دوستی با نام تیمور در باره ی" نقش عمل غیر عقلانی در زنده گی" پرسیده است. از قضا من مدتی پیش در این زمینه کتابی خواندم که دقیقا همین مساله را بررسی کرده بود. نام کتاب این بود :
SWAY
(The Irresistible Pull of Irrational Behavior)
Ori Brafman & Rom Brafman
نویسنده گان این کتاب عوامل مختلفی را که سبب می شوند ما رفتارهای غیر عقلانی از خود نشان بدهیم بررسی می کنند. چند نمونه ی خوب از مطالعات موردی در این زمینه را هم آورده اند. مهم ترین نکته ی این کتاب برای من تحلیل آن از نقش ِ منفی ِ چیزهای خوب بود. مثلا در یک آزمون ( تفصیل اش بماند) گروه های دو نفری تشکیل دادند و مقداری پول در اختیار هر گروه قرار دادند. در هر گروه یک نفر می توانست پول داده شده را میان خود و شریک ِ خود تقسیم کند. اگر احمد و محمود در یک گروه بودند یکی از این دو حق داشت پول را هر طور که دل اش می خواست تقسیم کند. در مثل اگر احمد این اختیار را داشت می توانست پول را نصف-نصف تقسیم کند. می توانست خودش سهم کمی بگیرد و به محمود سهم زیادتری بدهد و یا بر عکس. در هر حال ، اگر محمود از سهم خود ناراضی می بود و پول داده شده را نمی پذیرفت ، در نتیجه هر دو پولی دریافت نمی کردند و باید کل مبلغ را بر می گرداندند.
نتیجه ی این آزمون جالب بود. وقتی که 100 افغانی در میان بود و محمودها 60 افغانی از این مبلغ را برای خود نگه داشتند و 40 افغانی را به محمودها دادند ، اکثر محمودها از گرفتن 40 افغانی خودداری کردند و در نتیجه هم احمدها و هم محمودها یک پول هم دریافت نکردند. چرا محمود 40 افغانی را نپذیرفت؟ به خاطر این که فکر می کرد احمد عدالت و انصاف را رعایت نکرده. بنابر این به این نتیجه رسیده بود که اگر هر دو هیچ چیز دریافت نکنند بهتر از آن است که احمد به صورتی غیر عادلانه سهمی بیشتر ببرد.
در این مثال روشن است که محمود رفتاری غیر عقلانی می کند. درست است که 60 افغانی بیشتر است ، اما 40 افغانی هم پول است و وقتی رایگان بیاید چرا آدم آن را نپذیرد. این که احمد نتواند 60 افغانی را بگیرد ، به حال محمود چه فایده یی دارد؟ این که محمود 40 افغانی رایگان را از دست بنهد ، چه سودی به او می رسد؟ در این جا ملاحظه ی انصاف و عدالت ذهن و روان و رفتار محمود را هدایت می کند نه عقلانیت.
آیا گرایش به عدالت و انصاف گرایشی مثبت نیست؟ هست. اما همین گرایش مثبت هم اگر با عقلانیت همراه نشود می تواند به حرمان ها و باخت های بیشتر منتهی شود.
حال همین آزمون را به عرصه یی دیگر- عرصه ی مبارزه ی سیاسی و اجتماعی- منتقل کنید. کسی هست که فکر می کند در درستی ِ آرمان حق طلبانه و عدالت خواهانه اش هیچ خللی نیست. امکان دارد چنین کسی آن چنان در حقانیت آرمان خود غرق شود که فراموش کند که در غیاب ِ عقلانیت ای بسا که آرمانی موجب حرمان شود و شوری سبب ِ شر.
در یادداشت قبلی پرسیده بودم که " آیا مهربانی را باید فارغ از محتوا و درون مایه اش ارزیابی کرد؟ اگر نه ، چه گونه می توان از موضعی قابل دفاع به نقد رفتارهایی پرداخت که فکر می کنیم غلط اند اما از نیتی نیک و دلی سرشار از مهر برخاسته اند؟". تشکر از دوستانی که نظر دادند.
این بیت را همه خوانده ایم که " دشمن دانا که غم جان بود/ بهتر از آن دوست که نادان بود". یا این یکی را: " دوستی با مردم دانا نکوست/ دشمن دانا به از نادان ِ دوست". می دانیم که وقتی می گوییم " دشمن ِ دانا" به یکی از خصوصیات این دشمن اشاره می کنیم. همین طور وقتی می گوییم " دوست ِ نادان" از یکی از خصوصیات این دوست سخن می گوییم. هیچ کسی را نمی توان فقط دانا یا نادان خواند. آدم ها به جز دانایی و نادانی چیزهای دیگری هم در وجود خود دارند. حال ، من نمی دانم چرا از دشمن مثبت ترین خصوصیت اش را که همان دانایی باشد گرفته اند و آن را در برابر منفی ترین خصوصیت دوست یعنی نادانی اش گذاشته اند و آن گاه به این نتیجه رسیده اند که دشمن دانا بهتر از دوست نادان است. دانایی در دشمن یعنی این که عقل ابزاری ِ این دشمن خوب کار می کند ( آن هم بر ضد شما). نمی توان گفت در این جا دانایی شامل مهربانی هم می شود. چرا که در این صورت باید از مفهومی به نام " دشمن مهربان " سخن بگوییم که اساسا دشمنی را بی معنا می کند. از آن سو ، دوست ِ نادان هم به جز نادانی لابد خصوصیات دیگری نیز دارد و آن خصوصیات سبب دوستی ِ ما با او شده اند. دشمن دانا کسی است که دانا است اما از شما کینه به دل دارد و به هر طریقی که ممکن باشد به شما آسیب می رساند. دوست نادان کسی است که نادان است اما جز خیر و خوبی شما را نمی خواهد و هر جا که دست اش برسد به شما کمک می کند. پس چرا دشمن دانا که غم ِ جان بود بهتر از آن دوست که نادان بود؟ کسانی که چنین اعتقادی دارند فکر می کنند که رفتارها را باید با معیار دانایی و نادانی سنجش کرد. فرض شان این است که آنچه از دانایی بیاید – حتا اگر از جانب دشمن باشد- بهتر و قابل قبول تر از آن چیزی است که برخاسته از نادانی باشد ، حتا اگر از جانب دوست باشد.
