۱۳۹۰ اسفند ۱۴, یکشنبه

یاد

ایوب آروین گزارشی نوشته - در بی بی سی- در باره ی واکنش ها در برابر اعلامیه ی شورای علما. در این گزارش گفته ی ِ رفیق ما نعیم نظری ( از مسئولان شبکه جامعه مدنی و حقوق بشر) را هم آورده :
 "پیش از این دیدگاههای متفاوتی (در مورد مسائل زنان) از رئیس شورای علما، آقای کشاف، در کلیپ های مختلف تلویزیونی دیده ایم و ایشان حمایت بسیار گسترده خود را از تامین حق زن ابراز کرده. در همین شب و روزها هم این کلیپ ها به مناسبت هشتم مارچ (روز جهانی زن) پخش می شوند". 

من و نظری هم صنفی بودیم. همیشه بحث می کردیم. گاه با هم کتاب می خواندیم. معمولا از من می خواست که کتابی را با صدای بلند بخوانم و او گوش می داد. یک بار کتابی از خواجه نصیر طوسی آورده بود. محو هوش مندی و ظرافت او شده بود. خودش هم هوش مند و ظریف بود و به همین خاطر در بیشتر موارد به او نمی شد بگویی "نه". خودت را به هر آب و آتشی می زدی سر انجام می دیدی که با او همراه شده ای. معمولا راهی پیش پای آدم می نهاد که از قدم گذاشتن در آن نمی شد ابا ورزید. 
امروز که آن قول نقل شده از او را در بی بی سی خواندم ، خندیدم. در همان گفته ی کوتاه، آن فشار ِ پنهان  ِ مخصوص را که او معمولا برای عبور از خط  ِ دفاعی طرف مقابل به کار می بست دیدم. 

۱۳۹۰ اسفند ۱۳, شنبه

من آن ام که بابای من چیز بود


امروز در جایی خواندم که یکی از ناموران میهن سر به فلک کشیده ی ما حتا به قرار دادهای کاری پدر خود هم افتخار کرده تا بر حجم شخصیت از قبل والای خود باز چیزی بیفزاید. 

چندی پیش به اتلانتا رفته بودم. در آن جا آقای داکتر حسین سامعی را دیدم که فعلا در دانشگاه " اِموری" تدریس می کند. ایشان یکی از سه نفری است( همراه با مرحوم علی محمد حق شناس و خانم نرگس انتخابی) که فرهنگ بسیار خوب "هزاره" را به جامعه ی فارسی زبان عرضه کرده اند. فرهنگ انگلیسی به فارسی هزاره شاید از بسیاری جهات خوب ترین فرهنگ دو زبانه ی موجود باشد. در فرصت گفت و گویی که با آقای سامعی داشتم در این باره سخن گفتیم. وقتی من در باره ی خوبی های این فرهنگ گفتم ، آقای سامعی همه ی آن خوبی ها را به داکتر علی محمد حق شناس نسبت داد. تمایلی نداشت که به خود نمره یی بدهد. اما از سخنانی که در مورد چند فرهنگ دیگر و دشواری های کار فرهنگ نویسی گفت پیدا بود که خود ایشان در کارآمدتر کردن فرهنگ هزاره نقش مهمی داشته است. تواضع و حق شناسی ِ داکتر سامعی در مورد حق شناسی که از این ورطه رخت برون برده است زیبا بود. اگر به جای او آن نامور میهن عزیز ما می بود حتما با خود می گفت :" حالا که فلانی نیست تا روایت مرا تکذیب کند ، بیا همه ی خوبی های کار او را هم به پای خود بنویسم".

