۱۳۹۰ شهریور ۱۸, جمعه

می گویند مسعود یا این طور بود یا طوری دیگر


در این روزها دو گزارش از زنده گی و مرگ احمد شاه مسعود خواندم و شنیدم. هر دو را در بی بی سی فارسی. یکی از داوود ناجی و دیگری از داوودقاری زاده. در هر دو گزارش تم اصلی این بود که بعضی مسعود را قهرمان ملی می دانند و دوست اش دارند و بعضی دیگر چنان نگاهی به او ندارند و دوست اش نمی دارند. هر دو گزارش با این سوال بی جواب پایان می یابند که اگر مسعود امروز زنده می بود چه کار می کرد.
دو روز پیش در یکی از ماهنامه های ایرانی نوشته یی خواندم در باره ی شاپور بختیار ( آخرین نخست وزیر ایران در روزهای پیش از انقلاب). در آن نوشته آمده بود که بنا بر گزارش های وزارت خارجه ی انگلستان وقتی که شاپور بختیار از ایران خارج شد خیلی امیدوار بود که حکومت خمینی به زودی ساقط شود . او در پاریس و در ملاقات با مقامات انگلیسی تاکید می کرده که اگر عراق به ایران حمله کند حکومت خمینی از هم می پاشد ، ایران نجات می یابد و یک حکومت ملی تحت حمایت بغداد در تهران به وجود می آید.
حال ، من زیاد دیده ام که روشنفکران ایرانی از شاپور بختیار با چه احترامی سخن می گویند. اما اگر آنچه در گزارش های محرمانه و اینک از طبقه بندی خارج شده ی وزارت خارجه ی انگلستان آمده درست باشد ، می توان وجه دیگری از شخصیت بختیار را دید.
در مورد احمد شاه مسعود نیز هنوز فقط چیزهایی را می دانیم که یا از او قهرمانی نامور می سازند یا جنگ جویی خون ریز. کتابی است با عنوان " احمد شاه مسعود به روایت صدیقه مسعود". شکیبا هاشمی و فرانسواز کولومبانی این کتاب را به کمک همسر مسعود نوشته اند. این کتاب روایت زنده گی مسعود از زبان صدیقه مسعود است و چیزهای جالبی دارد. مثلا در این کتاب همسر مسعود می گوید که آمر مسعود شب ها بر حال وطن خود می گریست و از این که همه به جان هم افتاده اند سخت ناراحت بود. در روایت صدیقه مسعود ، مسعود مردی است مهربان و ساده که همواره با فقر و قناعت می زیسته. در جایی می گوید که شوهر او هیچ پولی نداشت و مصارف افراد خود را از طریق تجارت زمرد تامین می کرد.  همین یک تکه – تجارت زمرد- تکه ی فوق العاده مهمی است.  خانم مسعود چون فکر می کرده که هر کاری که از آدمی چون مسعود سر بزند مشروع است ، به راحتی این قضیه را شرح می دهد. اما اطلاع صادقانه یی که او در این زمینه می دهد در چشم دیگران معناهای دیگری می یابد. یا مثلا وقتی خانم مسعود می گوید که مسعود راضی نبوده که حتا برادران اش همسر او را ببینند ، می خواهد میزان مهر او به خود را نشان بدهد. دیگران اما در این کار مسعود چیزهای دیگری هم می خوانند. این ها و بسی بیش از این ها را در روایت خانم مسعود می بینیم. با این همه ، هنوز نمی دانیم که مسعود در خلوت گفت و گوهای خصوصی خود در بیرون از خانه چه می گفته و چه فکر ها می کرده. مثلا ما دقیقا نمی دانیم که در جلسات برنامه ریزی برای قتل عام هزاره های غرب کابل وقتی که مسعود سخن می گفته چه می گفته. جزئیات آن گفت و گو ها خیلی مهم اند اما کسی آن ها را از تاریکی به آفتاب نمی آورد.  این است که ما می مانیم و این جمله ی سر پوشیده ی  بی فایده که " در مورد احمد شاه مسعود دیدگاه های گوناگون وجود دارند".
البته آنچه گفتم تنها در مورد مسعود صادق نیست. نوبت به دیگران هم که می رسد تنها پاره یی از پوسته ی زنده گی عمومی شان را می خراشیم و می گذریم. می دانم که محدودیت کار با رسانه یی چون بی بی سی نیز مجال بیشتری نمی دهد. یعنی از داوود های ناجی و قاری زاده گله یی نیست.

