی زیرین شان هزار اشارت اسلام کوب هست. از جمله:
چون دین اسلام همچون یک دستگاه اعتقادی و اندیشه یی کارآمد دیگر نمی تواند کسی را متقاعد کند و در این زمینه از نفس افتاده است، باید آن را به یک بنگاه تبلیغات صوتی-بصری تبدیل کرد که تنها به انگیزش روانی مخاطبان بپردازد.از آن جا که عقل عوام در چشم شان است این بنگاه تبلیغاتی باید با عرضه کردن تصویرهای ساده و موثر عوام الناس را تحت تاثیر قرار بدهد و از طریق اصرار و تکرار آنان را وادار کند که محصولات تولید شده در کارخانه ی خرافه سازی دین فروشان را بخرند. 

۱۳۹۱ مرداد ۲۳, دوشنبه

در حکایت آن کس که پای شتر خویش می بست و می گفت بدو !

دو تن از دوستان شکایت کرده اند که چرا نظرهای شان را منتشر نکرده ام. من همیشه سعی می کنم همه ی نظرها را منتشر کنم. بسیار کم پیش می آید که نظری را حذف کنم. اما گاهی چاره یی جز حذف نمی ماند. به گمان من باید خود ما هم به عنوان خواننده سعی کنیم میزان تاثیر گذاری سخن خود را بالا ببریم. مایل ام همین نکته را کمی بیشتر توضیح بدهم:
آدم ها وقتی که فکر می کنند آماده گی بیشتری پیدا می کنند که سخن مستدل و متین را بپذیرند. به بیانی دیگر، اگر سبک و سنگین کردن درون مایه ی یک سخن برای کسی مهم باشد، چنین کسی با سخنان پرمایه و فکر انگیز برخورد مثبت تری خواهد کرد و در نتیجه برای پذیرش آن سخنان آماده گی بیشتری خواهد داشت.
حال، وضعیت دیگری را در نظر بگیرید: فرض کنید ما به گونه یی سخن می گوییم که به جای برانگیختن فکر مخاطب و دعوت  کردن او به سبک و سنگین کردن درون مایه ی سخن، از مخاطب می طلبیم که فورا واکنش عاطفی شدید (موافق یا مخالف) نشان بدهد. در این صورت، مجال تاثیرگذاری ماندگار و عمیق یک سخن را آسیب می زنیم. مثالی بدهم:
بگوییم: بعضی انسان های جبون و پست فکر می کنند که خروج امریکا و ناتو از افغانستان به ضرر ما است.
این جمله از ما نمی طلبد که در مورد درستی و نادرستی محتوای اش فکر کنیم. آن چه این جمله بر می انگیزد یک واکنش باردار ِ عاطفی از این نوع است که " بلی، واقعا هم بعضی ها خیلی جبون و پست اند، یا / جبون و پست خودت هستی کثافت ِ پدر لعنت!". آنچه در این میان گم می شود منظور اصلی نویسنده است که می خواهد ما را متقاعد کند که خروج خارجی ها از افغانستان به نفع ما است.
توجه داشته باشیم که هر وقت می خواهیم سخن مان تاثیر عمیق تر، ماندگارتر و مطلوب تری بگذارد، باید نگاه مان را بیشتر بر برانگیختن قدرت تفکر مخاطب متمرکز کنیم و نه بر شوراندن واکنش های انفجاری عاطفی ِ موافق و یا مخالف اش. اگر به کسی بگوییم " ای بچه ی سگ! کفش های ایتالیایی هم ارزان تر اند و هم با دوام تر"، بعید است که آن کس توجه چندانی به این پاره اطلاع بسیار مفید بکند و مثلا متقاعد شود که کفش ایتالیایی بخرد. او بیشتر درگیر همان خطاب اولیه و زاید خواهد شد که می توانست به راحتی کنار گذاشته شود.
حالا قصه ی نظر دادن در این وبلاگ یا هر جای دیگری است. بهتر آن است که وقتی سخنی را به سوی مخاطب می فرستیم در درون این سخن مواد منفجره نگذاریم. چون این مواد منفجره پیش از آن که به مقصد برسند منفجر می شوند و نابود می کنند پیامی را که می خواستیم به مخاطب برسد و بر او تاثیر مطلوب مان را بگذارد.
و دو نکته ی دیگر: وقتی که می بینیم گزینه ی نظارت بر نظرهای خواننده گان در وبلاگ فعال است، منطقا می دانیم که صاحب وبلاگ سخنان حاوی دشنام را منتشر نخواهد کرد. دیگر این که بعضی از خواننده گان چیزهای خوبی می نویسند اما در متن این چیزهای خوب مقداری اهانت و دشنام (اکثرا به دیگران) نیز می کارند. من هم که خوش ندارم وقت ام را صرف ویرایش کردن این نظر ها کنم کل پیام را حذف می کنم. کمی انضباط  و رعایت مشکل همه ی مان را حل می کند.

۱۳۹۱ مرداد ۲۲, یکشنبه

خنده ی سوم را جلی تر ختم بفرمایید!

روزنامه ی هشت صبح گزارش داد که دولت افغانستان خواهان حل مساله ی سوریه شده و از طرفین خواسته که نزاع شان را از طریق مذاکره حل و فصل کنند.

می گویند یک روز مورچه یی می خواست از یک سرک بسیار پهناور عبور کند که ناگهان بایسکل اش پنچر گردید. خیلی پریشان شد. یک لحظه حیران ماند و بعد شروع کرد به میو میو کردن. در این هنگام یک کبوتر ِ عالی که بال های اش خیلی سفید می باشد از کنار او گذشت و فرمود: ای مورچه، هاهاهاها، پنچر نموده ای ها؟ وی ( یعنی همان کبوتر که بال های اش خیلی سفید می باشد) در حقیقت می خواست به ریش مورچه بخندد اما چون مورچه دارای ریش نمی باشد آن جمله ی نامناسب را متاسفانه گفت. مورچه که خیلی عصبانی شده بود رو به کبوتر کرد و گفت: من با تو مزاح ندارم.
هههههه، هاهاهاهاها، هههه، ههههه.

من خودم این فکاهی را تحریر نمودم. هیچ کس به من کمک نکرد. خودم نشستم و برای این که در سر تا سر گیتی صلح دامن فرما گردد تخیل ام را به کار انداخته فکاهی فوق الذکر را خلق کردم. 
 
Free counter and web stats