۱۳۹۰ اسفند ۱۰, چهارشنبه

جریمه

یکی از کمدین های کانادایی گفته بود که از این جاکت های گردن دراز ِ یخن گرد خوش اش نمی آید ، چون هر وقت یکی از آن ها را می پوشد احساس می کند که یک آدم بسیار ضعیف با دستان نحیف او را خفه می کند. من امروز جریمه شدم. جریمه یی سنگین. ( نه، به روی کسی مشت نزده ام، از دیوار کسی بالا نرفته ام و... جریمه مربوط به پارکینگ بود). همان حس خفه شدن با دستان نحیف ِ یک آدم ضعیف را تجربه کردم. آدمی که جریمه نشده باشد، ظرفیت جریمه پذیری اش خیلی پایین می آید.
با این همه، این جریمه شدن یک وجه مثبت هم داشت. من به چیز عامی باور دارم به این بیان :" شما استثنا نیستید؛ برای شما هم اتفاق می افتد". مهم نیست چه قدر محتاط اید، یا چه قدر دقت و رعایت و کنترول دارید. این باور تا حدی از سنگینی روانی این جریمه کاست. 

۱۳۹۰ اسفند ۸, دوشنبه

حدیث دلتنگی

کسی در فیس بوک نوشته است:

« از این زنده گی یک نواخت خسته شده ام. سال ها است که نه جنگ مهمی در می گیرد٬ نه شهری ویران می شود و نه مردم با توپ و تانک به جان هم می افتند. خیلی که بخت با من یار شود هر چند روزی دعواهای سر کوچه ی چند نفر را می بینم که با دو سه مشت و لگد ختم به خیر می شوند. کاش همین دعوا ها زیاد می بودند. بهتر از هیچ اند. گاه خواب می بینم که همه ی شهر آتش گرفته و صدای رگبار گلوله ها و راکت ها خانه ها را می لرزانند... اما وقتی بیدار می شوم می بینم که همه در خواب مرگ اند و هیچ خبری نیست. اندوهگین می شوم. یادش به خیر٬ ما هم روزی جگر شیر داشتیم».

در زیر این یادداشت فیس بوکی این را می بینیم:

از مشاهدات عمیق فلسفی ۳

اگر در جایی نشسته یا ایستاده ای و آن گاه برای چند ثانیه فراموش می کنی که در کجایی و کمی وقت می برد تا دو باره موقعیت خود را تشخیص بدهی ٬ بدان که فرمان پیری رسیده است. 

۱۳۹۰ اسفند ۷, یکشنبه

رمه های جهان متحد شوید



یکی از پندار های رایج در میان اهل نظر افغانستان این است که در این مملکت همه چیز سیاسی شده. شکایت این است که هر جا بروی قصه ی سیاست است و هیچ گوشه یی از زنده گی مردم افغانستان از شر سیاست در امان نمانده. بعضی به خاطر این که خاطر دیگران را جمع کنند و نشان بدهند که آزاررسان نیستند می گویند: من آدم سیاسی نیستم.
اما این تصور که مردم افغانستان بسیار سیاسی هستند و سیاسی فکر می کنند و در این کشور ذهنیت سیاسی بر همه چیز سایه افکنده است تصور گمراه کننده یی است. از سیاست تعریف های متفاوت بسیاری در دست داریم. اما در همه ی این تعریف ها یک چیز کاملا روشن است و آن این است که در سیاست محاسبه ی هزینه و فایده مفهومی مرکزی است. کسی که ذهن سیاسی دارد با خود می گوید: فلان اقدام با فلان مقدار هزینه در فلان شرایط فلان نتیجه را به بار خواهد آورد و آن نتیجه مطلوب من است.

حال در افغانستانی که پنداشته می شود مردمان اش این همه سیاسی اند چنین رویکردی را چه قدر می توان یافت؟
به نظر من غیر سیاسی ترین ذهن های عالم در افغانستان جمع شده اند. کارهایی که ما می کنیم با محاسبه ی هزینه و فایده نسبتی ندارند. کافی است صدایی از دور به گوش مان بخورد تا مثل رمه یی از میمون های سراسیمه شروع کنیم به چرخیدن بر گرد خود و پنجه کشیدن بر روی همدیگر. در تعطیل کردن عقل یگانه ی دوران ایم.

