۱۳۹۰ اسفند ۱, دوشنبه

مصیبتی به نام بهشت


"یک بمب گذاری انتحاری در شهر قندهار در جنوب افغانستان، دست کم دو نفر را کشته و سه تن دیگر را زخمی کرده است" (بی بی سی).

نامه ی یک انتحاری به بهشت رسیده به یاران اش:

" دوستان و همراهان عزیز السلام علیکم !
کافران می گفتند که بهشتی وجود ندارد. دروغ می گفتند. بهشت وجود دارد. من همین حالا در بهشت هستم. در قریه ی "آدم آباد". این قریه را به نام حضرت آدم ساخته اند. همه ی چیزهایی که استادان ما در باره اش حرف می زدند در بهشت هستند. باغ های خرم ، میوه های شیرین، زنان زیبا روی، قصرهای افسانه یی و آرامش بی مانند. چیز دیگری که در بهشت هست این است که در این جا آدم فوق العاده دانا می شود. من تا در دنیا بودم نمی توانستم چیزی بخوانم یا بنویسم. حالا می توانم به همه ی زبان های دنیا بخوانم و بنویسم. در دنیا از هیچ چیز خبر نداشتم. در این جا وضع متفاوت است. چیزی نیست که آدم از آن با خبر نباشد. چیزی  نیست که آدم آن را نداند. من یک هفته پیش به این جا رسیدم. همان لحظه که خودم را در موسا قلعه منفجر کردم، فورا به بهشت رسیدم. وقتی که به این جا رسیدم کسی به کمک ام نیامد. چرا که به کمک نیازی نداشتم. هیچ چیز کم نبود. همه ی کارها را خودم...هه هه هه! کار نیست در این جا. همه ی چیزها به صورت خودکار در خدمت آدم هستند. کافی است شما بگویید فلان چیز یا اصلا نگویید فلان چیز، فقط کافی است در دل تان چیزی بگردد ؛ در یک چشم به هم زدن خواسته ی تان بر آورده می شود. در این جا کسی به کسی کاری ندارد. هیچ کس مزاحم کسی دیگر نیست. رفتارها در حد کمال درست اند. رفتار نادرست در این جا اساسا معنا ندارد. چرا که حتا اگر کسی بخواهد ( و نمی تواند بخواهد) رفتار نادرستی بکند، این کار را نمی تواند. بهشتی ها مطلقا فارغ از خطایند. در این جا کسی چیزی نمی خرد، کسی چیزی نمی فروشد. در این جا کسی خانه یی ندارد. هر وقت و در هرجا که اراده کنی ، فورا برایت قصری ساخته می شود...
اما این سخن بین من و شما بماند ، بهشت جای خوبی نیست. من در این یک هفته بسیار خسته شده ام.
حس می کنم که آدم در زنده گی خود مشکل داشته باشد بهتر است. در  بهشت مطلقا مشکلی وجود ندارد. چاشت می شود و شام می شود و آدم هیچ گرسنه نمی شود، تشنه نمی شود. در این جا همه چیز تا آنجا که ممکن است زیبا است. و چون هیچ چیز زشت وجود ندارد، آدم احساس نمی کند که هیچ چیزی زیبا باشد. در دنیا یک زن چادری پوش را که می دیدیم چه خیال ها که نمی کردیم. در این جا هیچ زنی چادری نمی پوشد. می توانی هر لحظه یک میلیون زن داشته باشی. من واقعا نمی دانم این زن ها زیبا هستند یا نیستند. چرا که در این جا هیچ کسی نازیبا نیست. از هوا چه بگویم. نه سرد است و نه گرم. در این جا ترس نیست. شوق نیست. شرم نیست. خشم نیست. هوس نیست. دروغ نیست. پریشانی نیست. انتظار نیست. حرص نیست. نقص نیست.حسد نیست. کینه نیست. ضرر نیست. خطر نیست. احتیاج نیست. رفاقت نیست. حماقت نیست.نادانی نیست. ناتوانی نیست. درد نیست. بیماری نیست. بدتر از همه در این جا مرگ نیست. یعنی من دیگر برای همیشه در بهشت زندانی ام. به خدا دلم می ترکد. کدام نامرد مرا تشویق کرد که به این جا بیایم؟ در بهشت دلتنگی هم نیست. اما باور کنید من دلتنگ شده ام. من از شدت دلتنگی توانسته ام دلتنگ شوم. چند بار تصمیم گرفته ام خود کشی کنم. اما نمی توانم خودکشی کنم. همین پریروز کاردی ساختم بسیار تیز. آن را به شکم خود زدم. ذره یی درد نکرد. یک قطره خون هم نریخت. زخم اش در نیم ثانیه جور شد. دیروز خودم را از یک بلندی انداختم تا کشته شوم. به محضی که از جا کنده شدم ، دو بال خوش رنگ برشانه هایم روییدند و در نتیجه مثل یک پروانه ی سبک بال در یک دره ی بسیار سر سبز فرود آمدم. هزاران فرشته ی سپید پوش به استقبال ام صف کشیده بودند. امروز صبح گفتم برای خود کاری پیدا کنم. فکر کردم که از پیش قصر خود تا سر کوه پشت ِ قصر یک سرک جدید بکشم. فکر کردم که این کار مرا مدتی مشغول خواهد کرد. از خانه بر آمدم تا نقشه ی سرک را بکشم. دیدم که سرک پیشاپیش ساخته شده. باور کنید نزدیک بود منفجر شوم. حیف که نمی توانم دو باره به دنیا برگردم. اگر می توانستم برگردم اول همان یک چشم باقی مانده ی ملاعمر را هم از کاسه ی سرش می کشیدم که خوب دل ام یخ می کرد. آخر این زنده گی است که من در بهشت دارم؟ چرا مرا به این جا فرستادید؟ صد رحمت به جهنم.".