۱۳۹۰ شهریور ۹, چهارشنبه

لجن حلال می شود



پس از مدتی بی خبری ، امروز باز در پهنه ی انترنیت گشتم که ببینم در دنیا چه خبر است. فکر می کردم تا حال حتما بر سر قبر معمر قذافی سبزه روییده است. اما دیدم که او هنوز بر مسند است؛ البته وضع اش خراب است. حد اقل وضع اش آن قدر خوب نیست که شاعران پیش اش بروند. خواندم که در جایی نزدیک تر به ما ، در ایران، جمعی از شاعران افغان به حضور آیت الله خامنه یی رفته اند. نمی دانم از این جمع چند نفر شان نمی توانسته اند نروند. آنانی که می توانسته اند نروند و رفته اند نیز البته اختیار قدم های خود را دارند. تشخیص شان هم لزوما مخدوش نیست. با این همه ، عکس ابوطالب مظفری با رهبر به نظرم زشت آمد. گناه مظفری نیست. به او چه که ما فکر می کردیم او از این کارها نمی کند. برویم درد ِ مان را به قراری بخوریم و نظر مان را اصلاح کنیم. او که قرار نیست مثل ما فکر کند.
دوست من نسیم فکرت نوشته که " در روزگاری که در کشور مان کسی نامی از یک شاعر و نویسنده نمی گیرد، جای شکر است که رهبران کشور همسایه به شاعران مهاجرین افغان ارج می گذارند. در روزگاری که افغانها از همه جا رانده می شوند و کشور شان درگیر جنگ است، رهبری ایران مشتاقانه از مهاجرین افغان پذیرایی می کند این یک نمونه عالی ترین برخورد انسانی است". او کسانی را که به این دیدار اعتراض کرده اند دعوت به ترک جهل و تعصب کرده :
"اینقدر جهل و تعصب ما را به جایی نمی برد جز کینه و عقب ماندگی خود مان. یک بار با خود تان فکر کنید اگر در ایران می بودید و شخصیتی که ملت 75 ملیون نفری را رهبری می کند و از شما دعوت می کند آیا رد می کردید؟ من افتخار می کنم به آن عده از شاعرانی که مهمان مقامات رسمی دولت ایران شدند و در محضر آنان شعر خواندند. آفرین بر آنان".
من که افتخار نمی کنم. راست اش ، کمی هم شرمسارم ( با این همه خیال خوش که در باره ی کاظمی و مظفری و... داشتم). آیت الله خامنه یی کار سیاسی می کند با این ملاقات ها. جلسه ی نقد ادبی که نبوده. وقتی او کار سیاسی می کند ، رفتن به دیدار او اجابت آن کار سیاسی است. به این می ماند که کسی سر تا پا در گند و لجن غرق باشد و کنار جاده بایستد و انگور مجانی به مردم پیشکش کند. آن وقت عده یی بروند و از او انگور بگیرند و بگویند: " ما را چه کار به این که او گند آلود و لجن اندود است. انگور اش پاک و شیرین و رایگان است. می گیریم". ما معمولا به کسی که آن قدر غرق در گند و لجن باشد توجه مثبتی نمی کنیم. در باره اش معمولا قضاوت مساعدی هم نداریم. اما وقتی از چنین کسی انگور می گیریم در واقع به او می گوییم : حالا حد اقل آن گند و لجنی را که بارت هست نادیده می گیریم ، چون انگور می دهی.
حالا حکایت آقای خامنه یی است. او می گوید : " من حق های بسیار پامال می کنم ، خون به دل میلیون ها آدم می کنم ، داغ بر جان هزاران انسان می نشانم ، آزادی می ستانم و کبر می فروشم و دهان کسانی را که سخنی به اعتراض بگویند با خاک پر می کنم. من این شناعت ها و بسیاری از این قبیل می کنم. من آلوده ام. از من بیزارید؟ خیلی خوب. اگر عجالتا و مصلحتا با شما فلانی و فلانی و فلانی مهربانی کنم هم بیزار می مانید؟ تفقد کنم هم بر آلوده گی ام چشم نمی پوشید؟ شعر تان را خوانده باشم باز پیش ام نمی آیید؟و...". آن گاه چند نفر با خود می گویند : " دراین صورت وضعیت فرق می کند. چرا نمی آییم؟ با پای نه ، با سر می آییم. ما را چه کار که تو با دیگران چه کرده ای و می کنی.حالا که حرف بر سر شعر است و نه سیاست".
به این ترتیب ، دیکتاتور به مراد خود می رسد. می گوید : " دیدید؟ شعر و حکومت دو چیز هستند. آدم می تواند در حکومت آدم کش باشد و در مجلس شعر اهل ِ قافیه. اگر این طور نبود آقایان مظفری و کاظمی که این همه احترام شان را دارید پیش من نمی آمدند. لابد این ها می دانند که باید بیایند".
و ما خوش خیال ها – که هرگز با این چیزها از احترام به فرهیخته گانی چون کاظمی و مظفری بر نخواهیم گشت- از خود می پرسیم: راستی ، جان مساله چیست و در کجاست؟ اگر کسانی چون مظفری و کاظمی می دانند که رفتن پیش آقای خامنه یی کار خوبی است به ما هم بگویند چرا چنین کاری خوب است. اگر می دانند که کار بدی است چرا می روند؟ اگر نمی دانند که اقراء فاتحه مع الاندوه و الصلوات.  

۱۳۸۹ بهمن ۴, دوشنبه

دوای بد مزه ی ِقانون


حالا دیگر تقریبا روشن است که از درون ماجرای حمله بر رزاق مامون ماجراهای تازه یی رخ می نمایند و بر آن نسخه ی اولیه ی ماجرا صفحه های جدیدی افزوده می شوند.  ظاهرا خود مامون پیش تر از دیگران تشخیص خود را اعلام کرد و گفت که او را به خاطر فعالیت های اش هدف گرفته اند. اشاره ی او به ایران و عوامل اش قدری غریب بود. چرا که وقتی که آدم نمی داند چه کسی بر او حمله آورده ، منطقی تر آن است که تا روشن شدن بیشتر قضیه منتظر بماند و با سخنان عجولانه مسیر تحقیق را غبارآلود نکند.  اکنون ، شایع شده است که آن کس که بر روی او تیزاب پاشیده هیچ انگیزه ی سیاسی نداشته و می خواسته به خاطر مسایل خانواده گی و ناموسی از او انتقام بگیرد.
آدم اگر بخواهد در باره ی این قضیه فکر کند ناگزیر است با مفاهیمی چون عدالت ، خشم ، انتقام ، قانون ، اخلاق ، حق ، انتخاب و... رو به رو شود. یعنی از نقطه ی الف ِ اندیشه در این مورد به نقطه ی ب نمی توان رفت مگر این که در سر ِ راه با این مفاهیم هم تکلیف خود را روشن کنیم. باید دید در منظومه ی فکری ما هر کدام از این مفاهیم در کجا می افتد و پیوندش با دیگر اجزای این منظومه از چه قرار است.