اما مشکل این موضع در این جا است که ریشه ی همه ی رفتارها را به دانایی و نادانی وصل می کند و در باره ی آنچه در چارچوب دانایی انجام می یابد نگرش مثبت و در باره ی آنچه در چارچوب ِ نادانی صورت می پذیرد نگرش منفی دارد. اکنون ، چیزهایی چون دوست داشتن و مهر ورزیدن ساحت هایی از امکانات وجودی ما هستند که ممکن است ملازمه یی با دانایی یا نادانی ما نداشته باشند. هیچ دلیلی ندارد که فکر کنیم آن کس که داناتر است مهربان تر هم هست یا دوست داشتن اش اصیل تر ، عمیق تر و ارزشمند تر است. همین طور نادانی ِ یک فرد اصلا دلیل نمی شود که فکر کنیم او از دوست داشتن و مهرورزیدن هم ناتوان است و اگر دوست بدارد و مهر بورزد باید برای مهر او ارزشی قایل نشد. نمی توان گفت مهر ِ یک مادر نادان به فرزند ِ خود مهر نیست و یا مهری است که به هر حال به حال فرزند او زیان آور خواهد بود.
پس با مهربانی ها و دل سوزی هایی که پی آمدهای معکوس دارند ، چه کار کنیم؟ مادری صمیمانه باور دارد که اگر دخترش به مکتب برود ، این مکتب رفتن به زیان او خواهد بود و بنا بر این به مصلحت نزدیک تر آن است که او درس نخواند. با این مادر چه گونه باید برخورد کرد؟ و بر همین قیاس.
به نظر من هیچ پاسخ ساده و جامعی برای این گونه سوال ها وجود ندارد. عده یی تنها به مهربانی یا دل سوزی پدر و مادر خود اکتفا نمی کنند و این مهربانی ها و دل سوزی ها را به لحاظ محتوایی هم نقد می کنند و از این نقد خود سود هم می برند. پدر و مادر شان هم سود می برند. عده یی دیگر ، با پدر و مادر خود هم آهنگ می شوند و این هم آهنگی به نفع شان تمام می شود. این چیزها در تحت شرایط و احوال گوناگون باز می شوند و به سر انجام منطقی – یا غیر منطقی- خود می رسند.
با این همه ، می توان گفت که هر کسی باید ببیند که این پاره یا آن پاره از واکنش های اش در یک چارچوب بزرگ تر چه معنا می دهد. فرض کنید کسی هست که به صورت کلی زنده گی را پوچ می داند و چارچوب ِ کلان زنده گی اش خالی از هر نوع هدفی است. برای چنین کسی بی معناست که سر جزئیات فلان برنامه ی کوچک با دیگران بجنگد. یا مثلا دختری هست که فکر می کند در آینده درس نخواهد خواند و اصلا درس خواندن کاری است بیهوده. آن گاه همین دختر شب و روز با پدر و مادر خود جنجال دارد که چرا با رفتن او به مکتب موافق نیستند. برای چنین کسی مهم است که موضع غلط ِ پدر و مادر خود را نقد کند و در این کار تا آن جا پیش برود که بر مهر و شفقت آنان نیز چلیپا بکشد. اما همین آدم وقتی که به مکتب می رود درس نمی خواند و آنچه را در بدل ِ هزاران کش-مکش ِ دل شکن به دست آورده مثل یک مشت خاک ضایع می کند.
همین مثال ازدواج اجباری یا ازدواج تنظیم شده به دست مادران و پدران را در نظر بگیرید. من مخالف این نوع ازدواج ام. اما به گمان من غلط است اگر فکر کنیم که هر وقت در امر ازدواج انتخاب با ما نباشد نتیجه حتما فاجعه است. بعضی فکر می کنند که اگر خودشان شریک زنده گی خود را انتخاب کنند یک فرد انسانی را انتخاب می کنند و اگر پدر و مادرشان این کار را بکند حیوانی شریک زنده گی شان خواهد شد. می توان و باید در برابر ازدواج های اجباری ایستاد. اما در عین حال می توان به یاد داشت که در ازدواج های غیر اجباری هم ما به منبعی به نام " جامعه ی انسانی" مراجعه می کنیم و شریک زنده گی خود را از میان همین آدم هایی انتخاب می کنیم که در دسترس پدران و مادران ما هم بوده اند. می توان به بازار رفت و مواد غذایی خرید و چیزی برای چاشت خود تهیه کرد. اما اگر به یکی از دوستان خود زنگ بزنیم که امروز برای چاشت " یک چیز" بیاورد ، او هم سنگ و چوب یا زهر ِ مار نخواهد آورد. دانستن این نکته به ما کمک می کند که شرایط و محدودیت های انتخاب های خود را هم از یاد نبریم.