از مشاهدات عمیق فلسفی ۲

اگر مدت ها است که سبزی و ترکاری نخورده ای و کفش های ات را جوره نگذاشته ای٬ به هوش باش که بر لبه ی پرتگاه اعتیاد به انترنیت رسیده ای. 

۱۳۹۰ بهمن ۳۰, یکشنبه

حتا شما هم بیایید

ما در صنف چهار مکتب معلمی داشتیم که عاشق "افعال" بود. می گفت مهم ترین بخش هر جمله فعل است. بعد مثلا می نوشت : " احمد سیب ها را از زمین ..." و آن گاه به ما نگاه می کرد و می پرسید : " خوب احمد سیب ها را از زمین چی؟". می گفت که جمله بی فعل هیچ است.
در همان سال ها و سال های بعد یاد گرفتیم که اجزای " اصلی" کلام چه ها هستند. به چیزهایی چون از ، به ، در ، برای، تا، که و امثال شان اهمیتی نمی دادیم. این ها مهره های کم ارزشی بودند که باید در حاشیه مجلس بزرگانی چون اسم و فعل و صفت می نشستند و به فرمان این بزرگان عمل می کردند. " حتا /حتی" و " هم" و " نیز" حال بهتری نداشتند. "اما" و "ولی" هم از جمله ی همان پیاده های حاشیه رو بودند.
آن وقت ها نمی دانستیم که ممکن است یک "حتا" بیش از تمام افعال و اسم ها و صفت های جهان قدرت  داشته باشد. شما به کسی بگویید " تو آدم خوبی هستی" دل اش باغ باغ می شود. به همان آدم بگویید" حتا تو آدم خوبی هستی". آن وقت متوجه می شوید که تو و آدم و خوب و هستی زیاد تعیین کننده اند یا همان یک "حتا"ی  جنگ افروز.
وقتی که هفت نفر را به میهمانی دعوت کرده اید و به نفر هشتم می گویید " شما هم بیایید" همین یک "هم" ممکن است در ذهن او یک کتاب شود.

چند شب پیش با یکی از دوستان ایرانی صحبت می کردم. در جایی یکی از همین "حتا" های روشن گر و روشنفکری برانداز از دهان اش پرید. من هم چیزی نگفتم. 

۱۳۹۰ بهمن ۲۹, شنبه

از مشاهدات عمیق فلسفی

 وقتی یک سال است که دروازه ی الماری ِ ظرف های ات مثل بال ِ شکسته ی یک کبوتر ِ محزون لق می خورد و بسته نمی شود و تو آن را ترمیم نمی کنی ، بدان که وقت اش رسیده کتاب های ات را آتش بزنی. 

