۱۳۹۱ خرداد ۱, دوشنبه

فردا داغ است یا آفتابی؟


بر اساس یک نظر سنجی بخش فارسی و پشتوی بی بی سی در افغانستان بیش از هفتاد در صد مردم به آینده خوش بین هستند.  خبرنگاران بی بی سی این نظر سنجی را از طریق گفت و گوهای رو در رو با 1317 نفر در ولایت های مختلف افغانستان انجام داده اند.
بی بی سی جزئیات چندانی از این نظر سنجی را منتشر نکرده. ما تنها این قدر می دانیم که افرادی که نظر سنجی در میان شان صورت گرفته بین 20 تا65 سال عمر داشته اند و پنجاه درصد آنان شهری و پنجاه درصد دیگر شان روستایی بوده اند. اما این وجه مساله در این جا مورد نظر من نیست. در این نظر سنجی، سه سوال از مصاحبه شونده گان پرسیده شده : 

- آیا سربازان افغان می توانند بعد از 2014 امنیت را حفظ کنند؟
- آیا ارتش افغانستان انگیزه یی برای جنگیدن دارد؟
- آیا طالبان بعد از خروج نیروهای خارجی از افغانستان دلیلی برای ادامه جنگ خواهند داشت؟

تعداد بیشتری از افراد ( در گروه نمونه ی این نظر سنجی) به دو سوال اول پاسخ مثبت داده اند. در صد کمتری از افراد پاسخ شان منفی بوده است. اما جالب آن است که بی بی سی هیچ اشاره یی نمی کند که پاسخ مخاطبان این نظر سنجی در برابر سوال سوم چه بوده است. آیا کسی به این سوال پاسخ نداده است؟ اگر پاسخ ها موجود اند، چرا در متن گزارش از آن ها سخنی نرفته است؟ تاثیر پاسخ های منفی و مثبت به این سوال بر تفسیر نهایی از نظر سنجی مذکور چه بوده ، یا چه می توانسته باشد؟ 

آینده ، خوش بینی و بد بینی
هر سه سوال بالا در مورد جنگ و امنیت است. آیا آینده ی افغانستان فقط با شاخص های امنیت و جنگ تعریف می شوند؟ آیا میزان خوش بینی و بد بینی نسبت به آینده را می توان تنها با طرز ِ دید مردم نسبت به امنیت و جنگ به دست آورد؟ تردیدی نیست که مسایلی چون امنیت و جنگ بسیار مهم اند، اما نمی توانند به تنهایی بازتاب دهنده ی طیف رنگینی از نگرانی ها، آرزوها و نگرش های متنوع مردمان افغانستان باشند؛ به گونه یی که بتوان از اندازه ی میلان نظر مردم نسبت به آن ها حکمی کلی در باره ی " آینده" استخراج کرد. دلیل اش را حالا می گویم:
همین سوال دوم در مصاحبه  را بگیرید: آیا ارتش افغانستان انگیزه یی برای جنگیدن دارد؟ اگر به ساده گی پاسخ ِ مثبت یعنی "بلی" به این سوال را معادل خوش بینی بگیریم و پاسخ منفی یعنی " نه" را معادل بدبینی ، آن وقت می توانیم بگوییم که وقتی تعداد پاسخ های مثبت بیشتر باشند درجه ی خوش بینی بالاتر می رود و درجه ی بدبینی پایین تر می آید. اما شما یک نگاه کیفی به معنای این "بلی" بکنید. معنای اش این می شود که وقتی ارتش افغانستان برای جنگیدن انگیزه داشته باشد ،جنگ در افغانستان ادامه خواهد یافت. حالا شما عبارت بندی ِ موجود در سوال دوم را بشکنید و آن را به این شکل مطرح کنید : " آیا جنگ در افغانستان ادامه خواهد یافت؟". اکنون، اگر تعداد بیشتری بگویند که " بلی، جنگ ادامه خواهد یافت" ، آیا شما این پاسخ مثبت را به عنوان نشانه یی از " خوش بینی" آنان بر خواهید گرفت؟ 

در نظر سنجی های معتبر معمولا  دقت در عبارت بندی پرسش ها، دقت در انتخاب گروه نمونه و دقت در در تفسیر داده ها و پاسخ ها رعایت می شود. این دقت ها در نظر سنجی بی بی سی به چشم نمی خورند.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۸, پنجشنبه