ممکن است کسی بگوید : " اگر من در پی ِ انتخاب آزادانه ی خود در چاه بیفتم بهتر از آن است که کس دیگری برای من تصمیم بگیرد و انتخاب کند- نتیجه هر چه باشد". با چنین کسی البته نمی توان بحثی معقول کرد.
مدتی است که با یکی از جوانان گفت و گویی در مورد رابطه ی او با پدر و مادرش دارم. می گوید که پدر و مادرش او را " نمی فهمند" و سعی می کنند عقاید خود را بر او تحمیل کنند. نمی دانم پدر و مادر او تا کجا بر او فشار می آورند که در چنبره ی عقاید و باورهای آنان فکر و زنده گی کند. اما این را تا حدی می دانم که آدم های جامعه ی ما در هیچ چیزی پایدار نباشند در تحمیل عقاید خود بر دیگران سماجتی دارند مدال آور. با این حساب ، ممکن است این جوان حق داشته باشد از این خصوصیت پدر و مادر خود گله مند باشد. اما آنچه برای من شگفتی انگیز است این است که او موضع ِ پدر و مادر خود را یکسره نقد ِ محتوایی می کند. به این معنا که آنچه برای او اهمیتی درجه اول دارد محتوای سخنانی است که آنان به او می گویند و درونمایه ی ارزش هایی است که آنان در پی ِ تحمیل شان بر او هستند. من از او خواستم که از زاویه یی دیگر هم به موضع ِ مادر و پدر خود نگاه کند. آنان – به گواهی خود این جوان- اصلا بدخواه فرزند خود نیستند. این که با چنان سماجتی سعی می کنند فرزند شان را به راه خود ببرند هم از این روست که فکر می کنند راه ِ آنان به جاهای بهتری می رسد. آنان از سر " مهربانی" آن گونه رفتار می کنند.
حال ، آیا مهربانی را باید فارغ از محتوا و درون مایه اش ارزیابی کرد؟ اگر نه ، چه گونه می توان از موضعی قابل دفاع به نقد رفتارهایی پرداخت که فکر می کنیم غلط اند اما از نیتی نیک و دلی سرشار از مهر برخاسته اند؟ من باید در این مورد فکر کنم و نتیجه ی فکرم را در اینجا خواهم آورد. نظر شما در این باره چیست؟
پوزش طلبیدن از پی ِ خطایی که کرده ایم معمولا کار درستی است. پوزش طلبیدن اولین گام و حد اقلی از تلاش برای ترمیم کژی یا کاستی ای است که سبب اش ما بوده ایم. اهل ِ خرد هم معمولا پوزش پذیر اند و می دانند که در ِ پوزش را باز گذاشتن برای همه گان خوب است. نوبت ِ خود آدم هم می رسد.
اما در بعضی جاها پوزش خواستن – حتا اگر اخلاقا کاری درست باشد- به هیچ دردی نمی خورد. نمونه اش همین معذرت خواهی هایی که این روزها مثلا به دنبال کشتن غیرنظامیان می کنند. می گویند : "ما عمیقا متاسف ایم و معذرت می خواهیم. ما می دانیم که این رنج برای همیشه با بازمانده گان قربانیان خواهد ماند". در این جا معذرت خواستن کاملا بی معنا می شود. چرا که معذرت خواستن وقتی معنا دارد که شما به طور موجهی به طرف مقابل تان نشان بدهید که امکان تصحیح خطایی که از شما سر زده به نحوی وجود دارد. یا آنچه شما به عنوان " بدل ِ خطا" عرضه می کنید می تواند به لحاظ ِ کیفی تا حد زیادی خطای تان را جبران کند. قید ِ " به لحاظ کیفی " را آوردم چون وقتی ما از کسی ناراحت می شویم این ناراحتی صرفا به خاطر این نیست که او هزار افغانی از جیب ما دزدیده است ، به این علت هم هست که چیزی به نام اعتماد و اخلاق را زیر پا کرده است. معذرت خواهی باید تا حدی که ممکن است هم وزن خطا باشد. اگر مثلا به کسی دشنامی داده اید و حالا به راستی پوزش می طلبید ، این " پوزش طلبی صادقانه" هم وزن آن دشنام است و می تواند زخم ِ آن دشنام را التیام ببخشد. اما اگر پدر کسی را کشته اید و حالا معذرت می خواهید در واقع به آن کس می گویید : " به نظر ِ من همین پوزش خواستن من ، این کلماتی که به کار می برم و احساسی که در این کلمات می گنجانم ، هم وزن ِ آتش دردی است که عمق استخوان شما را می سوزاند. می دانم رشته یی را در زنده گی تان پاره کرده ام که برای شما بسیار عزیز بوده. اما یک لحظه باشید ، من جادویی بلدم و می توانم با ردیف کردن واژه ها این رشته ی گسسته- تا -همیشه را بازسازی کنم". ولی روشن است که در این مورد نمی توان هیچ چیزی به عنوان ِ " بدل ِ خطا" عرضه کرد. هیچ چیزی نمی تواند جانشین جان ِ آدمی شود. هیچ لطفی از عهده ی بازسازی پیوندی بر نمی آید که تا همیشه گسسته است و به هیچ حیلتی هرگزش نمی توان باز آورد.