یکی از مشکلات مهم اجتماعی ما این است که ما در ذهن جمعی ِ خود چیزی داریم به نام " تمام شدن ِ آدم ها". این را توضیح می دهم: شما بروید و از افراد جامعه ی ما بپرسید که در چه صورتی یک آدم به عنوان آدم برای شان تمام می شود. بسیار می شنویم که مثلا می گویند " فلانی برای من تمام شد دیگر". منظور از این جمله این است که او دیگر در چشم من آدم نیست یا آدم هست ولی در نزد من دیگر هیچ حرمتی ندارد. مشکلی که در این " تمام شدن" ها هست این است که ما هر وقت آن را در مورد آدم ها به کار می بریم ، در واقع تمام  ِ وجود و شخصیت آن ها را در یکی دو چیز خلاصه می کنیم. مثلا اگر فکر می کنیم که آدم یا آدم خوب کسی است که دزدی نکند ، به محضی که با خبر شویم که فلانی دزدی می کند ، می گوییم : او برای من تمام شد. به ما می گویند که فلانی شراب می خورد. آن آدم تمام می شود. می گویند فلانی فلان اعتقاد مذهبی را دارد. می گوییم : اگر این حرف راست باشد او برای من ختم است.  بعضی آدم ها حتا با یک بد قولی در نگاه بعضی دیگر تمام می شوند.
این نوع نگاه به آدم ها نحوه ی برخورد ما با چیزهایی چون عدالت و قانون و اخلاق را هم متاثر می کند. بر تدبیر ها و اقدامات ما هم سایه می اندازند. اگر کسی که شراب خورده برای شما " تمام" شده باشد ، آن گاه مثلا آویخته شدن ِ او بر چوبه ی دار ( به جرم شراب خواری) نیز در چشم شما کراهت چندانی نخواهد داشت. احتمالا این کار سوزنی به ذوق عدالت طلب شما هم نخواهد زد.
حال ، فرض کنید که مردی همسر و چند فرزند دارد. بعد معلوم می شود که این مرد با زن یا زنانی دیگر نیز روابط غیر قانونی یا نامشروع دارد. آیا این مرد برای شما تمام شده است؟ آن زنانی که خارج از رابطه ی مشروع همسری با او ارتباط دارند چه طور؟ به جای این مرد یک زن را بگذارید که همسر و چند فرزند دارد و روابط نامشروع هم دارد.
در این میان ، نقش قانون این نیست که جلو تمام شدن آدم ها در چشم ما را بگیرد. نقش قانون این است که هزینه ی این تمام شدن آدم ها را پایین بیاورد. قانون برای این است که امروز که شما در چشم من تمام شده اید ، همین تمام شدن کافی نباشد که من تصمیم بگیرم شخصا به شما آسیبی برسانم. فردا که من در چشم شما تمام شدم ، شما هم نباید این امکان را داشته باشید که شخصا به من آسیبی بزنید. هر دوی ما بر یک نحوه ی نسبتا معقول تر " آسیب زدن به همدیگر" توافق می کنیم . همین توافق قانون ِ ما می شود و مهم ترین کارکرد اش به سامان کردن کنش ها و واکنش های اجتماعی ما به گونه یی است که هزینه ی زیادی بر افراد جامعه بار نشود. فرض هم این است که همه یا اکثر افراد جامعه از قانون سود می برند.
یکی از درس هایی که انسان ها از تاریخ گرفتند این بود که حتا آدم های "تمام شده" هم کاملا تمام شده نیستند. یعنی در ورای آن چهره ی " تمام شده برای ما" همیشه کسی نشسته است که انسان است و حقوق و خصوصیات انسانی دیگری دارد که در گیر و دار خشم ها و قضاوت های ما دیده نمی شوند. قانون یعنی به رسمیت شناختن آن خصوصیات و حقوق در همه حال. حتا در همان حالی که ما خوش داریم شخص " تمام شده" را با دندان های خود پاره- پاره کنیم. قانون به عنوان یک قرارداد اجتماعی مبتنی بر این شناخت است که هر کدام از ما گاه گاهی در چشم همدیگر "تمام" می شویم. بنا بر این خوب است که در چنین مواقعی قرار دادی باشد که همه ی ما را در نوبت های مان مورد حمایت قرار بدهد.
این که به کسی حق بدهیم که بر روی " آدم تمام شده" ی خود تیزاب بپاشد به این معنا است که به فرد مورد حمله قرار گرفته هم حق داده ایم که با همسر فرد مهاجم روابط نامشروع برقرار کرده باشد. چرا که فرد ِ مهاجم پیش از آن که حمله کند در چشم ِ آن دیگری تمام شده بوده. و گر نه با همسر او رابطه ی نامشروع برقرار نمی کرد. این است که وقتی از قانون مند شدن جامعه حمایت نکنیم ، آن وقت معیار فقط زور می شود. می ماند این که چه کسی زودتر کار طرف دیگر را یکسره می کند. در چنین فضایی نه اخلاق به سامان می شود و نه عدالت گسترش می یابد. با صرف خشم و انتقام هم که به جایی نمی توان رسید.
  
بعضی دوستان می گویند که در افغانستان قانون نیست. خوب ، اگر قانون نیست ، هر کس به نحوی کار خود را می کند. اگر از بد اخلاقی کسی بیزاریم ، باشیم. اما حد اقل از تیزاب پاشیدن بر روی کسی هم حمایت نکنیم. اگر تیزاب پاشیدن بر روی کسی که به نظر ما بی بند و بار است قابل قبول است ، چرا تیزاب پاشیدن بر روی هر کسی دیگر که ازش خوش مان نمی آید قابل قبول نباشد؟ نگویید که شما زن یا شوهر کسی را نربوده اید. گناه های دیگر که کرده اید. مثلا مرتکب این گناه شده اید که دختر اید و به مکتب می روید. یا چهره ی زیبایی دارید و حسد کسی را بر انگیخته اید و همین طور.

۱۳۸۹ بهمن ۲, شنبه

تراژدی آزادی و بی پناهی

آنچه بر سر رزاق مامون آوردند نشان می دهد که در افغانستان امروز نمی توان هم باورهای مشخص و روشن داشت و هم " فرد ِ آزاد" بود. مامون در پی ِ تجربه ی " فرد ِ آزاد بودن" با آن حمله ی دلخراش رو به رو شد.  در این ماجرای تلخ و غم انگیز دو نکته بیشتر برای من برجسته شدند :
یک – در تاریخ سی سال اخیر کشور ما بیشتر گروه ها و احزاب گرایش های خشونت آلود داشته اند. در فضای روشنفکری ما کسانی که با این گروه ها و احزاب راه رفته باشند از هر سو مورد ملامت قرار می گیرند. اگر کسی چیزی بگوید که نشانی از تجربه ی " فرد ِ آزاد بودن" داشته باشد ، فورا به یادش می دهیم که او در گذشته با چه کسانی هم گامی کرده است و از این طریق سعی می کنیم اعتبار سخن ِ اکنون او را مخدوش کنیم. در این میانه ، آنچه فراموش می شود بی چاره شدن کسی است که نه می خواهد پیوند های گروهی و حزبی همچون مانعی در برابر تجربه ی فرد ِ آزاد بودن او عمل کنند و نه می خواهد در برابر بدخواهان خود کاملا بی پناه شود.
در افغانستان کسانی هستند که به یک سازمان سیاسی ( و احتمالا نظامی) دل سپرده اند و در پناه آن سازمان تا حدی امنیت هم دارند. مثلا رزاق مامون را با یک آدم حزبی  ِ مهم  ِ تمام عیار مقایسه کنید. آن آدم حزبی تا آخر حزبی بودن رفته است. به این معنا که رسما قبول کرده که دشمن دارد و اگر بی احتیاطی کند دشمنان اش او را نابود خواهند کرد. این است که چند نفر محافظ دارد و با این محافظ داشتن به روشنی می گوید که " اگر می خواهید به من ضرری برسانید خودتان هم آماده ی کشته شدن باشید". به همین خاطر کمتر کسی سودای تیزاب پاشیدن بر صورت او را در سر می پروراند. می داند که نمی شود و این کار بسیار خطرناک است.  در برابر ، کسی همچون رزاق مامون از یک سو می خواهد " فرد ِ آزاد" باشد و فارغ از چارچوب های تنگ حزبی کار روشنفکری کند و از سویی دیگر خط فکری و رفتار سیاسی کاملا صریح و روشنی هم داشته باشد.  حال، اگر کسی به خاطر اندیشه ها و کارهای او با او دشمن شود و بخواهد به او آسیبی برساند ، با رزاق مامونی سر و کار خواهد داشت که به صورت روزمره از هیچ چتر حمایتی برخوردار نیست. این است که به راحتی می توان در برابر او ایستاد و بر صورت اش تیزاب پاشید. 
یک وجه تراژیک این مساله ( در کنار رنجی که مامون به عنوان یک فرد می برد) این است که این رویداد های تلخ " فرد ِ آزاد بودن" در افغانستان را به عنوان یک تجربه ی پرهزینه معرفی می کنند و از جاذبه ی آن می کاهند. وقتی که در کشوری چنین اتفاقی بیفتد جامعه ی مدنی امکان رشد خود را از دست می دهد. چرا که بسیاری از آدم ها دست از این تجربه خواهند شست و دست شستن از تجربه ی " فرد ِ آزاد بودن" به معنای نیمه کاره رها کردن پروژه ی ساختن یک جامعه ی مدنی است.