طبیبانی که فقیهان اند



گفته می شود که شاهین نجفی – خواننده ی رپ ایرانی- در یکی از ترانه های خود به امام نقی توهین کرده است. یکی از روحانیان ( آیه الله مکارم شیرازی) گفته است که هر مسلمانی که به امامان شیعه توهین کند مرتد است. حکم مرتد هم که می دانیم اعدام است. من در این چند روز فکر می کردم که وقتی کسی مرتد می شود چه کار می شود؟

 تصور کنید که در یک هفته ی معین چند هزار پیلوت یا خلبان در چندین شهر بزرگ جهان سر کار خود نروند و بگویند که به نظر ما پرواز کردن با طیاره عمل زشتی است و باید از آن پرهیز کرد. در نتیجه ی این تصمیم  بسیاری از چیزها در زنده گی هزارها و میلیون ها آدم به هم خواهند ریخت. یا تصور کنید که جمع بزرگی از طبیبان بیانیه یی منتشر کنند و در آن بگویند: " ما ده هزار جراح قلب  به این نتیجه رسیده ایم که جراحی کار غلط و بی معنایی است و بنا بر این تصمیم گرفته ایم که دیگر دست به این کار نزنیم". این تغییر دید ها و تصمیم ها پی آمدهای سهم گینی در جامعه خواهند داشت. چرا که با نظم و ساز و کار واقعی زنده گی در این زمانه ناسازگار می افتند و عملا شکاف هایی در حیات جمعی ما ایجاد می کنند که با چیزهای دیگر نمی توان پر شان کرد. مثلا نمی توان گفت که سفر با طیاره چیز مهمی نیست و از این پس از طریق دیگری به سفرهای مان ادامه می دهیم. 

حال، فرض کنید کسی بگوید که من به این نتیجه رسیده ام که امامان شیعه – یا اصلا همه ی چهره های مرکزی اسلام- آدم های بدی بودند و من قبول شان ندارم. در این جا چه کار می شود؟ وقتی که کسی چنین موضعی را بیان می کند ، ما انتظار داریم چه اتفاقی بیفتد یا خواهد افتاد؟ هیچ کس نمی تواند بگوید که وقتی که کسی نسبت به امامان شیعه یا چهره های دیگر اسلام بی اعتقاد شود، سر از فردا سر کار نخواهد رفت. نمی توان گفت انکار بزرگان اسلام یا اهانت به آن ها چرخه ی تولید اقتصادی یا فرهنگی در یک جامعه را از کار خواهد انداخت. نمی توان گفت انحراف از عقاید شیعی یا اسلامی سبب خواهد شد که بیماری های مهلک درمان ناپذیر در جامعه شایع شوند.
پس چه کار می شود؟ چرا ما از مرتد شدن آدم ها می ترسیم؟ چرا ارتداد آن قدر ترس آور است که باید شخص مرتد را اعدام کرد؟ 

به پاسخ این سوال ها بر می گردم. اما پیش از آن می خواهم به وجه دیگری از این مساله بپردازم: روحانیان مسلمان پیوسته می گویند که اسلام دین هدایت و سعادت است و تاکید می کنند که سعادت آدمی تنها در برخورداری های مادی و دنیوی نیست. می گویند که انسان اگر بخواهد به سعادت واقعی برسد باید از نظر معنوی نیز توانگر شود. اسلام هم بهترین راه ها را برای توانگر شدن در عرصه های مادی و معنوی نشان داده است و به همین خاطر دین کامل است. حال،  یکی از لازمه های منطقی این سخنان این است که آنانی که از اسلام دور مانده اند در واقع از هدایت و سعادت دور مانده اند. اگر "هدایت یافتن" همان یافتن ِ راه راست و روشن باشد و اگر سعادت- با هر معنای اش- خوش حالی و خوش بختی را در دل خود داشته باشد ، آن گاه اسلام دین روشنی و خوش حالی و خوش بختی است. اگر شما از یک روحانی مسلمان بپرسید که اسلام تا کی دین روشنی و خوش حالی و خوش بختی است، ممکن است بگوید : " این چه سوالی است؟ مگر اسلام تاریخ مصرف دارد؟ این دین همیشه و در همه حال و در همه جا دین هدایت و سعادت است". این پاسخ دل گرم کننده است. یعنی اگر اسلام چنین دینی باشد ، رو آوردن به آن نه فقط مشکل نیست، دل پذیر هم هست.
 اما پرسش این است که حکم مرتد در کجای این معادله می نشیند؟ مرتد کسی است که اول اسلام را به عنوان دین هدایت و سعادت پذیرفته (و فرض کنید که می دانسته دینی را انتخاب می کند) اما بعدا از این دین خارج شده است.  حال، اگر دین اسلام در همه حال و در همه جا دین روشنی و خوش حالی و خوش بختی باشد، خروج افراد از این دین نباید بر این خاصیت های اسلام تاثیری بگذارد. کسی که مرتد می شود حد اکثر خودش را از شعاع هدایت بخشی و سعادت بخشی اسلام محروم می کند. اسلام که نباید شمشیر بگیرد و دنبال او بیفتد که تو چرا خودت را از روشنی و خوش حالی و خوش بختی محروم می کنی. وقتی که شما مرتدی را اعدام می کنید در واقع به او می گویید: " تو حالا مثل گذشته از آن روشنی و خوش حالی و خوش بختی که به نظر ما در مسلمانی داشتی بهره مند نیستی، بنا بر این ما آمده ایم که ترا بکشیم"! این غریب نیست؟ مگر قرار نیست که همیشه و در همه حال و در همه جا ( بنا بر ادعای اسلام) به کسی که روشنی ندارد روشنی بدهیم و به کسی که از خوش حالی و خوش بختی محروم شده خوش حالی و خوش بختی عرضه کنیم؟ این چه کاری است که کسی را که زنده است بکشیم و همان حد اقل " حال ِ زنده بودن و بخت ِ زنده گی کردن" را از او بگیریم ، چون فکر می کنیم که او خوش حال و خوش بخت نیست و در تاریکی به سر می برد؟ نیست که بر سر دار روشنی خیلی زیاد است و حال آدم بسیار خوش می شود؟! 