من فکر می کنم که وقتی که مثلا نیروهای ناتو یا امریکا به خاطر قتل غیر نظامیان معذرت خواهی می کنند ، این معذرت خواهی ها کاملا خلاف پرور اند. آدم فکر می کند کسی سعی می کند مرا بازی بدهد. و این حس ، معذرت خواهی را تبدیل می کند به نمک پاشیدن بر سر زخمی که هنوز ازش خون می آید.
در ادبیات فارسی و نیز در مکالمه های متعارف روزمره گاهی جمله یی می شنویم به این گونه : او ریش خود را در آسیا ( یا آسیاب) سفید کرده است. یا : ریش ام را که در آسیاب سفید نکرده ام.
برای کسانی که آسیاب را ندیده باشند: آسیاب جایی است که در آن گندم یا جو و... را آرد می کنند. این را گفتم چون آسیاب آن گونه که می شناختیم کم کم از بین می رود و ممکن است عده یی اصلا ندانند آسیاب چیست و چه گونه جایی است. با از بین رفتن آسیاب طبعا معنای اصطلاح " ریش در آسیاب سفید کردن" نیز از دسترس ما دورتر می شود. در آسیاب ریش آدم با آرد سفید می شود و این گونه سفید شدن ریش هم آسان است و هم ناپایدار و هم به اشتباه افکن.
اما ریش ِ سفید و پیچه ی سفید چه چیزی در باره ی صاحبان خود می گویند؟ در فرهنگ ما موی سفید زنان و مردان و البته ریش سفید مردان برانگیزنده ی احترام است یا بیشتر مردم فکر می کنند که باید این چنین باشد. اما سعدی چندین قرن پیش گفته بود :" توانگری به هنر است نه به مال و بزرگی به عقل است نه به سال". از زمان سعدی به این طرف هر چه عقل سلطه ی خود را بیشتر گسترانده است ، بزرگی ِ ناشی از "سال" بیشتر از چشم ها افتاده است. در واقع اگر امروز به جوانی بگویید که " شما مجبور نیستید به کسی صرفا به این دلیل که سالخورده تر است احترام ِ بیشتر بگزارید" ، او فکر خواهد کرد که سخن رهایی بخشی شنیده است. اگر بزرگی به عقل است و نه به سال ، روشن است که جوانی که عقل دارد اما سال های زیادی از عمرش نگذشته با جمله ی " بزرگی به عقل است نه به سال" احساس همدلی بیشتری خواهد کرد.
می دانیم که برای سالخورده شدن باید منتظر ماند. به هیچ حیله یی نمی توان حرکت سال ها را تند تر کرد و مثلا در سی ساله گی هشتاد ساله شد. اما در مورد عقل چنین محدودیتی وجود ندارد. این است که وقتی شرط ِ بزرگی را از داشتن ِ سال به داشتن ِ عقل تغییر می دهیم در حقیقت میدان رقابت برای کسب ِ بزرگی را وسیع تر و انعطاف پذیرتر می کنیم. به بیانی دیگر ، اگر قبلا فقط" بزرگ ِ سالخورده" داشتیم از این پس می توانیم " بزرگ ِ کم سن و سال" هم داشته باشیم. در گذشته اگر کسی می توانست ثابت کند که ریش اش واقعا در اثر سالخورده گی سفید شده ( و نه با آرد ِ آسیاب!) کافی بود که به بزرگی اش احترام بگزاریم. اما با میدان دار شدن عقل به عنوان شرط اصلی ِ بزرگی ، می توان به یک ریش سفید گفت : " درست است که ریش ات در آسیاب سفید نشده ، اما این برای من کافی نیست. من باید ببینم که عقل ات در کجای کار است". برای دفاع از این موضع می توان شواهد زنده هم آورد. می توان به جوانی اشاره کرد که بسیار عاقل است و در همان حال پیر ریش سفید یا پیچه سفیدی را یافت که سرشار از جهالت و بی عقلی است. تا این جا ، گذر از سال به عقل به عنوان شرط بزرگی مشکلی ندارد. اما در این جا ابهامی هست که روشن شدن اش ممکن است به باز سنجی ِ این موضع قابل دفاع بینجامد. آن ابهام به این شرح است :
ما به بزرگی احترام می گزاریم. یعنی هر وقت که چیزی ( مخصوصا چیزهای مطلوب) در ظرف ذهن و روان ما بریزد و این ظرف را لبریز کند و از گنجایش این ظرف فراتر برود در ما حس ِ " احترام" بر انگیخته می شود. مثلا دویدن معمولی یک آدم چیزی در حد ظرفیت ذهن و روان ما است. به صورت عادی ما انتظار داریم – و دیده ایم- که آدم ها بتوانند بدوند. اما اگر دونده یی به اندازه ی یک پلنگ تیز بدود ، این وضعیت بزرگ تر از ظرفیت ذهن و روان ماست و این است که در برابر چنین دونده یی آن حس احترام را در خود می یابیم.