حاشیه: آقای عزیز ، خانم محترم ، شما که " درب ِ قوطی" می گویید ما چیزی گفتیم که حالا اعتراض دارید که " دروازه" را برای الماری و یخچال به کار نمی برند؟

۱۳۹۰ بهمن ۲۷, پنجشنبه

در پیچ و تاب زلف اش...سر ها بریده بینی



به نظرم وقت اش رسیده که از این پس در کشورهای اسلامی " المپیک آزار ِ زنان" برگزار شود. به برنده گان درجه یک و درجه دو و درجه سه به ترتیب مدال های ساخته شده از آهن ِ چاقو، چرم ِ شلاق و حنای ِ ریش بدهند. 

در افغانستان به شبکه های تلویزیونی دستور داده اند که " از نمایش سر برهنه و آرایش غلیظ خانم های گوینده جلوگیری به عمل آرند". گفته اند که خانم ها " اخلاق اسلامی و فرهنگ ملی" را پاس بدارند.
توجه کرده اید که هر وقت آدم های متعصب این حرف ها را می زنند، دلیل می آورند که این قیدها لازم اند و آزادی به معنای بی بند و باری نیست. می گویند اگر در این زمینه ها محدودیت هایی وضع نشوند، بد اخلاقی و بی نظمی و هرج و مرج جامعه را در کام خود خواهند کشید. مخالفان ِ این دیدگاه معمولا سعی می کنند نشان بدهند که این نگرانی بی جا است و مثلا آزادی زنان باعث بی بند و باری و هرج و مرج در جامعه نخواهد شد و به فساد اخلاقی نیز دامن نخواهد زد. حال، اگر در متن ِ این تعامل خوب دقت کنیم به نکته ی جالبی می رسیم. آن نکته این است:
وقتی که پای زنان در میان است و متعصبان از بی بند و باری و ناهنجاری و هرج و مرج و زوال اخلاق سخن می گویند این طور به ما القا می کنند که خود طرفدار ِ این چیزها نیستند. یعنی خودشان به انضباطی باور دارند که رعایت اش جامعه را به سامان می کند و از ناهنجاری و فروپاشی اخلاقی نجات می دهد. مجموعه یی از رهنمودهای انضباطی داریم که به صورت کلی به نام " اخلاق اسلامی و فرهنگ ملی" یاد می شود. نمونه یی از این رهنمودهای انضباطی هم همین است که خانم ها با سر برهنه ظاهر نشوند و زیاد آرایش نکنند. از آن سو، مخالفان – که من و شما باشیم- هم قبول کرده اند که متعصبان طرفدار انضباط ِ شدیدتر هستند. به بیانی دیگر، ما وقتی در این زمینه در مورد متعصبان فکر می کنیم به ذهن مان می آید که " این ها اهل انضباط اند و این انضباط را تحمیل می کنند". 

اکنون، سخن من این است که اگر این انضباط گرایی متعصبان را بشکافیم از دل آن چیز دیگری بیرون می افتد. در عمق ِ نگرش متعصبان گرایش وحشت ناکی به قانون جنگل دیده می شود. بیان اش این طور می شود:
 ببینید، ما حیوان محض ایم. امکان ندارد ما گیسوان دلربای زنی را ببینیم و بر آن زن حمله نکنیم. امکان ندارد چشم ما به سفیدی گلو و سینه ی زنان بیفتد و پرهیز از کف ننهیم. ممکن نیست روی ِ زیبا و اندام هوس انگیز زنی را ببینیم و خاموش بنشینیم. حال که این طور است جنون ما را برنشورانید. ما که نمی توانیم پیوسته مواظب خود باشیم. ما که نمی توانیم دایما رنج پرهیزگاری را بر دوش بکشیم. بر ما بسی گران می آید که زحمت بکشیم و خود را چنان با انضباط بار بیاوریم که عملا بتوانیم از خیر تجاوز بگذریم.  
 ملاحظه می کنید که در لایه های زیرین انضباط گرایی متعصبان بدترین نوع "بی انضباطی" نشسته است. منطق متعصبان در واقع این است که چون ما حاضر نیستیم دست از بی انضباطی خود بکشیم ( چون این کار زحمت دارد و از ما هم هزینه و کوشش می طلبد)، راه آسان تری را انتخاب می کنیم و آن این است که به زنان می گوییم پیش چشم ما نیایید که حال ما خوب نیست. شاید دیده باشید که بسیاری از مردها بر اساس همین منطق زنان ِ قربانی تجاوز ِ جنسی را محکوم می کنند. می گویند : خوب ، فلان زن یا دختر گناه خودش بود. کسی که آن گونه لباس بپوشد و رفتار کند ، طبعا راه تجاوز بر خود را باز می کند. فرض اصلی در این ملامت کردن ها این است که از مردها نخواهید که برای انضباط اخلاقی و انسانی خود یک قدم هم بردارند. مردها حیوان اند و دوست دارند حیوان بمانند و این به نفع سلطه ی رخنه ناپذیر شان هست. این زن هایند که اگر نمی خواهند دریده شوند ، باید هرگز از غار بیرون نیایند.
پیش نهاد ِ متعصبان برای محدود کردن آزادی ِ زنان در ظاهر پیش نهادی برای جلوگیری از ناهنجاری های اجتماعی و اخلاقی است. اما باطن ِ این پیش نهاد همان تحکیم قانون جنگل است. از این متعصبان بپرسیم که حمایت از قانون جنگل چه گونه می تواند به اخلاقی تر شدن جامعه و دور شدن اش از هرج و مرج و ناهنجاری کمک کند. 