پس چرا ما از مرتد شدن آدم ها می ترسیم؟ چرا ارتداد آن قدر ترس آور است که باید شخص مرتد را اعدام کرد؟
اگر ارتداد را یک بیماری معنوی بدانیم ( از باب مماشات با آیت الله مکارم های این جهان)، طبیبان به معالجه ی بیمار همت می کنند. هیچ طبیب عاقل و مسئولی نمی گوید: " درد پیشانی ِ این بیمار خیلی شدید است. ببرید گردن اش را بزنید"! اما روحانیان مرتد کش دقیقا همین کار را می کنند. چرا؟ برای این که تمام دستگاه دین در دست این روحانیان ابزار سلطه است. برای این روحانیان جان و عزت آدمی ارزشی ندارد. آنچه ارزش دارد دستگاه پیچیده و گسترده دامنی از خرافه و نادانی و ستم و تاریکی است که سلطه ی آنان بر جان های آزاد را ممکن می کند. کل ماجرا ماجرای قدرت است و نه حقیقت و رستگاری آدم ها. 

مرتد شدن آدم ها هیچ آسیبی به هیچ چیز این جهان نمی زند. تنها آسیبی که می رساند به دستگاه ِ سود آور سلطه ی دین فروشان است. آنانی که حکم ارتداد صادر می کنند و بر جایی نشسته اند که بر این کار توانای شان کرده است، واقعا هم خوش حال و خوش بخت اند. حال شان خوش است چون قدرت دارند و می توانند پسند و نا پسند های شخصی خود را بر دیگران تحمیل کنند. بخت شان خوش است چون در زمانه یی و در جاهایی زنده گی می کنند که می توانند میلیون ها آدم را بر گرد افسانه یی چند افسون کنند و از نادانی خلق همواره بهره بکشند.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۶, سه‌شنبه