دو- رزاق مامون سال گذشته در گفت و گویی با آسمایی گفته بود که طرفدار گونه یی فاشیزم نوع افغانستان است. از سخنان او در آن گفت و گو چنین بر می آمد که او حقوق فردی شهروندان را در برابر مصالح بزرگ مملکتی در درجه ی دوم اهمیت می بیند. حال ، که آقای مامون قربانی خشونتی آن چنان دل آزار و نفرت انگیز شده است من این اعتقاد او را وسیله ی ملامت او نمی کنم. اما ناگزیر باید بگویم که  آنچه بر او رفت نمونه یی بود از آن چه در یک نظام فاشیستی مورد اعتقاد او بر یک شهروند بی پناه می رود. در نظام فاشیستی هر شهروند یک مهره ی بی خاصیت به حساب می آید ( آماده برای خاصیت پذیری به دست نظام حاکم ). اگر لازم شود که مهره یی برداشته شود بر می دارندش. اگر لازم شود که بسوزد می سوزانندش. این اتفاق تنها در مورد دیگران نمی افتد. ممکن است دامن خود آدم را هم بگیرد. نمی گویم که یک نظام فاشیستی در افغانستان حاکم است و این نظام تشخیص داده است که باید رزاق مامون بسوزد. ما که هنوز نمی دانیم چه کسی این کار را کرده است.  فقط می گویم که اگر چنین نظامی بر پا شود (یا حاکمیتی در مسیر گرایش های فاشیستی قرار بگیرد)  عملکرد آن در برابر شهروندان مملکت چیزی در همین مایه ها – و بل بدتر- خواهد بود. در نظام فاشیستی جان شهروند ارزشی ندارد. می توان به خاطر رسیدن به هدف هایی نه چندان مهم بر صورت شهروندان تیزاب پاشید. می توان گفت : " حالا که فلان رقیب سیاسی من متهم به کشتن یک نفر است  بروید فلان و فلان و فلان آدم ها را هم بکشید و جنازه های شان  را در کوچه بیندازید تا مثلا مردم فکر کنند که این آدم های دیگر را هم همو به قتل رسانده.  مهم این است که در چنین فرصتی رقیب من تحت فشار قرار بگیرد. جان شهروندان که و سیله یی بیش نیست و اهمیتی ندارد".  
من برای رزاق مامون سلامت و شادکامی آرزو می کنم. در ضمن امیدوارم این تجربه او را به تامل وا دارد و فرصتی برای تجدید نظر در مورد فاشیزم مورد اعتقاد او شود.

۱۳۸۹ دی ۲۸, سه‌شنبه

چندی غلغله نینداختن


 عاقبت منزل ما وادی خاموشان است
حالیا غلغله در گنبد ِ افلاک انداز
                                       حافظ
تا وبلاگ نبود ، ماجراهای اش هم نبودند. اصلا خود ِ همین که با خود می گوییم " باش ببینم چه کسی چه چیزی نوشته؟" چیز تازه و جالبی است. از پیدایش این پرسش – به این گونه که امروز ما تجربه اش می کنیم- مدت زیادی نمی گذرد. ما پانزده سال پیش این پرسش را با خود در میان نمی نهادیم. حالا به مدد ِ وبلاگ هر روز با آن در گیر ایم ( حتا اگر از وجود آن در ذهن خود به روشنی آگاه نباشیم).
 کسانی که خود نیز وبلاگ نویسی می کنند درگیری دیگری هم دارند و آن این است : چرا می نویسم؟ من هم این سوال را بارها از خود پرسیده ام. پاسخ اولیه ی من این است که چون نوشتن را خوش دارم. اما این کل پاسخ نیست. به جز خوش داشتن ، من طرفدار ترویج بعضی چیزها هم هستم. به خاطر آن چیزها هم بوده که می نوشته ام. " آن چیزها" چیستند؟ فعلا قصد ندارم به این پرسش پاسخ بدهم. اگر خواننده یی مدت ها وبلاگ مرا خوانده باشد طبعا برایش روشن است که من در این سال ها برای ترویج چه چیزهایی قلم می زده ام.
اما دیگر از وبلاگ نویسی – و نه ازمطلق ِ نوشتن- خسته شده ام. اگر علت این خسته گی را شرح بدهم ( و می دهم) عده یی ناراحت خواهند شد. خواهند گفت : " آقا تو چرا فکر می کنی که عددی هستی؟". قبول دارم که نوشتن در باره ی این که من ، همین من ، خسته شده ام و شما بخوانید که چرا من خسته شده ام با نوعی خودخواهی همراه است. در دل این کار ، گونه یی از خود را " مهم پنداشتن" هست. خوب، هست ؛ انکار نمی کنم.  من فکر می کنم که وبلاگ نویس مهمی بوده ام. و از این که کسی مرا از این توهم بیرون بیاورد هم ناراحت نمی شوم. اما گناه این توهم تنها بر گردن من نیست. بر گردن ِ خواننده گان هم هست. به این شرح :
کسی شروع می کند به نوشتن. خودش فکر می کند که چیزهای خوبی می نویسد و نوشته های اش به حال جامعه مفید می افتند و در گسترش بعضی آگاهی های کلیدی نقش بازی می کنند. او به نوشتن ادامه می دهد. اما چون  بعضی از خواننده گان اش فقط به او می گویند که " عالی بود" و یا " کثافت پدر لعنت ! این چه بود که نوشتی " ، او فکر می کند که یا خیلی خوب نوشته یا خیلی مزخرف. و باز به نوشتن ادامه می دهد. سال ها می گذرند. سر انجام  او چون نمی تواند خود را به عنوان " کثافت پدر لعنتی که مزخرفات می نویسد" بپذیرد ، لاجرم خود را یک نویسنده ی خوب فرض می کند که چیزهایی مفید می نویسد. اما در این مورد هم مطمئن نیست. چرا که از خود می پرسد : " من از کجا بدانم که چیزهایی که نوشته ام کارآمد و مفید بوده اند؟". راه بسته است. چون فقط در گفت و گوهای عمیق با خواننده گان است که او می تواند بفهمد که به کجا می رود و اهمیت آنچه می نویسد واقعا چه قدر است. وقتی که چنین گفت و گویی نباشد او هرگز نخواهد فهمید که میزان تاثیر گذاری نوشته های اش تا چه حد بوده است. شاید آنچه او نوشته هیچ تاثیری نداشته.  شاید نوشته های او زیان بار بوده اند. شاید...
برای من این وجه نوشتن  رفته –رفته دلسرد کننده شد. در یک گوشه ی دنیا نشستن و در تاریکی سنگ انداختن.