 اگر سیاسی اندیش می بودیم وضع مان خیلی بهتر از این می شد.

۱۳۹۰ اسفند ۶, شنبه

گزارش سفر من به آینده

من در سفری به آینده ، به سال ۱۴۹۰هجری شمسی رفتم. به تحریریه ی یک روزنامه ی مشهور وارد شدم و سراغ بخش خبرها را گرفتم. از کسی که مطالب را در صفحه ی مونیتور بزرگ رو به روی خود جا به جا می کرد پرسیدم : " ببخشید ، می توانم خبرهای مربوط به افغانستان را بخوانم؟". گفت :" خبرها هنوز تکمیل و تنظیم نشده اند. اما اگر می خواهید در همان شکل بی نظم و ویرایش نشده بخوانیدشان ، بفرمایید". آن گاه دکمه یی را فشار داد و صفحه ی افغانستان در مونیتور ظاهر شد:
  • چیونگ تانگ رئیس جمهور چین اعلام کرد که تا سه ماه دیگر تعداد سربازان چینی در افغانستان را به سه صد هزار نفر کاهش خواهد داد. وی که در یک کنفرانس خبری در قندهار پایتخت بلوچستان سخن می گفت اظهار امیدواری کرد که سربازان افغان از این پس بتوانند روی پای خود بایستند و امنیت کشور خود را تامین کنند. 
  • ده ها هزار افغان خشمگین در اعتراض به توهین نیروهای بین المللی به عنعنات افغانی در سر تا سر افغانستان دست به تظاهرات زدند. بر اساس گزارش ها تا کنون صد و هشتاد و نه نفر در برخورد میان پولیس و تظاهرکننده گان کشته شده اند. گفته می شود ماجرا پس از آن آغاز شد که چند تن از سربازان قزاقستانی که در ترکیب نیروهای حافظ صلح ملل متحد در افغانستان حضور دارند ، دستارهای افغانی را بر سر خود گذاشته و عکس گرفتند و بعد این عکس ها را در وب سایت "بادی بوک" منتشر کردند. این وب سایت عمدتا عکس های برهنه ی کاربران را منتشر می کند و افغان ها این کار را حمله ی مستقیم به عنعنات ملی خود تلقی کرده اند. سخن گوی وزارت آب و برق و معادن افغانستان این عمل سربازان قزاقستانی را غیر مسئولانه خوانده و از افغان ها خواست که از خود خویشتن داری نشان بدهند. 
  • دفتر پادشاه افغانستان در یادداشتی که به رسانه ها فرستاده اعلام کرده است که از این پس زنان افغان می توانند در انتخابات رای بدهند. در این یادداشت آمده است :" از آنجا که جهان همیشه به سوی ترقی و کمال سیر نموده و ملل و اقوام مختلف از اعصار عقب مانده گی و تاریکی خارج می شوند، زمان آن فرا رسیده که ملت متدین افغانستان نیز در تحت رهنمودهای خردمندانه ی پادشاه عالیقدر افغانستان مدارج پیشرفت را طی نماید. با توجه به این که زنان نیمی از پیکره ی اجتماع را تشکیل می دهد و بناء علیهذا لازم است که از استعدادهای اوشان برای ترقی مملکت استفاده گردد. از این به بعد زن های افغان می توانند با حفظ حرمت و وقار و شخصیت اسلامی وملی خود رای بدهند. باشد که ملت غیور افغانستان بار دیگر به قله های شامخ پیشرفت نایل گردد".
در زیر این خبر آخری مدیر بخش اخبار با حروف ریز و سرخ نوشته بود:

یادداشت برای تنظیم کننده ی اخبار مربوط به افغانستان،
درتماس با دفتر پادشاه افغانستان روشن شد که فعلا فقط زنان افغان بالای پنجاه سال می توانند رای بدهند. لطفا این نکته را در متن خبر مشخص کنید. چون اگر خبر به شکل موجود اش منتشر شود ممکن است باز افغان ها تظاهرات کنند و صدها نفر تلف شوند. در ضمن تیتر " زنان افغان می توانند رای بدهند" بسیار تحریک آمیز است. لطفا آن را هم به نحوی تعدیل کنید. تشکر.