مادر و مدارا


برای روز مادر

همه ی ما مادران مان را دوست داریم. اگر کسی از ما برای این دوست داشتن دلیل بخواهد  پاسخ ما فقط این نیست که مادر مان را دوست داریم چون ما را به دنیا آورده است. هر کدام از ما می توانیم لیستی از چیزهای مشخص را به عنوان دلیل و علت دوست داشتن خود عرضه کنیم. به بیانی دیگر، حتا اگر پیوندهای ژنتیک مان را به کلی نادیده بگیریم ، هنوز می توانیم با اشاره به دلیل ها و علت های دیگر توضیح بدهیم که چرا مادران مان را دوست داریم. مهربانی ها و فداکاری های مادران ما آن قدر گسترده و عمیق و متداوم بوده اند که برای به یاد آوردن شان تلاش زیادی لازم نیست. این که اکثر آدم ها از مهربانی و فداکاری مادران خود گزارش می دهند نیز غالبا درست است.
حال، سوال این است: اگر مادران این قدر خوب و مهربان اند، با واقعیتی به نام آدم های بدی که " زن" هستند چه کار کنیم؟ زن های نامهربان و بد و دروغ گو و طماع و ستم گر و نفرت پراکن و زشت خو و... از کجا می آیند؟ اساسا آیا " زن بد" که کودک یا کودکانی هم به دنیا آورده باشد در جامعه ی ما یافته می شود؟ آیا در کشور ما مفهومی به نام " مادر ِ بد" مصداق و نمونه ی واقعی هم دارد؟ در پاسخ به این سوال ، معمولا چشم ما به بیرون از خانه ی خود مان راه می کشد. می دانیم که زنان نمی توانند تنها به این خاطر که کودک به دنیا می آورند ، به صورت خود کار خوب و بی عیب شوند. نیز ، ممکن است نام چند زن را فورا به خاطر بیاوریم که فکر می کنیم آدم های خوبی نیستند. با وجود این ، کم می شود که ببینیم مثلا مادر خود مان آدم خوبی هست یا نیست. می دانیم که مادر ما از جمع خوبان است. سند اش هم این که از او فداکاری ها و مهربانی هایی دیده ایم که به هیچ شرطی بسته نبوده اند. فداکاری ها و مهربانی هایی که نظیر شان را از دیگران ندیده ایم یا کمتر دیده ایم.
پی آیند منطقی این وضعیت این است که همه ی ما از مادران خود دفاع کنیم و زشتی ها و بدی ها را به زنانی حواله کنیم که مادر ما نیستند. اما وقتی همه این کار را بکنیم – و معمولا می کنیم- دیگر با ذره بین هم نمی توان زنی را یافت که بتوان در باره اش داوری منفی کرد. این حالت نباید افسرده مان کند. ما که مرض نداریم که حتما باید پیوسته در کار قضاوت منفی در باره ی زنان جامعه ی خود باشیم. اما واقعیت آن است که زنان جامعه ی ما ( حتا آنانی که مادر اند) مثل بقیه ی آدم های جامعه خوب و بد دارند و ناگزیر در معرض قضاوت های فردی و جمعی قرار می گیرند. در این جا، هر کس می تواند بگوید " مادر من یک استثنا است" و وقتی که همه این را بگویند همه ی مادران وارد دایره ی استثنا می شوند و در واقع استثنا بی معنا می شود.  اگر این کار را نکنیم ، دو راه دیگر باز می مانند : یکی این که ماشین قضاوت مان را خاموش کنیم و در باره ی هیچ مادری داوری نکنیم. دیگری این که ببینیم مادران ما تا کجا برای دیگران هم مادر اند و آن گاه در همین دامنه تشخیص بدهیم که به شعاع فداکاری ها و مهربانی های مادران مان چه نمره یی بدهیم. به بیانی دیگر، ببینیم که آن رویکرد مداراگرانه یی که مادران مان نسبت به فرزندان خود دارند تا کجا امتداد می یابد و سایه ی رحمت مادران مان بر چه تعداد آدم دیگر در این جهان می افتد. از آن سو، مهم است که ببینیم آن نگاه خطا پوش و مداراگر خود ما نسبت به مادران مان تا کجا به سوی زنان دیگری که مادر ما نیستند امتداد می یابد. 

احترام به روز ِ مادر احترام به جلوه های متنوع مدارا است و باید باشد. این که مادری و فرزندی نسبت به همدیگر نگاهی مداراگرانه و بخشاینده داشته باشند بد نیست. اما آزمون واقعی زمانی آغاز می شود که دایره ی شمول این نگاه را بزرگ تر کنیم، یعنی از یک سو سعی کنیم نسبت به مادران دیگر همدلانه تر برخورد کنیم و از سویی دیگر ، بپذیریم که ممکن است در داوری های گاه منفی دیگران نسبت به مادر فداکار و مهربان ما رگه هایی از حقیقت هم باشند.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۳, شنبه

کوچ

همسایه ی ما کوچ می کند. اسباب خانه ی خود را بیرون آورده و به نصف قیمت یا کمتر می فروشد. روی میز چوبی کهنه یی یک قاب عکس قهوه یی رنگ است. عکس اش را برداشته اند. فکر می کنم جهان قاب عکسی است که عکس های ما را یکی یکی از آن بر می دارند. 