اما باید در دفاع از خواننده گان هم چیزی بنویسم : یک خواننده حق دارد که چیزی را بخواند و در مورد آن چیز با نویسنده وارد هیچ گفت و گویی نشود. یک خواننده حق دارد از کنار نوشته ی شما بگذرد و حتا نیم نگاهی هم به آن نیندازد. نیز ، او حق دارد که به هیچ یک از چیزهایی که شما در پی ترویج شان هستید معتقد نباشد و راه خودش را برود. این ها حق های مسلم اویند.

نتیجه؟ نتیجه ی چنین وضعیتی این می شود که هم به نویسنده حق بدهیم که از خیر وبلاگ نویسی بگذرد و هم به خواننده حق بدهیم که همان طور باشد که راحت است. و این یکی از عیب های ذاتی وبلاگ نویسی است که برای وضعیت فرهنگی خاص جامعه ی افغانستان زیان آور است. خواننده می گوید : "خوب ، این وبلاگ است دیگر. ما هم که قرار نیست سر چیزی یا پروراندن فکر و افق فکری خاصی با هم کار کنیم. نویسنده که میل اش آمد می نویسد. من هم دلم شد می خوانم ، دلم نشد نمی خوانم. واجب هم نیست که حتما با او وارد گفت و گو شوم". نویسنده ی وبلاگ هم معمولا همین فکر را در باره ی وبلاگ دارد. یک روز سه خط در باره ی درد معده ی خود می نویسد. فردا یک مقاله ی سیاسی می نگارد. پس فردا یک آهنگ کلاسیک را معرفی می کند و بعد برای دو ماه گم می شود. در این میانه روز کسی سیاه می شود که نقش وبلاگ را کمی جدی تر از این ها بداند و فکر کند که می ارزد وقت خود را سر وبلاگ نویسی/ وبلاگ خوانی صرف کند.

من تصمیم گرفته ام که از این پس تا حد زیادی عقب نشینی کنم. یعنی وبلاگ را در همان نقشی ببینم که بسیاری می بینند: جایی برای گه گاه چیزی نوشتن- بی خیال آن که نوشته ها چه کار باید بکنند.

برای من وبلاگ نویسی یک وجه عاطفی هم داشت و دارد : من با همه ی این عقل عقل کردن هایم شما را بسیار دوست دارم. شما خواننده گان را. تو را. هر کس که هستی. در هر جای دنیا که هستی. تو که هر بار که می بینی " رهانه" به-روز شده است چشم ات گرم می شود و با مهری که به کلمات من می بخشی ، به نحوی – اگر چند در سکوت- آن مهر را بر خشکسار تنهایی من نیز می بارانی. تا باز نوشتن بدرود!  

۱۳۸۹ دی ۲۴, جمعه

نشانه های تغییر پیشکش ِ تان


آقای فاروق وردک از نزدیکان آقای کرزی گفته است که نشانه هایی از تغییر رفتار طالبان در برابر آموزش دختران پدید آمده اند. این خبر خوشی است. اما می دانیم که واقعیت ندارد. به این معنا که اجازه ی تحصیل به دختران دادن در فرهنگ طالبانی ممکن نیست. شما یا طالب اید و به دختران اجازه ی تحصیل نمی دهید و یا به دختران اجازه ی تحصیل می دهید و دیگر طالب نیستید. این که طالبان " فعلا" با مکاتب دخترانه در مناطق نا امن کاری ندارند ، قطعا مبتنی بر یک تصمیم تاکتیکی در میان طالبان است.
اما آنچه من می خواهم در این نوشته بر آن تاکید کنم چیز دیگری است. فرض کنید که خوانش  ِ آقای وردک از نشانه های تغییر در میان طالبان دقیق است و طالبان واقعا پذیرفته اند که دختران حق تحصیل دارند. فرض کنید که طالبان حتا پذیرفته اند که دختران و پسران می توانند در یک نظام آموزشی مختلط با هم درس بخوانند. این ها  حد اکثر نشان می دهند که در " رویکرد فرهنگی" طالبان تغییراتی آمده اند. اما آنچه طالبان را برای اکثر مردم افغانستان خطرناک می کند" رویکردهای سیاسی" شان است و نه رویکردهای فرهنگی شان. کسانی چون آقای وردک نشانه هایی از تغییرات " پذیرفتنی از لحاظ فرهنگی" را در میان طالبان پیدا می کنند و آن گاه آن ها را در میان مردم افغانستان می آورند و از مردم می خواهند که با آن تغییرات " پذیرفتنی از لحاظ فرهنگی " همچون تغییرات ِ " پذیرفتنی از لحاظ سیاسی" برخورد کنند.
اگر شما یک پشتون  ِعامی ریش دار و سالخورده ی جلال آبادی را در کنار یک تاجیک ، هزاره و ازبکی که همان شرایط سنی و ظاهری را داشته باشد بگذارید و آن گاه طرز تفکر شان را با هم مقایسه کنید ، احتمالا همه ی این چهار نفر نظر مثبتی در باره ی تحصیل دختران نخواهند داشت. اما وقتی که طالبان شروع می کنند به کشتار مردم ، آن پشتون ِ عامی ریش دار سالخورده را نمی کشند. آن سه نفر دیگر را از دم تیغ می گذرانند. یعنی رویکرد فرهنگی در این میانه کسی را مستوجب کشتن یا شایسته ی عفو نمی کند. در این جا رویکرد سیاسی است که تعیین می کند چه کسی باید کشته شود و چه کسی باید بماند.
از منظر نگرش های فرهنگی اکثر مردم افغانستان کمابیش مثل طالبان فکر می کنند. به همین خاطر هم بود که تا وجه ِ قومی توحش طالبان خوب روشن نشده بود بیشتر مردم فکر می کردند که گروه طالبان چندان بد هم نیست. تنها پس از آن که معلوم شد طالبان در پی تصفیه ی نژادی و زمین گیر کردن دیگر مردمان افغانستان هم هستند ، مردم به طرد ِ " بسته ی کامل ِ نظم طالبانی" روی آوردند. پیش از آن آن پاره هایی از بسته ی ایدئولوژیک نظم طالبانی که بر فرهنگ عقب مانده ی افغانی صحه می گذاشتند ، مورد قبول اکثر مردم افغانستان هم بودند. مردمان غیر پشتون افغانستان دریافتند که اگر بسته ی کامل نظم طالبانی را رد نکنند ، آن بخش های مقبول فرهنگی اش به درد آنان نخواهد خورد. چرا که آنچه کلیت نظم طالبانی را تعریف می کرد بستن مکاتب دخترانه و مخالفت با موسیقی و در خانه نشستن زنان نبود. ماده ی مرکزی و بنیادین نظم طالبانی تصفیه ی نژادی و حذف غیر پشتون ها از عرصه ی تصمیم گیری های سیاسی و تعیین سرنوشت کشوری بود.
اکنون نیز قصه همان قصه است. اگر طالبان به مکاتب دخترانه در مناطق نا امن اجازه ی فعالیت داده اند ، خوش به حال آن مناطق نا امن. اما این برای قربانیان اصلی ایدئولوژی طالبان در دیگر مناطق کشور فقط یک خبر خوش ِ فرعی است. طالبان می توانند در آن مناطق نا امن به زنان اجازه بدهند که با سر برهنه به مکتب و دانشگاه بروند. اما همین طالبان تا وقتی که سودای حذف دیگر مردمان کشور از عرصه ی سیاسی را در سر دارند ، همان طالبان پیشین اند. این همان نکته یی است که جبهه ی ضد طالبان باید آن را به روشنی بفهمد و به عنوان نشانه یی راهنما در مسیر حرکت سیاسی خود نصب کند. برای کسانی که آماج ِ حذف قرار می گیرند ، فرقی نمی کند که نیروی حذف کننده امروز ریش بگذارد و خرقه بر دوش بیفکند و فردا ریش خود را بتراشد و نکتایی بزند. مهم نیست که حذف کننده زیر چراغ برق بنشیند یا در کنار چراغ موشی. تا وقتی که طالبان می خواهند دیگر مردمان افغانستان را حذف کنند یا به برده گی بکشانند ، هیچ فرقی نمی کند که در مناطق نا امن ِ نا امن شده به دست خود اجازه بدهند که دختران با سرهای برهنه به مکتب بروند. مهم است که دختران در آن مناطق به مکتب بروند. این " فرق نمی کند" را برای آقای وردک گفتم. یعنی ما خیلی خوش حال شدیم ، اما سر ما کلاه نگذار.

