امروز سرانجام با دلی لرزان راننده گی کردم. رفته بودم که چیزی بخرم و بخورم. در برگشت ، عصایم را فراموش کردم. یعنی خوب شده ام؟ ای صدها کیلومتر پیاده رفتن ، یادت بخیر! ...
یکشنبه
-
خوشبختم! باران ریزی بیرون خانه ام می بارد که ماندن توی تخت را توجیه می
کند، گوش دادن به صدای باران پرنده ها از پنجره نیمه باز اتاق خواب، کتاب
خواندن، خ...
۳ نظر:
بی عصا راۀ دهن معلوم باشد جور را.
با این حالت هم که می نویسیددعا می کنیم که خداوند وبلاگ ها و وبسایت ها شما را بردوپا برقرار دارد.
سلام هاتف عزيز
رانندگي: تجربهي شيرين و توأمان هراسناکِ جهان جديد، تجربهي همزمان سرعت، دقت و خطر، تجربهاي که انسان زمان را اسير پاهايش ميکند، و سوار زمان ميشود. در با خود بودن چند تصوير توي ذهنم ريخت، بياختيار:
ياد سهراب افتادم، وقتي کفش و سرعت در حرکت اختراع شد و فاصله را ميان پا و رفتن سهراب سريعتر از خوابهاي او نقش زد، و او ناراحت و دمق بود. تا وقتي که توسط ايران ردمرز شد، بعد فهميد، چه نعمتي است کفش، عصباني جيغ کشيد: سهراب! کفشهايم کو؟!
اما به ياد دکارت و بکت هم افتادم. به ياد مقالهي سانتورهاي دکارتي در تحليل دکارتي از بکت: ترکيبِ انسان و ماشين!، ترکيب دو قدرت: طبيعت و انسان. ماشينسواري، تجربهاي که انسان را با ماشين ترکيب ميکند. چه هيولايي ساخته خواهد شد. بيخبر آرام از جاده رد ميشوي، يکباره، بيخبر، ناگهان، هيولايي آهني با سرعتي وحشتناک لهات ميکند و ميرود در فرار تمام ميشود. تو ميماني و خونات که روي جاده زير چشم خوابآلود آفتاب دارد غلت ميزند، بيآنکه بداند چند لحظهي بعد تمام ميشود و لخته ميبندد و تا ابد با خودش ميماند، با خود خودش.
ياد باد لحظههاي با خود بودن و در خود بودن! موفق باشيد.
عجب ذهن انسان فارسیگو همه چیز را تبدیل به شعر و خیال می کند !
ارسال یک نظر