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۱, پنجشنبه

از سرمه زار


مدتی پیش صحرا کریمی - کارگردان و نویسنده -  به سانفرانسیسکو آمده بود. دانشگاه برکلی دعوت اش کرده بود که بیاید و دو فیلم خود " نسیمه : خاطرات روزانه ی دختری مهاجر" و " زنان افغان پشت فرمان" را نمایش بدهد و در باره ی شان حرف بزند. قبلا داکتر ولی احمدی استاد در برکلی به من ای میل کرده بود که خانم کریمی می آید و ما باید تعداد بیشتری از افغان های این جا را ترغیب کنیم که در برنامه شرکت کنند. یک هفته پیش تر، بهرام بیضایی آمده بود با فیلم " وقتی همه خوابیم". وقتی که ما رسیدیم سالن نمایش پر شده بود و تعداد زیادی ایستاده بودند. این بار ترس ما از آن بود که افغان ها نیایند. آخر یافتیم ( توجیه را می گویم). گفتیم خوب ، سیاهی لشکر که مهم نیست. مهم این است که آدم هایی بیایند و فیلم را ببینند که اهل باشند. اهل چه؟ این اش را مشخص نکردیم ، چون فکر می کردیم همین که آدم اهل جنگ و دعوا نباشد کافی است. با وجود این ها، افغان های زیادی در برنامه آمده بودند. قسمت پرسش و پاسخ با گرداننده هم بد نبود.
در پاسخی که صحرا کریمی به یکی از سوال ها داد چیزی بود که مایه ی اصلی این یادداشت من شد. او گفت که فیلم " نسیمه" پرداختنی است به وجه درونی سفر یک زن مهاجر افغان. نه این که این فیلم وجه بیرونی تجربه های این زن را برجسته نمی کند. این وجه بیرونی هست. با این همه، در سر تا سر فیلم آنچه در تمام لحظه های نسیمه تنیده است "اظطراب" است. نسیمه وقتی روی خود را می شوید سعی می کند اظطراب را از چهره ی خود بشوید ، اما آن آبی که او روی خود را با آن می شوید خود ماده ی اظطراب است ( چون از شیر ِ آب خانه یی می آید که به او حس ِ قبول نمی دهد، نمی پذیردش؛ فقط تحمل اش می کند برای مدت کوتاهی).  نسیمه وقتی می خندد ، اضطراب می خندد. وقتی که در کتابچه ی خود می نویسد، در واقع مورچه های اضطراب را – کلمه ها را- موقتا از درون خود به صحن ِ کاغذ می آورد تا هوایی بخورند. شب که شد دو باره بر شان می گرداند سر جای اول شان. به آشوبکده ی جان پریشان و مضطرب خود. این اضطراب نسیمه در جان بیننده ی فیلم هم راه می برد. وقتی نسیمه شبی را در کمپی در میان جمعی از مردان آواره ی هم وطن خود می گذراند، آدم نگران چیزی می شود. در حین تماشای فیلم کسی از جای خود بر نمی خیزد و با صدای بلند نگرانی خود را بیان نمی کند. اما این نگرانی مثل جریان برق که بی صدا است در یک آن در همه ی چوکی های سالن تئاتر می دود و سلول های مودب بدن های مردان و زنان نشسته بر آن چوکی ها را بر می آشوبد. کسی چیزی نمی گوید. و همین نگفتن است که وقتی انبوه می شود فیلم ساختن در مورد تجربه های زنانه را به کفری سزاوار نکوهش و سرکوب تبدیل می کند. گویی همه ی ما در پای این قرارداد ِ نانوشته امضا کرده ایم که "نگوییم" و اگر کسی گفت مجازات اش کنیم. این نگفتن همان نگفتنی است که گاهی زنی را در سایه-روشن یک آشپزخانه ی خاموش به گریه می اندازد و کارد برنده را در چشم اش چون هدیتی رهایی بخش محبوب می کند. همین نگفتن است که گاهی زنی در هرات با غسل کردن در شعله های آتش از آن برائت می جوید.  
کار صحرا کریمی و امثال او در افغانستان امروز را می توان از زاویه های گوناگون دید. برای من دعوتی که در کار او است به شکستن سکوت، جذاب بود. 

من نمی دانم صحرا کریمی در آینده چه کارهایی خواهد کرد. اما تردیدم نیست که صداقت اش، همت اش، جسارت اش، هوش اش و اشتیاق اش برای گفتن قصه ی زن افغانی برای مردم ما سرمایه هایی هستند که او شاید حتا حق ندارد راکد شان بگذارد. اگر این بیان درشت و یاد آور روزگار تلخ تعهد های ایدئولوژیکی است که کمر مان را شکست، می توان این طور اش هم گفت : همه امیدواریم صحرا کریمی راوی راستگو و هنرمند قصه های زشت و زیبای ما بماند.
 
Free counter and web stats