۱۳۸۹ دی ۲۲, چهارشنبه

لال مرچ

شام دیروز برای اولین بار به رستورانت هندی سر کوچه ی مان رفتم. قبلا از حضور تند این رستورانت «خوب صورت» یاد کرده بودم ( در زبان اردوی رایج در پاکستان خوبصورت - به همین شکل پیوسته اش- را در توصیف چیزهای پسندیده و دل نشین استفاده می کنند و ربطی به صورت ندارد!). ماجرای من و این رستورانت تازه آغاز شده و احتمالا تا دیری ادامه خواهد یافت.
می دانید که رفتن به رستورانت هندی شجاعت لازم دارد. شجاعت مقابله با مرچ. من هم پیش از ورود به رستورانت لحظه یی در پیش دروازه مکث کردم و با خودم گفتم : « مرچ چه هست که آدم از آن بترسد! زهر هم باشد به استقبال اش می روم».

فرمودم ( یعنی همان فعل فرمایش دیگر، نه؟) که برایم برنج و مرغ بیاورند. آوردند. یک جک آب هم از بهر احتیاط خواستم. غذا خیلی تند بود. زبان ام در گرفت و گلوی ام سوخت. در میانه ی این مصیبت ، صاحب رستورانت نزدم آمد و از کیفیت غذا پرسید. گفتم : واقعا عالی است. ترجمه : ای در بگیرید شما هندی ها با این ذوق مرچ گرای تان!

اگر بدانید که تند ترین مرچ هندی را - که همان «لال مرچ/ لعل مرچ» یا مرچ سرخ باشد- پرتقالی ها در قرن شانزدهم میلادی به هندوستان آورده اند ، این نکته هم بر شما مکشوف خواهد شد که چرا ما این قدر تعصب اسلامی داریم. شوخی نمی کنم. امروز اگر بخواهید مهم ترین مشخصه ی یک غذای هندی را نام ببرید همان « تند بودن» آن به یاد تان می آید. این تندی را پرتقالی ها ممکن کرده اند. در قرن شانزده. از این قرن شانزدهم باید هفت -هشت قرن دیگر هم به عقب بروید  تا به زمانی برسید که ما در افغانستان مسلمان شدیم. حالا از یک هندی بپرسید که شما چرا غذاهای این قدر تند را تا این حد خوش دارید. خواهد گفت که ما تا بوده ایم همین طور بوده ایم دیگر. از یک مسلمان متعصب افغانی هم که در باره ی ایمان محکم اش بپرسید با وضعیت مشابهی رو به رو می شوید. او هم فراموش می کند که هزار و چند صد سال در متن تاریخ طولانی بشریت پاره ی کوچکی است.  دو نفر که در فاصله ی پنجاه سال از همدیگر متولد شوند و هر دو در پنجاه ساله گی بمیرند ، یک قرن را می پوشانند. یعنی سی نفر لازم داریم تا پانزده قرن را بپیماییم.  اگر هر کدام از ما مسلمان های افغانی به پشت سر خود نگاه کنیم یک صف سی نفره را می توانیم ببینیم. حال ، سوال این است: آیا می توان گاهی از این سی نفر و آگاهی و ذوق و فلسفه و هنر و دانش و باید ها و نباید های شان فراتر رفت و در پهنه ی بزرگ تری از جغرافیا و در عمق بیشتری از تاریخ به جست و جوی چشم اندازهای دیگر هم پرداخت؟  

راستی از یادم رفت بگویم که برنج شان خوب پخته نشده بود.