حال ، ما وقتی به یک ریش سفید احترام می گزاریم ، به چه چیزش احترام می گزاریم؟ بزرگ-سالی اش که چیزی فراتر از ظرفیت ذهن و روان مان نیست. می دانیم که آدم ها به صورتی عادی هشتاد ساله و نود ساله می شوند. به عقل اش هم احترام نمی گذاریم. چرا که ما احترام گذاشتن مان را با دیدن مو یا ریش سفید او آغاز کردیم نه با آزمایش عقل اش. پس به کدام بزرگی در یک آدم موسفید یا ریش سفید احترام می گذاریم؟ ساده ترین پاسخ به این سوال این است که خوب ، ما هم تحت تاثیر فرهنگ گذشته هستیم و چون در گذشته بزرگی به سن بوده و نه به عقل ، ما هم هنوز تقلید از گذشته گان خود را کاملا ترک نکرده ایم. این پاسخ خوبی است. اما هنوز می توان پرسید : چرا گذشته گان ما چنین کردند؟ چرا آن ها ریش و موی سفید را معیار گرفتند و نه عقل آدم ها را؟ نکند موی سفید و سال ِ زیاد آن قدر هم بی معنا نباشند که درابتدا به نظر می رسند.
به نظر من احترام به موی سفید ، ریش سفید و سالخورده گی رگه های برجسته یی از خردمندی و فرزانه گی دارد. سالخورده گی با تجربه همراه است. تجربه را نمی توان فشرد و به کسی داد. نمی توان پیش از موقع درگیرش شد. تجربه وقت می برد و هر پاره اش به هنگام ِ خود می آید. یک تجربه ممکن است در همان نخستین بار پر از کامیابی باشد. همان تجربه می تواند در بار ِ دوم ناکامی بیاورد. همان تجربه در بار سوم می تواند کامیابی های بیشتری به بار بیاورد. همان تجربه ممکن است در نوبت چهارم به فاجعه بینجامد. در نوبت ِ نخست نمی توان این سه نوبت دیگر را دید. کسی که از همه ی این مراحل گذشته تصویر دقیق تری از " فراز و فرود" زنده گی دارد و بنا بر این هیجان ها و امیدها و سر خورده گی ها و ناامیدی های اش به تعادل قابل اعتمادتری رسیده است. این تعادل قابل اعتماد همان بلوغ است. آدم ها قرن ها با تکرار ِ فراز ها و فرود های زنده گی درگیر بوده اند و در این درگیری ها یاد گرفته اند که به صاحبان تجربه های بسیار ( یعنی همان موسفیدان و ریش سفیدان) احترام بیشتری بگذارند. مثلا وقتی جوانی به آسمان ها پریده که چه خوش بخت ام من ، پیری به او گفته که کمی کمتر مستی کند. این جوان به حرف آن پیر گوش نداده. در نوبتی دیگر همین جوان در پس ِ زانوی غم نشسته و زمین و زمان را تیره و تار یافته. این پیر به او گفته که زنده گی همه اش این ظلمتی نیست که او اکنون گرفتارش شده و بنابر این باید امید خود را از کف ننهد. رفته – رفته این جوان متوجه چیزی می شود: " در این پیر چیزی هست که ظرف ذهن و روان من گنجایش اش را ندارد. او از منظر دیگری به من و جهان نگاه می کند که من از درک اش عاجزم . او بزرگ تر است". احترام. احترامی که ما اکنون به پیران و سالخورده گان داریم در حقیقت احترامی است که در طول ِ زمان انباشته شده و کاملا قابل دفاع است.
حال ، می توان به درستی حدس زد که در گذشته هم حتما پیران جاهل و بی عقلی بوده اند که نمی توانسته اند منبع هیچ نوع خردمندی و فرزانه گی بوده باشند. این درست است. اما هیچ آدم عاقلی به خاطر این که در سبد میوه اش چند میوه ی گندیده هم هستند ، کل سبد میوه ی خود را به دریا نمی ریزد.
امروز تعداد زیادی از جوانان با تکیه بر سوادی که خود دارند و پیران شان از آن بی بهره اند ، با پیران و موسفیدان خانواده و محیط خود بسیار ناسازگار می شوند. در بعضی موارد شاید حق داشته باشند که چنین شوند. اما به طور کلی ، به نظر من افراط در اعتقاد به " بزرگی به عقل است نه به سال" ما را از منبع بزرگی از فرزانه گی محروم خواهد کرد. سخن سعدی را باید به عنوان یک هشدار ِ کنترول کننده در جایی به کار برد که به عقل هیچ بهایی نمی دهند. اما به هوش باید بود که بعضی از جلوه های عقل جز با گذر سالیان رخ نمی نمایند و جز در کوره ی تجربه پخته نمی شوند. " پیران جاهل" و " شیخان گمراه" زیاد داریم ، اما فقط کسی که عقل خود را تعطیل کرده باشد می تواند خود را از خرد ِ و تجربه ی پیران عاقل و شیخان ِ راه شناس محروم کند.