برای احترام به اخلاق، سلامت حیات اجتماعی و به سامان شدن روابط زنان و مردان در جامعه ی افغانستان پیش نهاد دیگری هم هست: به جای خط و نشان کشیدن برای زنان، مردان افغانی سعی کنند کمی "پرهیزگاری ِ مدرن" یاد بگیرند. پرهیزگاری ِ مدرن بر این اندیشه استوار است که برای من آزادی دیگران آن قدر محترم است که می توانم به خاطر آن وسوسه های حیوانی خودم را مهار بزنم. من چون انسان ام و نه گرگ می توانم به خاطر احترام به آزادی فردی دیگران زحمت بکشم و خودم را چندان منضبط کنم که حتا در حضور قوی ترین وسوسه های جنگلی ِ خود پرهیزگاری بورزم. 

در این یادداشت نمی توان به پیچیده گی های چیزی چون انضباط فردی و اخلاقی پرداخت. من نیک آگاه ام که این مساله با صدها عامل دیگر هم پیوند دارد و وجوه روان شناختی و جامعه شناختی پیچیده ی آن بحث های مفصل تری می خواهند. در این جا، فقط می خواستم دروغ ِ بزرگ متعصبان زن ستیز را به روشنی بیاورم.

۱۳۹۰ بهمن ۲۶, چهارشنبه

امریکا علیه السلام


جمهوری اسلامی ایران چند سالی برای چهارده معصوم گریبان چاک می کرد. بعد آیت الله خمینی امام خمینی شد و تعداد معصومان به پانزده رسید. مدتی است می گویند "امام خامنه یی" و طوری در باره ی او حرف می زنند که آدم فکر می کند او" سوپر معصوم" است. یعنی به نظر می آید که حتا اگر خامنه یی سعی هم بکند نمی تواند خطا کند. معصوم شانزدهم. تا این جا همه چیز طبیعی و قابل قبول است. فقط نمی دانستیم که معصوم هفدمی هم هست و آن فدایش شوم "امریکا" است.