بقیه ی خبرها را نتوانستم بخوانم و از دفتر روزنامه بیرون آمدم. آمدم که گزارش سفرم را به شما بدهم.

پند پیران


بخشی از نامه ی انجیل به قرآن:

" سلام عزیزم...
خیلی کیف می کنی که این همه آدم به خاطر تو کشته می شوند؟ زیاد هیجان زده هم نشو. اکثر این آدم هایی که امروز برایت گریبان چاک می کنند ، آن قدر خشره و بی مرام اند که فردا به خاطر پنج پول ترا زیر پا می کنند. باور کن هیچ طرفدار نداشته باشی بهتر از آن است که چند تا احمق عربده کش عاشق ات باشند. روزگاری بود که عده یی به خاطر من آدم ها را به کام آتش می فرستادند. آن هم نه آدم های معمولی؛ خوب ترین ها را. همین که خبر می شدند کسی نسبت به من نظر مساعدی ندارد پوست از سرش می کندند. اما امروز کار به جایی رسیده که اگر مردم کفش های خود را با من پاک کنند هم چرت کسی خراب نمی شود. از سرنوشت من عبرت بگیر".  

۱۳۹۰ اسفند ۵, جمعه

داستان بی خوابی و انار و انتظار

شب خوابم نمی برد. دنبال آهنگ می گشتم. در آهنگ های ایرانی چیزی نیافتم که مناسب حال باشد. شادترین های شان هم دل آدم را از زنده گی سیاه می کنند. مثلا در شعر هست که " شادی کنید..." ، ولی آن را طوری می خوانند که فکر می کنی همین حالا لشکر یزید خیمه های اهل بیت را در کربلا آتش زده اند و ملایک آسمان دستمال نمی یابند که اشک های خود را پاک کنند. آهنگ های افغانی از این سوی بام افتاده اند. در آهنگ های ایرانی حد اقل می توان چند تا جمله ی معنادار -در سطح همان آهنگ ها- یافت. در آهنگ های افغانی اصرار دارند که انار دانه ندارد، بعد می گویند که دارد ، بعد می گویند دانه دانه و به شک می افتند که انار دانه دارد یا ندارد. یا می گویند:
سر من فدای تو ظالم/ من صدقه ی چشمان تو می شوم/ ای ظالم ، سر من صدقه ی تو ظالم/ سر من قربان تو گردد / ظالم ظالم هییییییییییییییییییییییییییییییی !
آن وقت خیلی لطف می کنند و با زبانی سرشار از عدم ِ خشونت می گویند : دست ِ بی کار بشکند! ( تاثیر هم دارد والله. امروز بند دست من لق می خورد).

خلاصه ، آخر از آهنگ های قدیمی یکی را یافتم. اما گرفتاری آدم گاهی تمامی ندارد. در شعر ابوالقاسم لاهوتی - خدا بیامرزدش- آمده که :
صد ره در انتظارت تا پشت در دویدم/ پایم ز کار افتاد ، آنگه به سر دویدم

آقا در انتظار می دویده ، آن هم حتما از کنج خانه تا پشت در. یک دفعه نه ، دو دفعه نه ، صد ره.  هر بار هم پایش از کار می افتاده و مجبور می شده با سر بدود. نه که فاصله ی درون خانه تا پشت در چندین فرسنگ است و فوق العاده صعب العبور؟

بد بختی است.