۱۳۸۹ دی ۲۱, سه‌شنبه

این نیک و بدی که در نهاد بشر است


حسرت عزیز در پای یکی از مطالب قبلی اشاره یی به رابطه ی تن و اخلاق کرده بود. من در این یادداشت سعی می کنم تا حدی نشان بدهم که تن و تجربه های تنانه ی ما با اخلاق و زبان اخلاقی ما چه کار می کنند. برای شرح این مساله از نظریه ی تفکر استعاری جورج لیکاف و مارک جانسن و مارک ترنر استفاده می کنم و می خواهم اشاره یی به کاربرد آن در حوزه ی اخلاق بکنم.
برای این که بتوانیم نقشه ی بحث را تا آخر به صورت روشن در ذهن خود داشته باشیم مهم است که از این جا شروع کنیم که : آنچه ما به نام اخلاق می شناسیم مجموعه یی از کدها و نشانه ها است که به عنوان " قاعده های  ِ رفتار درست" در اختیار ما است. این کد ها و نشانه ها در زبان ما پدیدار و ثبت شده اند. زبانی که این کدها و نشانه ها را در خود دارد آن ها را به شکل مفاهیم عرضه می کند. این مفاهیم  ِ بازتاب یافته در زبان برخاسته از ادراکات ما هستند. ادراکات ما به وسیله ی رسانه های حسی ، مغز و سیستم عصبی ما امکان پذیر شده اند و می شوند.  این رسانه های حسی ، مغز و سیستم عصبی مان در تن مان مستقر اند. تن ِ ما پدیده یی است در جهان.
حال ، جهان به صورت خاصی پروای تن ِ ما را ندارد. به این معنا که مثلا اگر سیلی جاری شد ، این سیل همان طور که سنگ و چوب و خاک و درخت را با خود می برد ، ما را هم می برد. اگر عنصری در جان ِ درختی افتاد و از پا انداخت اش ، آن عنصر یا عنصر دیگری با تن ما هم همان کار را خواهد کرد. یعنی در طبیعت  ما ویژه نیستیم. از سویی دیگر ، آدمی زاده از لحاظ ساختار ِ تن همین است که هست. ما دو چشم بر روی خود داریم. نمی توانیم ده چشم داشته باشیم. نمی توانیم دو چشم دیگر بر عقب ِ سر خود داشته باشیم. همه ی ما آدم ها این طور ایم. " این طور بودن همه ی ما" پی آمد مهمی دارد و آن این است که این " وحدت ِ ساختار" سبب شده که تجربه های برخورد ما با جهان نتایج هم سانی تولید کنند. مثلا هر وقت که بگوییم " فلانی یک چشم اش را از دست داد" ، تنها برداشت قابل قبول تجربی از این جمله این است که آن فرد یک چشم دیگر هم دارد. امکان ندارد که کسی این طور فکر کند : " خیلی بد شد. او بر خلاف من که دو چشم دارم ، از همان آغاز یک چشمه متولد شده بود و حالا که همان یک چشم را هم از دست داده دیگر نمی تواند جایی را ببیند". کسی این را نمی گوید چرا که می داند آدمی زاده دو چشم دارد. همین طور اگر تمام مردم جهان را در یک میدان هموار جمع کنیم تا به تماشای ِ پرواز یک عقاب در آسمان بپردازند ، همه آن عقاب را در " بالا" خواهند دید. اگر آن عقاب در همان حال پرواز ناگهان بمیرد ، همه خواهند دید که او به طرف زمین " فرود می آید". اگر میلیون ها نفر قلمی را از زمین بردارند و آن گاه یک خشت چهار کیلویی را از زمین بردارند ، هیچ یک از آنان نخواهد گفت که قلم سنگین تر است. اگر آن قلم را به سوی کسی پرتاب کنید آن قدر وحشت نمی کند که از پرتاب شدن خشت چهار کیلویی به سوی خود وحشت می کند. گفتم وحشت. وحشت یک مفهوم است. این مفهوم چه گونه شکل می گیرد؟ از تجربه ی تنانه. ظرفیت ضربه پذیری تن ما در تجربه های مختلف مشخص می شود. اگر ما در زیر دیواری ایستاده باشیم و کسی از سر دیوار یک خشت چهار کیلویی را به طرف سر ما پرتاب کند ، ما می دانیم – به تجربه- که فرود آمدن آن خشت سنگین از بالا بر سر ما چه گونه چیزی است. در این تجربه تنها ظرفیت ِ ضربه پذیری تن خود را در نمی یابیم. ظرفیت ضربه زنی تن خود را هم در می یابیم. می دانیم که اگر ما بخواهیم همان خشت را به طرف بالا پرتاب کنیم تا بر سر آن فرد نشسته بر سر ِ دیوار بخورد ، این کار از ما بر نمی آید. او می تواند ، ما نمی توانیم. یعنی چه؟ یعنی این که در تجربه ی تنانه ی ما "بالا" با قدرت هم نشین می شود و "پایین" با ضعف . این تجربه با ما می ماند. جهان البته بالا و پایینی ندارد. بالا و پایین مفاهیمی برخاسته از ساختار تن ِ مایند.
 این که ما نمی توانیم از آنجا که ایستاده ایم ( پایین) در برابر خطری که در " بالا" قرار دارد کاری کنیم تجربه ی خوش آیندی نیست. این معنایی جز این ندارد که پایین بد است ، بالا خوب است. این را ساختار تن ِ ما به ما می دهد. تجربه ی ما به ما می دهد. این یک سطح ساده ی برخورد ما با مفاهیم بالا و پایین است. برای قابل فهم شدن ِ امور انتزاعی تری که تن به این قیاس فیزیکی ملموس نمی دهند هم تجربه های ملموس بالا و پایین را استخدام می کنیم.   این است که وقتی که مثلا می خواهیم چیزی چون " اهمیت" را بفهمیم ، چاره یی نداریم جز این که این مفهوم انتزاعی را با یک استعاره ی تجربی برای خود قابل فهم کنیم. آن استعاره این است : اهمیت زینه است. زینه را می شناسیم. پایینی دارد و بالایی. پله ها دارد. هر کس که بخواهد به آن " بالا" برسد باید از پله های پایین حرکت کند و بالا تر و بالاتر برود. به همین خاطر وقتی که می خواهیم در باره ی اهمیت کسی حرف بزنیم می گوییم : " حالا به او دست نمی رسد. خیلی بالا رفته". بر همین قیاس ، وقتی می گوییم فلان آدم خیلی خودش را پایین آورد ، منظور مان این است که از قدر و اهمیت خود کاست.