بهار است. برف ها آب شده اند. زمین در زیر اولین نگاه های صبحگاهی ِ آفتاب عرق کرده. خاک نرم است. سنگ ها درخشان اند. سبزه ها نابالغ. چشمه ناب ترین های خود را بیرون می ریزد ، اما کسی تشنه نیست. درختان توت و بادام گویی از بهجتی مشترک سرمست اند و به مدد ِ نسیم برای همدیگر شاخه تکان می دهند. بیدها و سپیدارها از دریای شب بیرون آمده اند – پاکیزه ، و در آفتاب ایستاده اند –خاموش. هوا سبک است. صبح است و من پیاله ی شیری را که نمی توانم ننوشم- چون قانون است- نوشیده ام. از خانه بیرون آمده ام به قصد آن که به جای هر روزه بروم. به چمن. پیش آب و علف و پروانه. پروانه ها. پدرم هر روز نگاه نکوهش بار خود را به من می دوزد و می گوید : "چرا با داوود بازی نمی کنی ، چرا با محمدعلی به ده ِ بالا نمی روی پیش بچه های دیگر؟". اما بودن با آب و علف و پروانه در زیر سنجد ها کجا و تشله بازی با بچه ها در ده بالا کجا؟ من اولی را دوست دارم. کفش هایم پر آب می شوند و مش مش می کنند. لباس ام گل آلود می شود. دست هایم سرخ می زنند. اما چه کیفی دارد این قدر نادان بودن ، کودک بودن ، دل خود را ، بل جان خود را ، به روی معجزه ی آب و علف و پروانه گشودن.
***
بهار است. معلم می گوید که این روزها هنوز مکتب سر و سامانی نیافته و بنا بر این بهترین وقت برای خواندن " آن کتاب ها" است. می گوید صبح ها پیش از آن که بچه ها جمع شوند باید خودت را به خانه ی ما برسانی ، یک ساعت درس بگیری و بعد به مکتب بروی. هر روز صبح نماز می خوانم و حرکت می کنم. از خانه ی ما تا مکتب یک ساعت راه ِ پیاده روی است. خانه ی معلم نزدیک مکتب است. با شتاب خودم را به خانه ی معلم می رسانم. از من می پرسد : "دیروز چه خوانده بودیم؟" و من درس دیروز را باز می گویم. معلم گاهی تحسین ام می کند و گاهی با ناراحتی می گوید : " چرا دقیق نمی خوانی؟". درس ها برای من سنگین اند- اما شیرین هم هستند. اسلام شناسی شریعتی می خوانم. مجموعه ی آثار شانزده و هفده. عشقی که به ریاضی دارم روز به روز سردتر می شود. عشق تازه یی یافته ام : شریعتی. اسلام را به شکلی دیگر شناختن. کارخانه گی های صنفی ام عقب می مانند. با اعداد بیگانه و بیگانه تر می شوم. هر روز که به خانه می آیم مقاله های یک پاراگرافی می نویسم. در پی ِ تغییر جهان ام. در آستانه ی خطا.
***
بهار است. سال اول دانشگاه دل ام را شکسته. در تردیدم که سال دوم را ادامه بدهم یا ادامه ندهم. محیط دانشگاه محیطی مرده است. در وقفه های تفریح از صنف بیرون می آییم. چای می خوریم . بحث سیاسی می کنیم بیشتر. گاهی در باره ی کتابی حرف می زنیم. اما سوژه ی محبوبی که هر روز باید به ناگزیر به آن بپردازیم بی سوادی استادان دانشکده است و شکایت از نوت دادن های شان. من پای ثابت جمعی سه چهار نفره هستم و سر های ما همواره با مسایل سیاسی داغ است. فقط گاهی کسی نگاه اش را بر می گرداند و می گوید : " این دختر خیلی مقبول نبود؟". و آن وقت برای چند دقیقه شروع می کنیم به مسخره کردن گوینده. همیشه از خود می پرسم : "واقعا ما در این جا چه کار می کنیم ، من چرا در این جا هستم؟". تنها جای ملال شکنی که می شناسم کتابخانه ی ایرانی هاست در مرکز شهر. از آن جا کتاب می گیرم و می خوانم. درس مطلقا نمی خوانم. رفقایم هم نمی خوانند. بیشتر هم صنفی های مان آن قدر با پست کارت های سنجی دت و امیتابهچن سرگرم اند که اصلا لازم نیست به فکر رقابت با آنان بیفتی. همه هم کامیاب می شوند. چرا که اگر رسم ناکام کردن جاری شود...بگذریم.