 America Can Do No Wrong


آن که در خواب نیست ، بیدار است

گاهی شده است در مجلسی تصادفا در کنار فردی ناآشنا قرار گرفته باشید و بعد از مدتی احساس کنید که سکوت میان شما و او بسیار طولانی شده ؟ در چنین حالتی با خود فکر می کنید که به خدا بد است دو آدم این قدر وقت کنار هم دیگر نشسته باشند و حرفی نزنند. آخر فرصتی پیدا می شود و شما سر صحبت را باز می کنید. بی چاره هوا! همیشه به کمک مان می آید. می گویید : " امروز هوا بهتر است/ این روزها خیلی سرد شده/ امسال گرمی بی سابقه است/....". یکی از این جمله ها یا مشابه این ها را می گویید. طرف هم که دقیقا با همین معضل اخلاقی بزرگ یعنی همین سکوت طولانی و تحمل ناپذیر رو به رو بود ، یکباره ذوق زده می شود و جواب می دهد : " دیروز و پریروز هوا کمی بهتر بود، امروز زیاد سرد شده ". آن گاه شما از ترس این که مبادا دوباره به آن وضعیت غیر قابل قبول قبلی برگردید ، می گویید: " اصلا کل همین هفته هوا چندان خوب نبود". توپ حالا در زمین طرف مقابل است. طرف پاسخ می دهد : " من در هوای سرد خیلی خنک می خورم"! و شما حیران می مانید که در برابر این حرف حکیمانه چه بگویید. دست پاچه می شوید و می گویید: " والله من هم همین طور هستم". آن وقت با خود فکر می کنید : " عجب مصیبتی شد..." و هنوز در عالم تفکر هوا-محور تان جای دوری نرفته اید که طرف گفت و گوی تان می گوید: " هوا که بسیار گرم باشد هم خوب نیست". 

امشب خواب ام نمی برد. یکی از شما هم نیست که حد اقل در باره ی هوا حرف می زدیم. آخر این همه موبایل و فیس بوک و چت و امثال شان به چه دردی می خورند؟

۱۳۹۰ بهمن ۲۵, سه‌شنبه

روز عاشقان



روز ِ عاشقان روز کسانی است که به معنای متعارف و مشهور کلمه عاشق اند. یعنی این روز روز عاشقان خدا و میهن و هنر و ...نیست. روز آدم هایی است که آدم هایی دیگر را دوست دارند. بعضی از عشق زمینی سخن می گویند. گویی چیزی به نام عشق آسمانی هم هست یا ممکن است. برای من تصورش سخت است. جواب دندان شکن این جمله ام را خودم این جا می گذارم و هر کس  عصبانی شد آن را از طرف خود به من بگوید: " کاملا درست است. حالا که تصور عشق آسمانی برای تو سخت است ، پس حتما عشق آسمانی وجود ندارد. چرا که تو مرکز عالمی. همین که عقل تو به عشق آسمانی نرسید ، کار ختم است دیگر! قربان دماغ ات شوم". البته این قسمت آخری را می توان نگفت.
ولی جدی می گویم. مگر ممکن است آدمی هیچ چیزش بتواند آسمانی شود؟ اصلا خود همین کلمه ی " آسمانی" – با هر معنایی که به آن بدهیم- یک مفهوم زمینی است که مربوط به دورانی است که ما آدم ها فکر می کردیم آسمان واقعا وجود دارد و مثل سقفی بر سر ما استقرار یافته.
اگر عاشق اید و این جمله ها را می خوانید حتما می گویید : لطفا روز ما را با این حرف ها خراب نکن.
بسیار خوب. پس روز تان مبارک باشد. اما فراموش نکنید که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها. کدام مشکل ها؟ بسیاری از عاشقان از هجران می نالند. بعضی از جفای محبوب گله دارند و از دیده خون-آب می ریزند. انواع مشکل ها. اما مشکل اصلی در جایی دیگر است: بزرگ ترین مشکل عشق برداشته شدن فاصله ی شما با کسی است که عاشق اش هستید. عشق مثل عید است. روز عید تا نیامده "روز ِ عید" است. شما تا وقتی که می پرسید " روز ِ عید کی است؟" ، روز عید برای تان روز متفاوتی است. همین که روز عید فرا برسد ، روز عید تمام شده است. خود روز عید روزی است مثل بقیه ی روزها. یعنی روز عید را همان روزهایی روز عید می سازند که شما در انتظار عید سپری شان می کنید. اگر شما کاملا بی خبر باشید و کسی در نیم روز ِ عید بیاید و به شما بگوید" امروز عید است" ، کل هیجان روز عید از میان خواهد رفت. عشق هم تا هجران دارد ، عشق است. هجران را که برداشتید، در واقع همان چیزی را برداشته اید که چرخه ی عشق با آن می گردد. هیچ کس در عالم واقع آن قدر خوب و خواستنی نیست که آدم بتواند واقعا عاشق اش بماند. ما عاشق کسانی می مانیم که در دنیای واقعی ما وارد نشوند. عاشق در طلسم ِ خیال ِ آزاد عاشق می ماند. وقتی کسی که عاشق اش هستید پا به درون زنده گی واقعی تان می گذارد، این طلسم باطل می شود و خیال ِ آزاد شما دربند ِ واقعیتی می افتد که اندازه ی مشخصی دارد. محبوب ِ شما حوصله دارد و ندارد ، می فهمد و نمی فهمد، خشم برش می دارد وبر نمی دارد، خسته می شود و نمی شود، مهر می ورزد و نمی ورزد... و بسیار چیزهای دیگر که به تناوب می آیند و می روند. محبوب شما پیر می شود. محبوب شما یک عالم محدودیت دارد. او همان موجود فرارونده یی نیست که از هر گمانی بر می گذشت و در قالب هیچ وصفی نمی گنجید. او که خیال می کردید طلای ناب است، مس ِ پر زنگاری است مثل خود شما. حالا وقت آن است که عشق ِ خام تان را به عشقی پخته بدل کنید. با خود می گویید: " اکنون ، فرصتی برای عشق واقعی دارم. شگفتا! من چه قدر دل بسته ی مجاز بودم. چه قدر خام بودم و همه چیز را در هیجان های خام می دیدم". اما باور کنید شما شروع کرده اید به عاقل شدن. شروع کرده اید به وداع با عاشقی. اسم اش را از عشق خام به عشق پخته تبدیل کنید ، اما اصل ماجرا همان ورود به جهان حساب گری های عاقلانه است. عاقل شدن فوق العاده است. اما هر قدر هم درخشان و سودمند باشد دیگر عشق نیست. برای همین من فکر می کنم ( و امیدوارم این بزرگ ترین خطای زنده گی ام باشد) که عشق چیز مزخرفی است. 