اکنون ، اخلاق  در مجموع خوب و بد می کند و با مفاهیمی چون پسندیده ، زشت، عادلانه ، ظالمانه ، زیبا ، راستی ، دروغ ، گناه ، رعایت ، تخلف ، مهربانی ،فریب کاری و امثال این ها سر و کار دارد. وقتی که ما می شنویم که فلان کار یا رفتار اخلاقا خوب است یا ناپسندیده است ، این قضاوت بر ظرف خالی ِ ذهن ما فرود نمی آید. در واقع چنین قضاوتی با استعاره هایی وارد تعامل می شود که پیشاپیش در ذهن ِ ما هستند و خود پیوندی ناگسستنی با تجربه های تنانه ی ما دارند. همین واقعیت هم هست که تعیین می کند یک قضاوت یا گزاره ی اخلاقی در نهایت چه قدر بخت موفق شدن دارد. مثالی بدهم :
دانشمندان علوم ِ شناختاری در یافته اند که این که – در مثل- ما معنای ِ عبارت " گرمای ِ عشق " را می فهمیم اما " سرمای ِ عشق" برای ما غیر قابل فهم است به این خاطر است که مغز ما از روی تجربه ی تنانه ی ما به ما اجازه می دهد که گرمای عشق را بفهمیم اما سرمای عشق را نفهمیم. چه گونه ؟ می گویند در مغز ما منطقه یی هست که در برابر گرما واکنش نشان می دهد و منطقه یی هست که در برابر اظهار مهر و عشق واکنش نشان می دهد. مثلا وقتی که مادری کودک خود را ناز می دهد و در همان حال او را در آغوش می گیرد ، آن دو منطقه ی مغز همزمان تحریک می شوند ( و تجلیات ِ عینی این تحریک را با کامپیوتر ثبت کرده اند). یعنی کودک مهر ِ مادر را با گرمای ِ آغوش او همزمان دریافت می کند. به مرور زمان و در اثر تکرار این تجربه و تجربه های مشابه ِ آن این دو منطقه ی مغزی به همدیگر نزدیک می شوند و به هم وصل می شوند. به همین خاطر وقتی عبارت ِ " گرمای ِ عشق" را می شنویم آن را مفهوم و مقبول می یابیم. اما عبارت " سرمای عشق" چنین فهم و قبولی را بر نمی انگیزد.
با این حساب ، می توان گفت که اگر یک " باید" یا " نباید" اخلاقی با استعاره های  ِ تنانه یی که در ذهن و مغز ما زیرنشین شده اند ناسازگار بیفتد ، احتمال این که چنین باید یا نبایدی طرد شود بسیار زیاد است. به عنوان مثال ، بد گفتن از قدرت با استعاره ی " قدرت بالا است "  و تجربه ی " بالا خوب است" در می افتد. در جنگ میان این استعاره و تجربه از یک سو و مذمت ِ  قدرت از سویی دیگر آنچه مغلوب می شود بد گفتن از قدرت است. چرا که  ما نمی توانیم اخلاقی را رایج کنیم که با بنیاد ِ تجربه های تنانه ی ما ناسازگار بیفتد. نمی توان از اهمیت کمتر و قدرت کمتر ( یعنی تجربه ی پایین بودن) نا خشنود بود و در عین حال اخلاقی را تبلیغ کرد که بر همین تجربه ی بد ِ ناخشنود کننده صحه بگذارد. مثالی دیگر :
لذت را در نظر بگیرید. ما لذت را با استعاره ی " شیرینی" به بیان می آوریم: لذت شیرینی است. رنج تلخی است. اگر بگوییم لذت تلخی است گرفتار همان مشکل " سرمای عشق" می شویم. حالا شما نظام  ِ اخلاقی ای پی بریزید که در آن لذت ها ممنوع شوند. چنین نظامی با بن مایه ی تجربه های تنانه ی ما یعنی با ساختار و کارکرد بنیادین سیستم عصبی ما وارد جنگ می شود و قطعا شکست می خورد. به همین خاطر در بعضی جوامع این گونه نظام های اخلاقی در عمل شکست می خورند اما به ضرب شلاق و زندان و سرکوب مردم را وادار می کنند که به گونه یی عمل کنند که گویی به آن چیزی که اعتقاد ندارند باورمند اند. حافظ پس از گشایشی که در زمانه ی خود می بیند می گوید:
به بانگ چنگ بگوییم آن حکایت ها
که از نهفتن آن دیگ سینه می زد جوش

 ما هیچ حکم اخلاقی را فارغ از شرایط  ِ تن و شبکه یی از استعاره های برخاسته از تجربه های تنانه  نمی فهمیم.  علت اش هم این است که اساسا فهم ما از خوب و بد مستقیما با ساختار ِ تن و کارکردهای عصبی ما ارتباط دارد. از پیامبر اسلام نقل شده که " اطلبوالعلم من المهد الی اللحد" . ز گهواره تا گور دانش بجوی. اگر فکر می کنیم که این سخن اخلاقا سخنی قابل دفاع است ، به خاطر این است که ما تجربه ی ملموس روشنایی و تاریکی را داریم. دانایی و نادانی را هم به کمک همین دو مفهوم تجربی روشنایی و تاریکی می فهمیم. دانایی روشنایی است. نادانی تاریکی است. در تاریکی شب چیزی را نمی بینیم ، راه را گم می کنیم ، به زحمت می افتیم ، می ترسیم. شب بد است.  این حکم بد را خداوند صادر نمی کند. چشم ما صادر می کند. اعصاب و تنی که به تقلا می افتد صادر می کند.

فعلا ادامه ی این بحث بماند.

۱۳۸۹ دی ۲۰, دوشنبه

در کرامات خیالین عاشقی

نیویورک تایمز نوشته که بسیاری از مردمان جنوب سودان از رفراندومی که در باره ی جدایی جنوب از شمال برگزار  شده هیجان زده اند. آنان فکر می کنند که سودان جنوبی به عنوان یک کشور مستقل برای آنان " پل های جدید ، سرک های جدید ، مکتب های جدید ، شفاخانه های جدید ، شغل های جدید و غذاهای جدید" به ارمغان خواهد آورد.
 یکی از آنان گفته است : " آن وقت آدم می تواند هر چیزی را که دل اش می خواهد بخورد و هر کاری را که دوست دارد بکند ".

این احساس آشنا است. آدم وقتی عاشق چیزی می شود در آن چیز ظرفیت های معجزه گر عجیب-غریبی می بیند. خیلی زمان می برد تا غبارهای هیجان فرو بنشینند و واقعیت آن گونه که هست چهره بنماید.  سودانی هایی که آن حرف های قشنگ را در باره ی کشور جدید خود می زنند ، فعلا از یاد برده اند که ممکن است دیکتاتوری از میان شان برخیزد که روی عمر البشیر را سفید کند. مخصوصا فعلا فرصت خوبی برای بر پا کردن استبداد و خودکامه گی است. شما به عنوان یک قهرمان رئیس جمهور سودان جنوبی می شوید و دهان آنانی را که به هر نحوی معترض باشند با سرب پر می کنید. چرا که در فضای هیجان های استقلال طلبانه خاین کسی است که کور نباشد.
هر کس گفت سرک ، شفاخانه ، نان ، لباس ، مکتب ، شغل و... می توانید به او بگویید: " در وضعیت شکننده ی کنونی که دشمن شمالی هر لحظه در کمین فرصت است تا جلو رشد ما را بگیرد ، سخن گفتن از این چیزها خیانت به آرمان مردمی است که نهال استقلال را با خون خود آبیاری کرده اند و حاضر اند به خاطر خاک مقدس خود از همه ی هستی خود بگذرند. آن وقت شما در کمال بی دردی و عافیت طلبی سعی می کنید اذهان عمومی را مشوش کنید؟".
البته حتمی نیست که در سودان جنوبی ( اگر کشوری با این نام یا هر نام دیگری تشکیل شود) دیکتاتوری بر پا شود و روزگار مردم را سیاه تر از این که هست بکند. اما احتمال چنین چیزی بیشتر است.  حد اقل با اطمینان می توان گفت که آن معجزه یی که جنوبی ها در جدایی دیده اند رویای شیرینی است که به سرعت همه شان را تلخ کام خواهد کرد.

و یک تکه ی اضافی:
در افغانستان عده یی خواهان نظام سیاسی-حکومتی فدرال هستند. من نمی دانم سیستم فدرال در کشوری مثل افغانستان چه حسنی دارد که عده یی این همه بر آن تاکید می کنند؟
 
Free counter and web stats