***
بهار است. باز به بامیان آمده ام. این بار برای کاری فوق العاده مهم. از من دعوت کرده اند که در دانشگاه بامیان درس بدهم. از کجا شروع کنم؟ معلوم نیست. اشتیاق شاگردان باورنکردنی است. عطش ِ آموختن شان وحشت ناک است. در صحن ِ دانشگاه تا ترا می بینند جمع می شوند. می گویند " چیزی بگو ، هر چه باشد". گروه – گروه دنبال ِ داوود ناجی می افتند. هر جمله اش را از هوا می ربایند. در صنفی که من درس می دهم کسی است که نسبت به دیگران مسن تر است. روزی درس تمام می شود و یکی از من سوالی سیاسی می پرسد. پاسخ اش را می دهم. در بیرون یکی از شاگردان به من نزدیک می شود و می گوید : "بهتر است کمی احتیاط کنید. آن نفر را که در پیش صنف می نشیند و از دیگران مسن تر است می شناسید؟". می گویم نه ، و او توضیح می دهد که او پسر یکی از فرماندهان است و ممکن است از این گونه سخنان خوش اش نیاید. چند روز بعد کسی به من تذکر می دهد که تبلیغات منفی نکنم. احساس خفه گی می کنم. من معلم زبان فارسی ام اما شاگردان صنف من به سرنوشت سیاسی خود علاقه ی بیشتری دارند تا به نقش ِ پسوندها در ترکیب واژه گان. هر بار هم که می گویم درس بخوانید و دنبال سیاست نروید ، چنان با بهت و دلزده گی به من نگاه می کنند که خودم را هم به شک می اندازند. خودم هم جوان ام و دلیلی ندارد که آنچه می گویم مثلا به پشتوانه ی تجربه قابل قبول تر از سخنان دیگر جوانان باشد. همه چیز بامیان ، همه چیز افغانستان ، غرق در التهاب است. فکر می کنم که " چه دستان کنم تا روم جایی دیگر".
***
بهار است. اما هوای پیشاور پیشاپیش داغ شده. پشت میز دفتر نشسته ام و گزارش های نقض حقوق بشر می خوانم. وظیفه دارم که ویرایش و جمع بندی شان کنم. دلم تنگ است. هر روز خبرهای بدی از افغانستان می رسد. طالبان هر کاری که دل شان می خواهد می کنند. غصه ی تنهایی و تاریکی ِ راه پیش رو بر مغزم نشسته و می فشارندش. آهنگ ِ " گر زلف پریشان ات در دست صبا افتد " ِ ظاهر هویدا را در " تیپ" می گذارم. پیشانی ام را بر میز می گذارم و وقتی او می خواند که " ما کشتی صبر خود در بحر غم افکندیم/ تا آخر از این توفان هر تخته کجا افتد " رسما گریه می کنم. ساعتی بعد راحت علی همکار پاکستانی ام به درون می آید و می فهمد که گریسته ام. سعی می کند آرام ام کند. می گوید : " من برادر کلان ات هستم ، هر وقت مشکلی داشتی به من بگو". دلم می خواهد بگویم " اگر زورت می رسد به هموطن هایت بگو که دست از سر افغانستان بردارند تا من در این تنهایی کده ی حیات آباد در نگیرم". اما پاسخ آن سخن مهرآلود این نیست. تشکر می کنم و باز در میان اوراق غرق می شوم.
***
بهار است. صندوق پست را باز می کنم. خالی است. هوا ابری است. این جا کجاست؟ راستی ، خدا کند بر سر ِ چراغ سرخ ِ ترافیک کمره نبوده باشد و عکس نگرفته باشد. هوش ام نبود ؛ از چراغ سرخ گذشتم. فکرم به دنیای ِ آب و علف و پروانه رفته بود. در ضمن ریش ام را باید بتراشم. یک ، دو ، سه ، چهار ، پنج ، شش ، هفت ... نه دیگر از حساب خارج است. چه قدر سفید شده اند.
فرض کنید که روز سه شنبه است و در خانه نشسته اید. کسی از اعضای خانواده نزد شما می آید و می گوید : یکی از مرغ های مان را روباه برد. می روید و می بینید که به راستی یکی از مرغ های تان غایب است. همسایه می گوید که من به چشم خود دیدم که روباهی آمد و یکی از مرغ های شما را با خود برد. ساعتی می گذرد و یکی دیگر از اهالی محل می آید و شکایت می کند که یکی از مرغ های او را روباه برده است. تا شام تعداد شکایت ها به ده تا می رسد. نگران می شوید و با اهالی محله می نشینید و عقل خود را روی عقل آن ها می گذارید تا برای این مشکل راه حلی پیدا کنید. شب می گذرد و فردا چهارشنبه نامه ی مفصلی از روباه دریافت می کنید به این مضمون :
" اهالی محترم ِ دهکده ی مرغ آباد السلام علیکم ،
بر همه گان واضح و مبرهن است که دهکده ی مرغ آباد نیاز به امنیت دارد و مخصوصا مرغ های عزیز این دهکده به طور مضاعف محتاج امنیت اند. بنا بر این ما با درک مسئولیت وجدانی خود پیش نهاد می کنیم که تدابیری برای بهتر کردن وضع امنیتی دهکده اتخاذ شود. برای انجام این مهم ، ما به یک کمر بند امنیتی محکم نیاز داریم و از آنجا که روباهان بهتر از کسان دیگر با دهکده ، روانشناسی مرغ ها ، نیازهای آنان و راه ها و بی راهه های محل آشنایند ، امنیت دهکده به طور کل و امنیت مرغانچه ها به طور خاص باید به روباهان سپرده شود. اعضای این تیم امنیتی را روباه بزرگ – روباه خان- انتخاب خواهد کرد. در ضمن اگر ما بخواهیم روباهان به صورت درست کار خود را انجام بدهند باید همه ی سگ ها را از دهکده اخراج کنیم ، چرا که پارس سگان موجب تشویش خاطر روباهان می شود و این ممکن است بر میزان موفقیت آنان در امر تامین امنیت تاثیر منفی بگذارد.
با احترامات فایقه ،
روباه خان ، رئیس محله ی روباهستان ".