*تصویر از:creativefan

۱۳۹۰ بهمن ۲۴, دوشنبه

بجنگ یا بگریز؟



شنیدیم که مستشار سفارت افغانستان در واشنگتن جناب سفیر ما را لت و کوب کرده است. به ما البته ربطی ندارد. تعجبی هم نکردیم. بیشتر تعجب ما از آن بود که چه طور مقامات سفارت های افغانستان در سراسر گیتی بیشتر از این همدیگر را لت و کوب نمی کنند. راستی، چرا من در این جا به جای ضمیر" من" از ضمیر "ما" استفاده می کنم؟ احتمالا دیدن کلمات لت و کوب در خبر مذکور سبب شده که حس ِ "پناه جستن" در من برانگیخته شود. این است که به جای من ضمیر ما بر زبان ام می آید. "من" خیلی تنها است ( قابل توجه داکتر اسماعیل درمان : روان شناسی را ملاحظه می کنید؟). 

و قابل توجه خواننده ی عزیز : این یادداشت در باره ی سفیر محترم افغانستان و مستشار قهرمان اش نیست. اصلا در باره ی لت و کوب نیست. در باره ی چیز دیگری است. 

ماجرا از این قرار است که من سه هفته پیش به سفر رفته بودم. وقتی که بر گشتم ، در میدان هوایی تصمیم گرفتم که با ترن/ قطار به محل زنده گی خود بروم. چند دقیقه در ایستگاه منتظر ماندم. وقتی که قطار آمد ، وارد یکی از "خانه" های اش شدم. می گویم خانه. چون نمی دانم اسم اش در زبان ما چیست. کوپه که نیست. چون کوپه اصطلاح فارسی خالص است و در ارومیه ی ایران وضع شده. به هر حال، وارد که شدم چشم ام به یک چوکی خالی افتاد. یک چوکی ِ قشنگ جادار ِ راحت. می خواستم بنشینم که مرد سیاه پوستی که در چوکی سمت راست نشسته بود بر سرم فریادی کشید زهره شکن. چند تا دشنام قبلا نشنیده هم نثارم کرد--- رایگان. به گفته ی فردوسی: برید و درید و شکست و ببست/ مرا هر قدر بود میل ِ نشست. فورا گفتم: " ببخشید. ببخشید. متوجه نبودم". و رفتم و ده متر آن طرف تر جای خالی دیگری یافتم و نشستم؛ تا نشستم ، به کشفی عظیم نایل آمدم و آن این بود:
آها! پس بی خود نبوده که آن چوکی خالی بوده.
و در همین جا می رسیم به موضوع اصلی این یادداشت. البته اگر این فکرهای پریشان بگذارند که آدم حرف خود را بزند. به نظر شما من باید در آن موقعیت چه کار می کردم؟ اگر می گفتم "آقای عزیز، این چوکی مال شخصی شما نیست وشما حق ندارید کسی را از نشستن برآن منع کنید"، احتمالا آن آقای نه چندان محترم بر می خاست و در نقش یک مستشار قوی پنجه به حساب من می رسید. اگر من هم بر سر او فریاد می کشیدم چه؟