۱۳۹۰ اسفند ۲, سه‌شنبه

شما وبلاگی مرا می خوانید؟


من به دستور زبان چندان علاقه مند نیستم. اما گاهی بعضی غلط های دستوری چشم آزار ذهن آدم را به سوی دستور می برد. می خوانیم :
- او دردی مرا نمی فهمید
- پدری من می گفت که ...
- آوازی او را شنیدم

در فارسی کلمه ی " یک" حد اقل به دو معنا به کار می رود: یکی همان عدد 1 است. مثلا در عبارت " یک کتاب و دو کتابچه". دیگری برای اشاره به چیزی که نوع و جنس اش را می دانیم، ولی در باره اش اطلاعات جزئی زیادی نداریم یا آن اطلاعات جزئی و بیان شان برای ما مهم نیستند. مثلا وقتی می گوییم " یک معلم باید چنین و چنان باشد" ، منظور مان از یک معلم هر معلمی است.  " یک معلم" به معلم اشاره می کند، اما مشخص نمی کند که کدام معلم. در این جمله "یک" کاربرد عددی ندارد. کاربرد تعمیم دهنده دارد.  اما وقتی می گوییم "کتابی در حویلی افتاده" هم به 1 بودن آن کتاب اشاره می کنیم و هم به این که به صورت مشخص چیزی در باره ی آن کتاب نمی دانیم. می دانیم 1 جلد است و می دانیم کتاب است. اما مشخصات اش را نمی دانیم یا نمی خواهیم به آن اشاره کنیم.
حال همین "یک" در زبان فارسی به شکل دیگری هم بیان می شود. مثلا می گوییم "کتابی که موضوع اش محیط زیست باشد". در این جا این "ی" در آخر کتاب در واقع نقش همان "یک" را بازی می کند. یعنی یک کتاب که موضوع اش محیط زیست باشد/ هر کتاب که موضوع اش محیط زیست باشد.
اما این "ی" را نمی توان در جایی به کاربرد که محل کاربرد " ِ" یا کسره ی اضافه است. پدر ِ من ، موج ِ دریا ، کلکین ِ خانه. 

مشکل زمانی پیش می آید که مثلا در باره ی "یک پیراهن نارنجی" بنویسیم. یک پیراهن نارنجی همان "پیراهنی نارنجی" است. "ی" در آخر نارنجی "ی" صفت ساز است. اما "ی" در آخر پیراهن در واقع همان "یک" است که می توانست در آغاز عبارت بیاید.البته بسیاری کاربرد کلمه ی "یک" را به جای "ی" نکره غلط می دانند. من بیشتر به این فکرم که کار بچلد!

 فرق بین پیراهن ِ نارنجی و پیراهنی نارنجی چیست؟ به کار بردن یکی از این دو گونه بسته گی به این دارد که کدام یک از آن ها منظور ما را بهتر می رساند. مثلا اگر کسی بخواهد میان دو پیراهن مقایسه یی بکند شاید بگوید "به نظر من پیراهن ِ نارنجی بهتر از پیراهن ِ سرخ است". همان آدم ممکن است در توصیف یک صحنه چنین بگوید: "پیراهنی نارنجی بر طناب آویزان بود".
من در این جا سعی نمی کنم قانون بتراشم. از توضیح مساله هم آشکارا ناتوان ام. گاه فکر می کنم که آدم این چیزها را یا از روی ِ ذوق شخصی می داند و یا نمی داند. آموزش دادن شان هم شاید توفیقی نداشته باشد. اما وقتی می خوانم که کسی نوشته " کتابی من گم شده" خلق ام تنگ می شود. یا وقتی کسی می نویسد " پدر با این مهربانی چه گونه تصمیم گرفته فرزند اش را از مکتب بکشد" ( به جای پدری با این مهربانی...)، احساس بدی پیدا می کنم.
حتما خودم هم در نوشته های خود کارهایی می کنم که خلق شما را تنگ می کند.    
 
Free counter and web stats