بنا بر گزارش بی بی سی حامد کرزی رئیس جمهور افغانستان گفته که پارلمان تحت تاثیر مداخلات ویرانگر خارجی اصلاحیه های پیش نهادشده ی او برای قانون انتخابات را رد کرده است. اکنون به این بخش از قضیه توجه کنید:
" از جمله تغییراتی که در این قانون ا نجام شده بود، واگذاری صلاحیت انتخابتمامی اعضای کمیسیون رسیدگی به شکایات انتخاباتی به رئیس جمهوری بود... قانون جدید حکم می کرد که تمامی اعضای این کمیسیون، شهروندان افغان باشند. در قانون فعلی، سه نفر از جمله پنج عضو کمیسیون رسیدگیبه شکایات انتخابات، شهروندان خارجی هستند (بی بی سی)".
نمی دانم این مرد دیوانه شده است یا فکر می کند مردم افغانستان ذره یی عقل ندارند. وقتی یک رئیس جمهور در انتخابات با بیش از یک میلیون رای تقلب می کند و این تقلب به دست کمیسیون مستقل انتخابات صورت می گیرد و کمیسیون سمع شکایات هم به شکایت ها رسیده گی نمی کند ، روشن است که آدم عاقل سر رشته ی فساد را به دست می آورد. آن گاه ، همین رئیس جمهوری که تقلب می کند می خواهد که اعضای کمیسیون رسیده گی به شکایات انتخاباتی رقیبان را خودش تعیین کند. یعنی من تقلب کرده ام و پای تقلب خود هم می ایستم و اگر کسی شکایت دارد بیاید پیش خودم و شکایت خود را مطرح کند. در این کمیسیون ناظر خارجی هم نباید باشد. چرا که دفعه ی قبل معلوم شد که زور من به خارجی ها نمی رسد. اگر من باشم و پسران خاله ام و انتخابات را برگزار کنیم و کسی هم مزاحم تقلب مان نباشد خیلی خوب است.
کرزی هم مثل همه ی کسانی که یا دیکتاتور بالفعل اند یا به طرف دیکتاتوری می روند هر چیز را به عوامل بیگانه نسبت می دهد. گویی هر کس عقل داشت خارجی است. هر کس تشخیص داد که کار از کجا می لنگد مزدور خارجی هاست. تنها کودن ها و ابلهان و رونده گان " بز رو ِ طوع و طاعت" اند که وطن پرست اند.
نشستن توی جلسه هیات مدیره یا افکار یک مدیر مالی
-
کرشمه یک زن ۵۰ ساله هندیه که کمتر از دو سال رییس من بوده و بعدش با هم دوست
موندیم و این دو سالی که از سازمان اومدم بیرون سه بار همدیگر رو دیدیم. دو
بار ...
این همه سختی ارزش دارد؟
-
بهترین نعمتی که من در این دنیا بزرگ با این همه تظاهر دارم اینکه 1 پدر دارم
که همتا نداره. پدری که برام بهترینه همه جا همراهم هست بعضی وقت ها با خودم
میگم چ...
...و هنوز حال من خوب نیست
-
بیش از یک هفته از حملهء انتحاری بزرگ در مرکز شهر گذشته است.
همان روز حمله، جلسهء کاری داشتم. در تمام لحظات جلسه، چیزی نمی شنیدم فقط
اجساد در برابر چشمان...
سال که نیکواست از آغازش پیداست
-
سال که نیکواست ازآغازش پیداست
امروز آسمان هلسینکی افتابی بود وهفته اول سال نودرفنلند رنگ دیگر بخود دارد
و زمین جامه سپید پوشیده است بهاردیدار آوآرگان در...
دهمزنگ ، تقابل روشنايي و تاريكي
-
خشمگین ام مثل خیلی از هموطنان دگرم. کابل، خفه کردن صدای مردم کابل و جنبش
مدنی روشنایی همه را خشمگین و متاسف ساخته است. دهها کشته و صدها زخمی چیزی
نیست که ...
روز مرگی...
-
آوازِ پرنده در صبحگاهان از آنسوي كوه طنين انداز كه مي شود؛ چشمانم را مي
گشايم؛ موهايم را شانه مي زنم و لبهايم را سرخ مي خندم قاه قاه. تمام روزمرگي
من فقط ش...
EsmatZeerak.Com
-
Hi, for those of you still visiting this neglected-piece-of-me, please
visit esmatzeerak.com. It’s much better and frankly more entertaining.
اعلامیه مشترک نامزدان ریاست جمهوری افغانستان
-
Source: BBC
شکی نیست که کشور عزیز ما در یکی از حساس ترین مراحل تاریخ سیاسی خویش قرار
دارد. عبور موفقانه از این مرحله حساس نیازمند داشتن یک دولت قوی و...
وبلاگ جدید
-
من بعد دوست دارم نوشته هایم را که معطوف به تجارب زندگی در ملبورن است در
وبلاگ "سلام ملبورن" بنویسم که فکر می کنم بیشتر به درد کسانی بخورد که ساکن
این شهر ...
سه شعر تازه
-
لغزش شبی که خم شدی و چادرت ز سر لغزید به روی شانه و از شانه بیشتر لغزید به
خنده شانهی احساس را تکان دادی که چادرت ز سر شانه تا کمر لغزید... گره زدی
به کمر...