توجه کرده اید که من این سوال ها را پس از آن می پرسم که دیگر در قطار نیستم و آن جناب هم رفته که به چند آدم کتابزده ی دیگر سبق ِ زنده گی بدهد. گفتم کتابزده و یادم آمد که بگویم " دانیل کینمن" در کتاب تازه ی خود سر همین مسایل کار کرده. یعنی سعی کرده نشان بدهد که ما در مورد جهان ِ اطراف و تجربه های خود چه گونه فکر می کنیم و با آن ها چه گونه برخورد می کنیم. او به خوبی نشان داده که بخش مهمی از تصمیم گیری های ما در بسیاری از موقعیت ها "سنجیده" نیست. به این معنا که ( اگر با زبان او سخن بگوییم) تفکر ما همواره با دو سیستم کار می کند. سیستم 1 و سیستم 2. سیستم ِ یک  و سیستم ِ دو، نه.  سیستم 1 و سیستم 2. سیستم 1 برداشت ها و واکنش های سریع و شهودی ما را شکل می دهد و در ناخودآگاه ِ ما عمل می کند. سیستم 2 حوزه ی سنجش های تفصیلی و خودآگاه ما است. ما وقتی به آن دو خط - که در آغاز این یادداشت می بینید-  نگاه می کنیم ، خط پایینی را درازتر می بینیم. یعنی هر بار که نگاه کنیم آن خط را درازتر خواهیم دید. اما وقتی که " دقت " می کنیم می دانیم که طول آن خط با طول خط بالایی مساوی است. نکته این است که دانستن ِ این که این دو خط طول مساوی دارند، سبب نمی شود که ما خط پایینی را درازتر نبینیم. در این جا سیستم 1 می گوید " خط دومی درازتر است" و سیستم 2 سعی می کند این برداشت را اصلاح کند. و عجب آن که در بسیاری موارد سیستم 2 ( که اساسا "تنبل" است) فقط بر همان برداشت های سیستم 1 صحه می گذارد. خطاهای ما در عرصه ی قضاوت ها وتصمیم گیری ها نیزغالبا ریشه در همین واقعیت دارد. اما سیستم 1 گاه بسیار کارآمد است. اگر من پیش از آن که سعی کنم بر آن چوکی ِ بدشگون در قطار بنشینم نگاهی به چهره ی آن مرد می کردم ، می توانستم در چهره اش بخوانم که نباید در کنارش بنشینم. البته برای این که تصمیم می گرفتم به چهره ی بسیار ناراحت او نگاه کنم ، باید سیستم 2 مغز من این تصمیم را به من اعلام می کرد که نکرد. در عوض، سیستم 2 مغز من عنان خود را به دست سیستم 1 داد که می گفت " آی چوکی ِ خالی ! بنشین ، بنشین!". 

اگر به انگلیسی می خوانید این کتاب را حتما بخوانید. اسم اش این است:
Thinking, Fast and Slow
 By: Daniel Kahneman

خودم هنوز آن را تمام نکرده ام. هر وقت تمام شد سعی می کنم گزارش مفصل تری بدهم.
 می خواستم اشاره یی به این کتاب بسیار خوب بکنم. طبیعی است که این یادداشت متضمن هیچ گونه نتیجه گیری خاصی نیست.   
 

۱۳۹۰ بهمن ۲۲, شنبه

وحدت ملی و خاموشی و فراموشی

نوشته ی تازه یی از من در سایت بی بی سی هست. اگر نخوانید ... خوب نمی خوانید دیگر. البته بی بی سی  آن را با عنوانی متفاوت و بعضی ویرایش های جزئی منتشر کرده است. اجر شان با کرام الکاتبین. 
 
Free counter and web stats